گوشتمندی در برابر تخممندی

آقای کلانتری به شوخی می‌گوید آدم‌های گوشتی در روزگار گرانی بیشتر از آدم‌های تخمی به درد می‌خورند، و این‌گونه «گوشتی بودن» به یک معیار بدل می‌شود. در دوره‌ی زندگینامه‌نویسی قرار می‌شود از گوشمندی‌های زندگی‌مان بنویسیم. منْ صمدآقا‌طور از خودِ کلمه‌ی گوشتمندی هم نمی‌گذرم و بعد از فهرست کردن آدم‌ها، زمان‌ها، مکان‌ها، اشیا و مفاهیم زندگی‌ام، از گوشتمندترین‌شان می‌نویسم.

آقام می‌شود آدمِ گوشتیِ زندگی من. چرا؟ چون حمایت‌گر بوده و هست. پیش از فوتش، وقتی عجولانه و هیجانی تصمیمی می‌گرفتم که خوشش نمی‌آمد، با گفتن جمله‌ی «هر غلطی بکنی پشتتم» هم مرا دلگرم می‌کرد و هم باعث می‌شد در تصمیمم تجدیدنظر کنم. بعد از فوتش هم هرگاه احساس خطر می‌کنم، در خوابم ظاهر می‌شود. اگر حال من بد باشد، با همان حال بد سرطانی‌اش دنبال دوا و درمانم می‌گردد؛ و اگر در دردسر دیگری مثل احضار به مراکز امنیتی باشم، می‌بینم عملیات است، با نیروهای دسته‌اش آمده و دارد کمکم می‌کند.

دوره‌ی رشد طنزی مدرسه‌ی نویسندگی می‌شود زمان گوشتیِ زندگی من. چرا؟ چون با شرکت در این دوره و آشنایی با نوعی از زندگینامه‌نویسی توانستم برش‌هایی از زندگی‌ام را روایت کنم و از آن برای به‌روزرسانی و جذاب‌تر کردن بخش «درباره‌ی من» در سایتم استفاده کنم.

حرم امام حسین(ع) می‌شود مکان گوشتیِ زندگی من. چون آقام را در آنجا کاشتم و خودم تنها برگشتم هتل و خوابیدم. با سروصدای آقام و مامانم بیدار شدم؛ داشتند دنبالم می‌گشتند. دیدم آقام می‌گوید «تو برو تو، من برمی‌گردم ببینم دختره کجا رفت؟»خودم را کشان‌کشان رساندم دمِ در اتاق، در را باز کردم و گفتم: «من برگشته‌ام هتل.» البته خاطرات پدر‌ـ‌دختریِ دیگری هم در حرم امام حسین(ع) دارم. مثلاً آن‌وقت که کفش‌دار کفش اسپرت مرا نمی‌گرفت و می‌گفت «لا مردانه، لا مردانه». آقام که هنوز زیاد دور نشده بود، برگشت، کفش را از دستم گرفت، روی پیشخوان کفش‌داری گذاشت و مرا نشان داد و گفت: «معلول، معلول.» من که همیشه انکار پدرم را دیده بودم، لبخندزنان گفتم: «آقا، دیدی اعتراف کردی که من معلولیت دارم؟» آقا همان‌طور چشم‌غره‌ای رفت و یک «اولَه‌ی» جالبی گفت!

کتاب درباره‌ی عشق و یازده داستان دیگر اثر چخوف شد شیءِ گوشتیِ زندگی من. چرا؟ چون در دوره‌ی مکتب تکرار، پنجاه بار داستان «درباره‌ی عشق» را خواندم و با مفهوم عشق جور دیگری آشنا شدم. آلیوخین برای توضیح جمله‌ی «عشق رازی بزرگ است» به دوستانش دست به خود‌افشایی می‌زند و از عشق ناکام خود پرده برمی‌دارد. من چنان با این داستان درگیر شدم که در ذهنم بارها و بارها برایش پایان‌بندیِ متفاوتی متصور شدم؛ حتی در داستانک‌هایم از چخوف انتقام گرفتم، با تغییر سرنوشت شخصیت‌هایش، انگار که بخواهم پایان ناخواسته‌ی آن عشق را بازنویسی کنم.

و در آخر، توحید می‌شود مفهوم گوشتمند زندگی من. سال‌ها با خدا درافتاده بودم و می‌پرسیدم چرا باید هنگام تولد، اکسیژن دیر به مغزم برسد و من به فلج مغزی مبتلا شوم و درد بشود رکن جدی زندگی‌ام. چرا نتوانم بدوم، کفش اوسکوک دابان بپوشم و برقصم؟ اما وقتی پای دوستی با شهدا به میان آمد، کم‌کم آشتی با خدا اتفاق افتاد. دیگر «چرا چرا کردن» اهمیتی نداشت؛ چون دیدم اگر قرار باشد در زندگی برای همه‌چیز «چرا» بخواهم، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. از این دست چراها در زندگی همه هست. پس بهتر است دست از انگشت اتهام گرفتن به سوی خدا بردارم و با او دوست شوم و بعد کنجکاو شوم که چطور می‌شود این دوستی را عمیق‌تر کرد. اینجاست که شهید حسین خرازی پیدایش می‌شود و می‌گوید: «اگر کار را برای خدا کردی، گفتن ندارد؛ و اگر برای غیر خدا باشد، حتی ارزش گفتن هم ندارد.»

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *