بدنی که روایت می‌کند

بدنی که روایت می‌کند اتوبیوگرافی زینب قهرمانی


در یکی از روزهای اردیبهشت ۱۳۵۴، با شناسنامه‌ای که از خودم یک سال و چند ماهی بزرگ‌تر بود، در روستای کردرق به دنیا آمدم. ننه کلثوم روزِ تولدم را ۶ اردیبهشت و مامان ۱۵ اردیبهشت می‌دانست. من دومی را به عنوان زادروزم برگزیدم، حتی اگر بانک‌ها و نرم‌افزار «شید» آن را نپذیرند.

به دنیا آمدم؟ به همین راحتی؟ نه، تولد بسیار سختی داشتم. گویا مامان در ماه هشتمِ بارداری، وقتی داشته آشغال‌ها را به آشغال‌دانیِ کنارِ حمامِ روستا می‌برده، پایش لیز می‌خورد و چیزی در شکمش جابجا می‌شود. به همین خاطر، موقع تولد، با پا به دنیا می‌آمدم؛ آن هم نه جفت‌پا، بلکه یکی از پاها ،لابد پای چپم، بالا گیر کرده بود. ماماهای روستا به زور مرا بیرون کشیدند و وقتی دیدند نفس نمی‌کشم، برای نجات جانِ مامان، مرا لای پارچه‌ای پیچیدند و کناری گذاشتند. خطر مرگ که از سر مامان رفع شد، سراغِ پارچه‌ی حاویِ من آمدند و با فدا کردنِ دو مرغ (که گمانم مالِ یکی از ماماها بود، چون سال‌ها بعد مرغش را از من طلب می‌کرد) و با روشِ «دهانِ مرغ به تهِ بچه» نجاتم دادند. بالاخره من آرام و ضعیف، گریه سر دادم و نفس کشیدم.

ننه کلثوم از اینکه دایی برای خودشان شناسنامه پسر گرفته بود و برای خانواده ما شناسنامه دختر، از یک طرف کُفری بود و از طرف دیگر، چون اسمم «زینب» بود، نمی‌گذاشت در گوشم زینب صدایم کنند، می‌گفت«زینب بلاکش است، دخترم بلاکش می‌شود» و همان‌جا رباب صدایم ‌کردند. تا ننه کلثوم زنده بود من را رباب صدا می‌کردند. الان هم قدیمی‌های روستا من را رباب صدا می‌کنند.

یک‌ونیم ساله بودم که عقرب نیشم زد. پدرم که «آقا» صدایش می‌کردم، در تهران کارگری می‌کرد و خانه نبود که مرا به پزشک ببرد. مامان سه روز داشت بال‌بال می‌زد تا تبم بخوابد. شبِ روز سوم خواب می‌بیند سیدی به او می‌گوید: «این دختر را به ما بسپار و غصه نخور.» مامان صبح با صدای من که بالای سرش ایستاده بودم، چشم باز می‌کند.

دیر راه افتادم و لنگان‌لنگان. زیاد زمین می‌خوردم. یک‌بار نان فتیر به دست، از خانه «ننه خواهنده» (که «خان‌ننه» صدایش می‌کردیم) برمی‌گشتم که افتادم و نان به زمین افتاد. نان را برداشتم، خاکش را تکاندم و با احساس گناه و دردِ شدید راهیِ خانه شدم. حسابِ زمین خوردن‌هایم از دستم در رفته است. گرچه از وقتی پذیرفتم عصا به دست بگیرم، دفعاتِ زمین خوردنم کم شد. از آثارِ این زمین خوردن‌ها، جای شکستگی در سر و زیر چانه‌ام است؛ چرا که با وجودِ ناتوانی‌ام، تا جایی که می‌توانستم می‌خواستم از هم‌سالانم عقب نیفتم و روی لبه‌ی تیرآهن‌های کنار خیابان راه می‌رفتم. عاشقِ کفشِ پاشنه‌سه سانتی بودم که به آن «اوسکوک دابان» می‌گفتیم. به اصرارِ من، مامان یکی از صورتی‌هایش را خرید. من در حضورِ آقا پوشیدمشان؛ زمین خوردنِ من همان و کتک خوردنِ مامان همان. آن روز بیش از آقا از خودم بدم آمد. فکر می‌کردم دعواهایشان که با تحریکِ ننه کلثوم انجام می‌شد، به خاطرِ من که دختر بودم و نحوه‌ی راه رفتنم است. نمی‌دانم کلاس چندم بودم که در حیاط مدرسه زمین خوردم. دختری که لابد دوستم بود، آمد کمکم کند، آهی کشید و گفت: «مامانم می‌گه اونا که سختی می‌کشن و مریض می‌شن، می‌رن بهشت. خوش‌به‌حالت، تو هم می‌ری بهشت.» چقدر از این خدا بدم آمد که مرا درد می‌داد تا روزی که نمی‌دانستم کِی است، به بهشت ببردم.

 پنجم بودم که برادرم به دنیا آمد و با آمدنش فکر کردم چقدر دعواهای خانه‌ی ما کم شد. خانه‌مان کوچک بود؛ سه اتاق داشت: یکی برای مهمان، یکی اتاقِ عمو و ننه کلثوم، و یکی هم برای خانواده‌ی ۷ نفره‌ی ما. یک شب بیدار شدم، دیدم تشکِ پدر خالی است. بدون اینکه برگردم و خواهرها، برادر و مامانم را ببینم، شال و کلاه کردم و راهیِ خانه عمه مزی شدم. نزدیکی خانه‌شان که داشتم در کوچه می‌پیچیدم، همسایه‌مان که برادرشوهرِ عمه فاطمه بود، موتورش را نگه داشت و «بسم‌الله‌گویان» مرا سوار ترک موتورش کرد، به خانه برگرداند، زنگ زد، تحویلِ مامان داد و توصیه کرد شب‌ها کشوی پشتِ در را بیندازند تا «خواب‌روی» نکنم. من هم دیدم اگر بگویم داشتم می‌رفتم شب‌نشینی‌تان را خراب کنم، ممکن است تنبیه شوم؛ پس صدایش را در نیاوردم که خیلی هم بیدارم.

هنگامِ بمباران، وقتی آژیر به صدا درمی‌آمد، از توی قبرستان خودم را به خانه می‌رساندم و می‌دیدم مامان نگران است. یک‌بار می‌خواستیم برویم خانه دایی رمضان که زنش عمه عظمتم بود؛ تا پای‌مان به مینی‌بوس رسید، عمه عظمت هِن‌هن‌کنان آمد پایین. حامله بود و پا به ماه. چقدر گریه کردم و غر زدم که «برای چی آمدید خانه‌ی ما؟ ما می‌خواستیم بیاییم خانه‌ی شما!» همان شب عمه زایید؛ نمی‌دانم مسعود بود یا محمود. یک‌بار هم در بمباران، توی زیرزمینِ فرش‌شده نشسته بودیم و صدای ضدهوایی‌ها را می‌شنیدیم. چشمم به شلنگ افتاد و وقتی صدای ضدهوایی‌ها خاموش شد، توی شلنگ دمیدم و لیلا،دختر عمه‌ام،داشت زهرترک می‌شد.

کلاس پنجم ابتدایی، معلممان خانم یحیایی بود؛ اهلِ دفاع مقدس. ما را جمع می‌کرد و برای عیادت رزمندگان می‌برد. یک‌بار هم مدیرمان، آقای حبیبی، ما را برای بدرقه رزمندگان برد که موقع برگشتن چون سرعتم پایین بود، عقب ماندم و خیلی دیر به خانه رسیدم. مامان دمِ در ایستاده بود و منتظرم بود؛ خیلی خسته و داغون به خانه رسیدم. دلم شکسته بود. آقای حبیبی خودش هم اهلِ جبهه بود و آقا از حضورش در جبهه گفته بود. دانشجو که بودم، کارآموزی‌ام با دوستانِ مثبت افتاد و با تشویقِ آن‌ها راهم به «موسسه‌ی شهدا» باز شد. آنجا با شنیدنِ ماجرای زخمی شدن و شهادتِ غواصِ شهید «محمود سهرابی»، دیوارِ «چرا»ی من هم شکست. دیگر از این همه غر زدن و «چرا گفتن» کم آوردم.

یک روز که راهنمایی اتحاد را می‌خواندم (عمو وساطت کرده بود به جای سیدالشهدا که دورتر بود، به این مدرسه بروم)، خواستم سوار مینی‌بوس شوم که پایم سر خورد و از پله افتادم توی جویِ آب. از سر تا پا خیس شدم و مجبور شدم با بغض و گریه پیاده به خانه برگردم.

در بزرگسالی هم زمین می‌خوردم. یک‌بار مراقبِ امتحان بودم؛ از جلسه که بیرون آمدم در پله‌ها قِل خوردم و بعد از آن از مراقبیِ امتحانات معاف شدم. یک‌بار هم جلوی دانشجوهایم زمین خوردم؛ آن هم نه یک‌بار، مثلِ «پت و مت» هی پا می‌شدم و هی زمین می‌خوردم. دختر و پسر آمدند بلندم کنند، نپذیرفتم؛ هرجور بود خودم بلند شدم. الان وقتی کفِ زمین سرامیک باشد و زمین بخورم، دیگر نمی‌توانم پیشنهاد کمک را رد کنم، چون مدام لیز خواهم خورد.

پاییز سال ۵۸، وقتی چهار سال و چند ماهم بود، به شهر کوچیدیم. کوچ‌مان یادم است؛ بقچه‌ی لحاف و تشک و یک کرسی وسطِ مینی‌بوس بود و وسایل‌مان هم روی صندلی‌ها. یادم است تنها، جلوی مینی‌بوس نشسته بودم. اهالیِ روستا دورِ مینی‌بوس را گرفته بودند و صدای شیون بلند بود. وحشت کرده بودم؛ گمانم آغازِ اضطراب‌هایم همین صحنه بود.

شناسنامه‌ام از خودم بزرگ‌تر بود. پاییز سال ۵۹ رفتم مدرسه اسفند؛ مدرسه‌ای شیروانی به رنگ آبی و دیوارهای کوتاه. نه یک کلمه فارسی می‌دانستم، نه خانواده‌ام آدابِ مدرسه را بلد بودند؛ حتی نمی‌دانستم اسمم زینب است. زانوهایم هم به هم نزدیک بود و کشان‌کشان راه می‌رفتم. معلممان که نمی‌دانم اسم خودش فروغ بود یا اسم خواهرش که همکلاسی‌مان بود، آن خانم خواهرش را تحویل می‌گرفت و مرا می‌زد؛ چون وقتی صدایم می‌زد «زینب قهرمانی»، بِر و بِر نگاهش می‌کردم و این از دیدِ او، لابد نافرمانی بود. پس دستم با خط‌کش سرخ می‌شد. مامان در خانه می‌پرسید: «دستت چی شده؟» من که از دعوا می‌ترسیدم می‌گفتم: «زمین خوردم.» وقتی کفِ دستم چند بار دیگر سرخ شد، مامان طاقت نیاورد و آمد مدرسه تا جویای اتفاقات شود. آن روز علاوه بر کتک خوردن، در «تنبل‌خانه» هم زندانی شدم. شب‌ها دچار کابوس می‌شدم و شب‌ادراری پیدا کرده بودم. مامان بدون اینکه به رویم بیاورد، لباس‌هایم را عوض می‌کرد، تشکم را می‌شست و پنهانی زیر کرسی خشک می‌کرد. مامان که دید کابوس‌های شبانه‌ام تمامی ندارد، پا شد و آمد مدرسه. در دفتر، یکی از معلم‌ها درِگوشی به او گفت: «خانم، بچه‌ات تو مدرسه کتک می‌خورد و اذیت می‌شود؛ برش دار ببرش، سال بعد بیاورش.» آن سال دیگر مدرسه نرفتم. سال بعد، تازه انقلاب فرهنگی شده بود. برخلافِ معلمِ قبلی که مو باز بود، یک خانم محجبه معلممان بود. آن تنبل‌خانه هم رنگ شده بود و کلاسمان شده بود. اما رنگ شدن و تمیز شدنش چیزی از ترس من کم نکرد. انگاری خانم این را فهمید؛ مرا در ردیف اول نشاند، دستم را گرفت و خواندن و نوشتن یادم داد. آن سال هم اسمم را یاد گرفتم، هم شاگرد اول شدم و هم حسرتِ فارسی صحبت کردن از بین رفت. اما اضطراب‌هایم ماندگار شد. بچگی اگر درِ حمام از پشت بسته می‌شد، در حد مرگ می‌ترسیدم. بزرگ‌تر که شدم، شکلِ این اضطراب‌ها شد فوبیِ پله‌برقی، آسانسور (تا حدی)، بیماریِ مسافرت با اتوبوس و هواپیمازدگی در مسیرهای کوتاه. چند سال پیش که هنوز ویلچر در ایستگاهِ راه‌آهن مشهد نبود، پای پله‌برقی متصدی گفت: «خانم، پله‌برقی را خاموش می‌کنم، تو پایت را بگذار روی پله، بعد روشن می‌کنم.» اولش خوب بود، ولی تا یادم افتاد سوارِ پله‌برقی‌ام، سرم گیج رفت و نشستم. خوشبختانه دیگر بالای پله رسیده بودم. توی بخش روان‌پزشکی  هم یک شب که شیفت بودم دچار حمله‌ی هراس شدم. تنگی نفس داشتم، اضطراب مرگ سراغم آمده بود و احساس می‌کردم دارم می‌میرم، بی‌قرار بودم و نمی‌توانستم یک جا بایستم. تا صبح راه رفتم یک جمله گزارش نوشتم باز راه رفتم و چند خط گزارش نوشتم تا بلاخره صبح شد. همکارانم که فکر کرده بودند کیستم در حال ترکیدن است برایم تاکسی گرفتند و من به خانه آمدم و مامان برایم گلِ گاوزبان دم کرد خوردم و خوابیدم. دیگر آن حمله تکرار نشد ولی من نسبت به بیماران بخش روان مهربان‌تر شدم انگاری فهمیدم چه دارند می‌کشند.

تابستانِ سال ۶۰، دایی رجب آمد تا مامان، من، فاطمه و خواهرهای دوقلویم،زهرا و رقیه، را برای مهمانی به روستا ببرد. عمو عاشقِ رقیه‌ی زبان‌ریز و موفرفری بود؛ دمِ در به دایی گفت: «مواظب باش این را به کشتن ندهی.» رقیه اسهال گرفت و پنی‌سیلینِ تزریقیِ طبیبِ ده هم فایده نکرد و تشنه و بی‌آب فوت کرد. ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ بود، روزِ شهادت شهید دکتر چمران. دخترخاله‌ام قبل از تمام کردنِ رقیه آمده بود مرا ببرد پیشش، اما من گرمِ بازی با ظرف و ظروفِ گلی بودم که پسرخاله‌ام درست کرده بود. به دخترخاله‌ام گفته بودم: «به رقیه بگویید منتظر باشد تا من بیایم و با او بازی کنم.» اما دیر رسیدم؛ رقیه زیر یک پارچه‌ی سفید به خواب ابدی رفته بود. هنوز جیغ و نفرینِ ننه کلثوم که خودش را به ده رسانده بود، توی گوشم است. این اتفاق انگاری یکی از علت‌های عجول شدنِ من شد. مامان اما فقط در زیرزمین آرام‌آرام گریه می‌کرد. دایی رجب که رقیه را زنده برنگردانده بود، دیگر چند سالی خانه‌ی ما نیامد. تلخی آن روز هر سال، ۳۱ خرداد در من زنده می‌شود.

من از پاسدارهای لباس‌سبز خوشم می‌آمد. از فاصله‌ی خانه خودمان تا خانه عمه معظمه‌ام ،که عمه مزی می‌گفتیم، اگر پاسداری می‌دیدم، زبان باز می‌کردم و «عمو عمو» می‌گفتم، با اینکه در اصل دختر خجالتی‌ای بودم. عمه مزی اما مرا می‌ترساند. بچگی «ر» را «ی» می‌گفتم؛ عمه تأکید می‌کرد بگویم «ر» نه «ی». خانه‌ی ما خانه‌ی وسطی یک کوچه بن‌بست در محله‌ی درمانگاه بود؛ ته کوچه خانه‌ی عمه فاطمه‌ام بود و سر کوچه هم خانه جاریِ عمه فاطمه. عمه عظمت هم که زن دایی رمضانم است. بچه‌های دایی‌هایم می‌آمدند خانه‌ی ما و هی به مامانِ من می‌گفتند «عمه». من هم از روی تقلید، مامان را «عمه» صدا می‌کردم. عمه مزی بدش می‌آمد و با توضیح و تهدید می‌خواست حالی‌ام کند که مامانِ آدم نمی‌تواند عمه‌اش باشد. یک روز از مدرسه اسفند بیرون آمدم، راهم را دور کردم که از درِ خانه‌ی عمه مزی رد نشوم، اما از بدِ حادثه عمه از کوچه پایینی داشت می‌رفت مسجد و من درست روبرویش درآمده بودم. آن روز هم ترس را در حدِ مرگ تجربه کردم. عمه مزی بعدها که این ماجرا را برایش تعریف کردم عذرخواهی کرد و چند باری اظهار پشیمانی کرد.

در مدرسه صدوقی، معلم کلاس سوممان خانم قهرمانی بود؛ می‌آمد خانه‌هایمان سر می‌زد و با مادرهایمان گفتگو می‌کرد. از کارهایش خوشم نمی‌آمد. سرِ کشیدنِ نقاشیِ «گلدانِ دسته‌دار»، یک دفتر نقاشی را از اول تا ته پر کردم اما نتوانستم یک گلدان را درست بکشم. خانم قهرمانی یک صفرِ خوشگل در صفحه‌ی اول داد و گفت: «بقیه‌ی صفحه‌ها را پاک می‌کنی و تا آخر سال حق نداری دفتر نقاشی بخری و باید از همین استفاده کنی.» همین تنبیه باعث شد عادتِ برگه‌پاره کردن و گلوله کردن و توی سطل آشغال انداختن از سرم بیفتد.

فلج مغزی داشته باشی و دوره‌های عود نداشته باشی؟ مگر می‌شود؟ امان از دردهای سوزانِ این دوره‌های عود و ضعفش! از زورِ درد حتی نمی‌توانستم سنگینی پتو و ملافه را تحمل کنم. مامان برایم میزی می‌گذاشت و رویش ملافه را پهن می‌کرد. در راهنمایی از زورِ درد، پاهایم را روی لبه‌ی پایه‌ی نیمکت می‌گذاشتم تا پای کسی به پایم نخورد و آه از نهادم بلند نشود. مامان بعدها می‌گفت روی سینه‌اش می‌کوفتم و می‌گفتم: «ازتان بدم می‌آید، من که مرده به دنیا آمدم، چرا مرا زنده کردید که این‌همه درد بکشم؟» مامان که از این طعنه‌هایم کلافه شده بود، می‌گفت: «الهی خودت مادر بشی و یک بچه‌ی معلول داشته باشی تا بفهمی مادر بودن یعنی چی و شیرینی مادر بودن به معلولیت داشتن یا نداشتن بچه ربط ندارد.» این دردهای همراه با ضعف، هی تکرار می‌شد. تابستان سال ۶۸ از آن خانه‌ی محله‌ی درمانگاه کوچ کردیم خیابان جمهوری و یک‌سالی مستأجر شدیم.

فلج مغزی فقط درد و زمین افتادن نبود؛ سوم راهنمایی، ۱۴ خرداد ۱۳۶۸،روز فوت امام خمینی (ره)،برای اولین بار پریود شدم. همیشه فکر کرده بودم به بلوغ برسم پادرد‌هایم تمام می‌شود و می‌توانم بدوم، برقصم و بازی کنم. اما خودِ همین پریود، به خاطر مشکلات مغزی‌ام، از همان ابتدا مشکل‌ساز شد. اولین بار بعد از تمام شدن ۸ روز که غسل کردم، فردایش مجدد شروع شد؛ خیلی هم شدید و دیگر بند نمی‌آمد. مامان مجبور شد مرا به درمانگاه ببرد. دانشجوها دورتادور ایستاده بودند و استادشان توضیح می‌داد. دختری صورتش را در هم کشید و به دوستش گفت: «حتماً غلطی کرده که به این وضع افتاده و دارد خونریزی می‌کند.» من واقعاً آن روز دلم شکست. 40 روز خونریزی‌ام طول کشید. حتی کما رفتم و برایم خون تزریق شد.

بعدها دیگر کارم شد هی دکتر رفتن و قرص خوردن برای تنظیم فواصل و شدتِ خونریزی، اما تنظیم نشد که نشد. وقتی می‌نویسم فهرست سونوگرافی‌هایی که رفته‌ام و فکر کرده‌ام سرطان گرفته‌ام، الکی نبود. در دبیرستان هم چون بهداشت قاعدگی را رعایت نکرده بودم، همکلاسی‌ها رفتند از هم‌تختی‌ام در دفتر شکایت کردند که بو می‌دهد؛ آن بینوای بیچاره توضیح داد که سینوزیت دارد و دست خودش نیست، اما بچه‌ها از بوی پریودی شاکی بودند، نه بوی دهانِ سینوزیت‌دار. از اینکه جرئت نکردم بگویم عاملِ بو من بودم، هنوز هم از خودم شاکی‌ام. با اینکه هم‌تختی‌ام که اسمش هم زینب بود را بارها دیدم، اما هیچ‌وقت جرئت نکردم عذرخواهی کنم.

درست یادم مانده باشد، سال ۸۷ بود؛ یک روز از خواب بیدار شدم و دیدم شکم‌درد و دل‌پیچه دارم و هر لحظه حالم بدتر می‌شود. رفتیم اورژانس و پتیدین و متوکلوپرامید زدند. جیغ می‌زدم و خیلی بدحال بودم. فرستادند سونوگرافی رحم و تخمدانِ مطب  خانم دکتر ذبیحیان. دکتر در رحم و تخمدان چیزی ندید، سونوگرافی کامل شکم کرد. آقا را فرستاد که سونوگرافی کامل شکم بنویسد. سونوگرافی، یک کیستِ مهاجر در شکمم نشان داد. در بیمارستان بستری شدم ولی دکتر رادیولوژیست بیمارستان در سونوگرافی مجدد چیزی ندید و چون دردم هم کمتر شده بود، مرخصم کردند. اما چند ماه، رفت و برگشت درد مرا بیچاره می‌کرد. مثلاً می‌خواستم بروم دفاعِ همکلاسی‌ام، درد دوباره گرفت و ترسیدم در قطار حالم بد شود. رفتم سی‌تی‌اسکن؛ همان دکتر رادیولوژیست بیمارستان گفت چیزی دیده نمی‌شود. عصبانی شدم و گفتم: «دکتر، برش‌ها را ریزتر بزن!» اصطلاحِ برش در سی‌تی‌اسکن را از خانم صالحی یاد گرفته بودم (با خانم صالحی سال ۸۶ سر دعوای وبلاگی به نام «سزار حرف می‌زند» آشنا شدم). برش‌هایِ ریزترِ سی‌تی‌اسکن، سونوگرافی دکتر ذبیحیان را تأیید کرد و رفتم دکتر مهناز شریفی جراحی کرد و کیست را از شکمم درآورد. دکتر می‌گفت: «گمان نکنم کیست تخمدان باشد»، اما جوابِ پاتولوژی کیستِ تخمدان نشان داد.

برای کنترل خونریزی‌هایم حتی پیش متخصص طب سنتی هم رفتم. در تهران یک آقای داروساز بود که به طب سنتی هم وارد شده بود و این شاخه را در وزارت بهداشت ایجاد کرد. به درمانگاه طب سنتی دانشگاه تهران رفتم،رزیدنت‌ها ویزیت می‌کردند، وقتی شرح‌حال دادم، خانم دکتری که من را ویزیت می‌کرد، گفت: «یک مشکلت را بگو.» من هم یبوستم را گفتم، چون سندرم روده تحریک‌پذیر بسیار اذیتم می‌کرد. اما آمدم و مشکلاتی که بالا نوشتم برایم پیش آمد.

 به‌جز مسائلِ رحم و تخمدان، مشکلات دیگری هم بود که اذیتم می‌کرد. به خاطر یبوست، سال ۷۹ عمل هموروئید انجام داده بودم. رفتم درمانگاه خصوصی که تیمِ درمان مالِ علوم پزشکی نباشند و جراح خانم باشد، اما با وجود اینکه سه روز فقط مایعاتِ رقیق خورده بودم، عمل جراحی‌ام عقب افتاد و تیم هم همه آشنا و کارکنانِ علوم پزشکی بودند. من هم فردای عمل جراحی، چون کسی آموزش نداده بود که لازم است دو هفته مرخصی باشم، پا شدم و رفتم شیفت و بخیه‌ها پرید و اِسکارش هنوز هم کار دستم می‌دهد.

برای کنترلِ عوارضِ فلج مغزی، پیش متخصص‌های طب سنتی در کنار متخصص‌های دیگر می‌رفتم. پیش دکتری که بیشتر عرقیجات می‌داد و به نظرِ مامان دکان باز کرده بود، می‌گفت: «خیلی از مشکلاتت به خاطر سردی بدن است؛ بیماری زمینه‌ای بدن را سرد می‌کند.» حتی مشکلِ کاهش شنوایی‌ام را، که موقع هیئت‌علمی شدن و نوار گوش متوجهش شده بودم و خودم فکر می‌کردم به خاطر ور رفتن با سنجاق ته‌گرد و پاره شدن پرده گوشم باشد، رد کرد و گفت: «پرده گوش بخواهد پاره شود درد شدیدی ایجاد می‌کند و پارگی‌اش در تو، به خاطر فشارِ درونیِ زیادِ بدنت است.»

یک‌بار که عمره رفته بودیم و در مسافرت هم دوره‌ی عود درد داشتم و رفته بودیم دکتر مسکن بنویسد، پرسید: «در عودها چکِ سدیم و پتاسیم داشتی؟ الکترولیت‌هایت به هم نمی‌ریزد؟»

قصه‌ی رحم و تخمدانم همین‌طور ادامه داشت؛ دکترها گفته بودند: «۴۰ سالت شد بیا هیسترکتومی.» نرفتم. هنوز امید داشتم ازدواج می‌کنم و مادر می‌شوم؛ زهی خیال باطل. الان سال ۱۴۰۵ است و یک سال بود که کاملاً یائسه شده بودم و توانسته بودم همه‌ی ماه رمضان را روزه بگیرم. اما دو ماه بود که خونریزی‌ام شروع شده بود. رفتم دکتر اعظم قره‌باغی که آشنا بود (هم خواهرش دوست دوران دبیرستانم بود و هم خودش را در دورانِ طرحِ تعهد در دوره‌ها دیده بودم). برایم کورتاژ نوشت و یک سری آزمایش مثل BHCG. در معاینه، عفونت واژینال را هم تشخیص داد. جیغم درآمده بود: «من مجردم، این چیزها یعنی چه؟» مهربانانه توضیح داد که چکِ BHCG قانونِ جوانی جمعیت است و عفونت هم به خاطر مسائل یائسگی. حالا دارم دارو می‌خورم و هفته‌ی بعد هم می‌روم برای کورتاژ تا با توجه به نتیجه‌اش، هیسترکتومی عادی بشوم یا پیچیده.

از سال ۱۴۰۰ به خاطر مسائل یائسگی و اینکه خونریزی‌هایم شدید بود، تحتِ نظر خانم‌دکتری بودم که حاذق بود اما بداخلاق؛ چون نوبت‌دهیِ مزخرفی داشت. یک‌بار ۵ ساعت نوبت نشستم و دیگر نمی‌خواستم زیر بارِ این نوبت نشستن بروم، سروصدا کردم. خانم دکتر هم پرونده پزشکی‌ام را، چون خودم در خانه نکته‌هایی را تویش یادداشت کرده بودم،پاره کرد و بعد از ویزیت خیلی تند گفت: «شرایطت به ما مربوط نیست؛ نمی‌توانی بنشینی، نیا!» من دیگر از دی‌ماه ۱۴۰۳ پیشش نرفتم.

علاوه بر رحمم، درگیری‌های دیگر هم داشتم. سال ۹۴ درگیرِ آبسه‌ی میان‌دوراهی بودم که با داروهای طب سنتی که دکتر بهرامیِ نازنین نوشت، آبسه باز و تخلیه شد؛ گرچه یک سال طول کشید تا درست شود، آن هم به خاطرِ درمانِ عفونت ادراریِ شدید با داروهای طب سنتی که آبسه را هم خشکاند. عفونت ادراری‌ام به خاطر این بود که جراحِ کلیه گفته بود باید هفته‌ای دو بار سونداژ کنم و داروهای هورمونی که رویش نوشته بود «Not for women» مصرف کنم. به خاطر سونداژِ هفته‌ای دو بار که انجامش مکافات بود، عفونت ادراری‌ام برطرف نمی‌شد. با مصرفِ داروهای دکتر بهرامی، عفونت ادراری‌ام برطرف شد. من هم دیگر پیش آن خانم جراح کلیه نرفتم و الان هم وضع مثانه‌ام تعریفی ندارد؛ نهایت ۳ ساعت می‌توانم ادرارم را نگه دارم. زمانی هم که  می‌رفتم تهران برای ادامه تحصیل در مقطع دکترای مشاوره توانبخشی، سر پیری و معرکه‌گیری، هم یک روز قبلش کم‌آبی می‌کشیدم و پد و نوار بهداشتی برای جلوگیری از ریزش ادرار استفاده می‌کردم.

سال ۱۴۰۲ باز دچار آبسه‌ی میان‌دوراه شدم. دستورِ متخصصانِ طب سنتی این‌بار جواب نداد و پیش جراح رفتم. اول هم با اینکه مامان گفت پیش آقای دکتر کشاورز بروم، گوش ندادم و پیش خانم‌دکتری رفتم که با شیوه‌ی حلقه‌گذاری خواست درمانم کند؛ بین فیستول و این آبسه یک حلقه زد که حلقه را بکشم تا زخم ایجاد شود و آبسه خالی شود. نتوانستم خوب حلقه را بکشم و رفتم دکتر کشاورز جراحی کرد و از درد طاقت‌فرسای آبسه نجات پیدا کردم.

هیپوفیزم ضخیم است، پرولاکتینم بالاست و سینه‌هایم پر از کیست است؛ ماموگرافی شدم و دوبار هم سونوگرافی. به خاطر گزگزِ سینه و احساس پری، از دکتر قره‌باغی خواستم ام‌آر‌آی سینه هم بنویسد؛ انجام داده‌ام و منتظر جواب هستم.

خلاصه، این دردهای من است که ادامه دارد. البته شاید دردِ اصلی، اخلاقم باشد. به تشخیصِ روان‌درمانگرم، آقای دکتر محمد طاهری، ذهنیتِ غالبم «تحریک‌پذیری» است و وقتی احساس کنم دارم مورد سوءاستفاده واقع می‌شوم، آتش می‌گیرم. البته با درمانِ دکتر طاهری خیلی پیشرفت کرده‌ام و آرام‌تر شده‌ام.

عمه فاطمه، سالی که من پنجم بودم با سرطان رحم فوت کرد. ننه می‌گفت «ارباً ارباً کرده بودنش»؛ هی دوره‌اش کرده بودند و درباره‌اش حرف زده بودند. آمبولانس که سرِ کوچه نگه داشته بود یادم هست. ننه کلثوم سال ۷۸ با سرطان حنجره رفت؛ به خاطر شرایطِ زندگی قدیم پسر‌دوست شده بود، اما دوستم داشت و از درد کشیدنم رنج می‌برد. دایی حیدرم سال ۸۲ با سرطان معده فوت کرد. «خان‌ننه» سال ۸۳ با آلزایمر و عوارضِ کهنسالی. آقام سال ۹۶ با سرطان ریه که گویی از عوارضِ شیمیایی شدنش در خیبر بود، رفت. روحاً گرچه هست و مثل دورانِ زندگی‌اش که وقتی از کارهای ناگهانی‌ام کلافه می‌شد و ولی دعوایم می‌کرد و می‌گفت: «هر غلطی کنی پشتتم»، تکی یا با افرادِ دسته‌اش حضور دارد و کمکم می‌کند. وقتی از خواهرم شنیدم که دکتر گفته جوش نخوردنِ استخوانِ پای شکسته‌ی آقام به خاطر سرطان است، به هم ریختم. آقام مرا خیلی دوست داشت؛ تا می‌شنید جایی دکتری آمده، مرا هرجور بود پیش آن دکتر می‌برد. اما من با قضاوتم دوستش نداشته بودم و چقدر احساس می‌کردم فرصتِ دوست داشتنش کم است؛ باز عصبی می‌شدم و بداخلاقی می‌کردم. دایی رجب سال ۹۷ ناگهان فوت کرد. عمه مزی هم دو سال پیش فوت کرد.

زندگی من اما ادامه دارد. به نظرتان این جستار شد ناله و غر زدن؟ راستش از سال ۷۶ که روایتِ مادر شهید محمود سهرابی دیوارِ «چرا»ی مرا شکست، با «خداجان» دوست شده‌ام. از نق زدن بدم می‌آید. حالا نگرانم که نکند این اتوبیوگرافی بشود کفرگویی و نق زدن؟
پی نوشت: این اتوبیوگرافی تمرین دوره‌ی زندگینامه‌ی مدرسه‌ی نویسندگی استاد کلانتری می‌باشد. 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *