برگۀ سفید درست وسط میز بود؛ بیخط، سبک و در عین حال سنگینتر از هر سندی که در طول سالهای کارش دیده بود. کاغذ هیچ چیزی نداشت جز فضای خالی؛ اما همین خالی بودنش اتاق را سنگین کرده بود. چراغ زردرنگ بالای سرشان کمی میلرزید و نورش روی صندلی فلزی روبهروی میز افتاده بود؛ همان صندلیای که مریم اسلامی روی آن نشسته بود. ابراهیمپور برگه را کمی به سمت او هل داده بود و با لحنی آرام، بدون تهدید مستقیم، اما با قطعیتی که سالها تمرینش کرده بود، گفته بود: «یک جمله کافی است. فقط بنویسید که دیگر با آن گروه همکاری نمیکنید.»
مریم نگاهش را از برگه برنداشت. انگار چیزی در خطوط ناپیدای آن میخواند. دستانش آرام روی زانوانش قرار داشت، اما چهرهاش نشانی از تردید سنگینی در خود داشت که با نور اتاق در هم آمیخته بود. چند ثانیه سکوت میانشان بود؛ سکوتی که بیشتر از صدای هر برخورد کاغذ یا خشخش پرونده در فضا کش آمده بود. مریم سر بلند کرد، و با صدایی که تلاش میکرد نلرزد گفت: «اگر دروغ باشد چه؟»
این نخستین جملهای بود که آن روز توانست ابراهیمپور را وادار کند کاملاً نگاهش را از میز جدا کند. او از میان پروندههایی که سالها ورق زده بود، از میان چهرههایی که دیده بود و کسانی که آمده و رفته بودند، کمتر کسی را به یاد میآورد که در همان جملۀ اول همۀ قواعد پیشبینیشدۀ بازجویی را بر هم بزند. مکثی کرد، انگار برای یافتن جملهای که هم «قانون» را حفظ کند و هم فرصت گفتوگو را از دست ندهد. گفت: «مسئلۀ راست و دروغ نیست. ما فقط باید مطمئن باشیم همکاری با آن گروه را ادامه نمیدهید.»
مریم به برگه نگاه کرد. انگشتانش روی لبۀ صندلی کمی جمع شد. سپس با صدایی واضحتر از قبل گفت: «اما برای من مسئله همین است. چیزی بنویسم که به آن اعتقاد ندارم؟ نمیتوانم.»
ابراهیمپور روی صندلیاش جابهجا شد. عادت نداشت با کسی روبهرو شود که به این سرعت خطوط را جابهجا کند. معمولاً افراد یا برگه را برمیداشتند و چیزی مینوشتند، یا کمی بحث میکردند و در نهایت کوتاه میآمدند. اما این زن حرفش مثل سنگی بود که دقیقاً در نقطۀ حساس گفتگو افتاده باشد و جریان را عوض کند. گفت: «اگر ننویسید، استعلام دانشگاه ممکن است منفی شود. این تصمیم شماست.»
مریم باز سکوت کرد. بار دیگر به برگه خیره شد. آیندهاش، سالهایی که درس خوانده بود، نگرانی خانواده، همه در همان صفحۀ سفید خلاصه شده بود. اما ناگهان تصمیم گرفت. خودکار را برداشت، اما روی کاغذ چیزی نننوشت. فقط پایین صفحه را امضا کرد. امضایی کوتاه و واضح. سپس برگه را آرام به سمت او هل داد و گفت: «اگر قرار است چیزی نوشته شود، شما بنویسید. من دروغ نمینویسم.»
ابراهیمپور آن لحظه حس کرد جملهای که شنید از جنسی متفاوت است. نه از سر لجاجت بود، نه از سر سیاست. بیشتر نوعی صداقتی بود که آدم را نه به سمت برتری اخلاقی میبرد و نه به سمت سادهلوحی آشکار؛ بیشتر چیزی در میانۀ این دو، خط باریکی که کمتر کسی روی آن قدم میگذارد.
او برگه را برداشت، کمی مکث کرد، و سپس در پرونده گذاشت. جلسه تمام شد. مریم بلند شد، عصای مچیاش را برداشت، خداحافظی کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت. صدای بسته شدن در چند لحظه بعد در اتاق پیچید و بعد سکوت بازگشت. اما سکوت دیگر آن سکوت همیشگی نبود. چیزی از آن امضا در هوا مانده بود.
ابراهیمپور آن شب با حالتی متفاوت نسبت به روزهای دیگر از اداره خارج شد. ساعت از هشت گذشته بود و ساختمان تقریباً خالی بود. در طبقۀ سوم، راهروها نیمهتاریک و شیشههای بزرگ پر از بازتاب چراغهای خیابان بودند. باران شروع شده بود؛ بارانی آرام و سرد که روی پنجرهها مینشست و خطوط باریکی از آب ایجاد میکرد. او مقابل پنجره ایستاد، درست همان جایی که عصرهای طولانی بسیاری در آن ایستاده بود و به خیابان نگاه کرده بود. اما امشب حسش فرق داشت. به جای آنکه ذهنش از پروندهها و کارهای روزمره پر باشد، تنها یک تصویر مدام در ذهنش بازتکرار میشد: برگۀ سفید با یک امضا.
پیش از آنکه از اداره خارج شود، پروندۀ مریم را دوباره باز کرده بود. نه از روی وظیفه، بلکه از روی چیزی که شبیه کنجکاوی بود، یا شاید هم مسئولیتی غیر رسمی. چند صفحه ورق زده بود. سوابق علمیاش خوب بود، فعالیتهای فرهنگیاش شفاف بود، و هیچکدام از گزارشهای امنیتی حاوی خطر جدی نبود. تنها چند گزارش مبهم و معمولی که در تمام پروندهها دیده میشد. او بارها چنین گزارشهایی را بررسی کرده بود. اما چیزی در این پرونده با بقیه فرق داشت؛ نه از نظر محتوا، بلکه از نظر واکنش صاحب پرونده.
وقتی از ساختمان بیرون رفت، نگهبان سرش را برایش تکان داد و گفت: «خسته نباشید، آقای ابراهیمپور.» جواب داد «ممنون» و وارد خیابان شد. باران کمی تندتر شده بود. خیابان خلوت بود و چراغها نور زردشان را روی آسفالت پخش میکردند. هوا بوی رطوبت و برگهای خیس میداد. این بو او را به یاد صحنهای قدیمی انداخت. سالها پیش، زمانی که برای اولین بار وارد این ساختمان شده بود، مراسم دفن چند شهید گمنام در حیاط برگزار شده بود. صدای نوحه، بوی خاک تازه، پرچمهایی که در باد میلرزیدند و آن حس عجیبی که آن روز در وجودش نشسته بود؛ ترکیبی از تعهد، ترس، غرور، و چیزی شبیه آرامش. آن حس بود که بعدها مسیر کاریاش را مشخص کرد و او را به سوی شغلی کشاند که حالا سالها بود در آن غوطهور شده بود. اما هیچوقت فکر نمیکرد زمانی برسد که یک امضای سادهای از یک زن جوان، کارکرد همان بوی خاک را برایش داشته باشد.
چند روز بعد، تصمیمش را گرفته بود. استعلام را مثبت اعلام کرد. علت خاصی برای رد وجود نداشت و او هم نمیخواست با یک فشار اداری، آیندۀ کسی را بیدلیل تغییر دهد. وقتی تلفن کرد و خبر را به مریم داد، مکالمه کوتاه و رسمی بود. مریم فقط تشکر کرد و تماس قطع شد.
اما هفتهها گذشت و هیچ خبری از دانشگاه نشد. هر بار که مریم به کارشناس جذب مراجعه میکرد، پاسخ تکراری بود: «هنوز جواب از ادارۀ اطلاعات نرسیده.» و هر بار هم تأکید میکردند که همه چیز به همان «استعلام» بستگی دارد. ابراهیمپور مطمئن بود جواب ارسال شده. چند بار هم بررسی کرد. اما اینکه چرا در دانشگاه ثبت نمیشد، چیزی بود که پاسخش را نمیدانست.
نزدیک انتخابات بود که از او خواسته شد با مریم تماس بگیرد و هشدار بدهد فعالیتهای سیاسیاش را کمتر کند. خودش تمایلی نداشت، اما دستور، دستور بود. با شمارهای ناشناس تماس گرفت. کسی جواب نداد. چند بار دیگر هم تماس گرفت و بالاخره نام پدرش را در پرونده یافت و شمارهاش را گرفت. مردی با صدای خسته و برآمده از ته چاه گوشی را برداشت. چند لحظه بعد مریم پشت خط آمد و گفتوگو شکل گرفت؛ گفتوگویی کوتاه و پرتنش. مریم گفت که به علت نیامدن جواب استعلام او هنوز هیئت علمی نشده است و اگر کسی دروغ گفته باشد، یا اوست یا مسئول جذب، وجملهای گفت که برای اولین بار ابراهیمپور را در جایگاه اتهام قرار داد: «شما بگویید چه کسی غلط میکند؟ شمایی که دروغ میگویید یا من که تعهدی ندادم؟»
صدای پدر مریم از دور شنیده میشد. مکالمه ناگهان قطع شد.
دو روز بعد، پیامکی از مریم رسید: «پدرم سرطان دارد. لطفاً دیگر به شمارۀ او زنگ نزنید.»
ابراهیمپور لحظهای طولانی به صفحۀ گوشی نگاه کرد. برای اولین بار در این سالها احساس کرد از مرز مسئولیتهای حرفهایاش عبور کرده است؛ مرزی که شاید نباید پایش را آنقدر عادی روی آن میگذاشت. احساس گناه؟ شاید. شاید هم چیزی نزدیکتر به شرم. نمیدانست. اما حالتی دلگیر در وجودش نشست.
ماهها بعد خبر رسید پدر مریم از دنیا رفته. ابراهیمپور آن شب در اتاقش نشست، پروندهها را ورق زد، و وقتی به نام مریم رسید، بلافاصله متوقف شد. چند تماس گرفت، چند نامه نوشت، چند توضیح افزود. کار سادهای نبود، اما بالاخره پیش رفت. دو ماه بعد مریم به عنوان عضو هیئت علمی پذیرفته شد.
سالها گذشت. رابطهشان هیچوقت به معنای معمول کلمه «رابطه» نشد. آنچه میانشان بود بیشتر نوعی آشناپنداری خاموش بود؛ چیزی که نه دوستی بود و نه خصومت. گاهی اسم مریم دوباره در گزارشها دیده میشد؛ فعالیتهای سیاسی، سخنرانیهای فرهنگی، یا نقل قولهایی که دقیق نبود. هر بار پروندهاش به دست ابراهیمپور میرسید، تصویر آن امضا در ذهنش باز میگشت. او تلاش میکرد تصویر نرمتری از ماجرا ارائه کند، نشان دهد فعالیتهایش تهدیدی جدی نیستند. اما بعد از مدتی خود او هم به بخش دیگری منتقل شد.
زمان گذشت تا اینکه روزی گزارش شد چند مأمور برای بازرسی به خانۀ مریم رفتهاند و وسایل الکترونیکیاش را ضبط کردهاند. همان شب پیامی از او رسید: «ببخشید مزاحم میشوم. از دادسرا امروز آمدند و گوشی و لپتاپم را بردند. چه کار کنم؟»
این بار ابراهیمپور دیگر آن موقعیت سابق را نداشت. گفت که دستش چندان باز نیست، اما چند تماس غیررسمی گرفت، چند نفر را در جریان گذاشت، و نتیجه این شد که چهل روز بعد وسایل به مریم بازگردانده شد. چند ماه بعد هم حکم عفو صادر شد. اما آن چهل روز، چهل روز سادهای نبود. ترس و فشار خانواده و یاد پدرش، مریم را خسته کرده بود. مدتی از فعالیتها عقب نشست، بیشتر درس داد و پژوهش کرد.
سالها بعد، در شبی بارانی ابراهیمپور در اتاق کار جدیدش به عنوان حسابدار شرکت صنعتی خصوصی ایستاده بود و به خیابان نگاه میکرد که ناگهان گوشیاش لرزید. پیام کوتاهی بود: «سلام آقای ابراهیمپور. اسلامیام.» چند ثانیه طول کشید تا نام را به یاد بیاورد. پیام بعدی لینکی بود به یادداشتی که مریم تازه منتشر کرده بود. در آن نوشته بود که فعالیتهای سیاسیاش کم شده، بیشتر وقتش را صرف تدریس و پژوهش میکند، و گاهی به آدمهایی فکر میکند که در مسیر زندگیاش نقشی داشتهاند. چند دقیقه بعد پیام دیگری آمد: «فقط یک سؤال. شما الان کجای این داستان ایستادهاید؟»
ابراهیمپور پاسخی ننوشت. نه از سر بیاحترامی، بلکه چون نمیدانست چه بگوید. او نمیدانست خودش کجای این داستان ایستاده. پشت میز؟ در سایه؟ در نقش کمککننده؟ یا مانع؟ نمیدانست.
ماهها گذشت تا آن جنگ کوتاه اما پرتنش میان ایران و آمریکا رخ داد. خیابانها پر از اضطراب، خبرها پر از فقدان، و شهر پر از مراسمهای یادبود شد. ابراهیمپور دیگر مأمور رسمی نبود، اما باورهایی که روزی او را به این مسیر کشانده بود، هنوز در وجودش خاموش نشده بودند. آن شب قرار بود تجمعی در میدان مرکزی شهر برگزار شود. باران میبارید؛ بارانی آرام و ممتد.
وقتی وارد میدان شد، جمعیت آرامآرام بیشتر میشد. پرچمها، چادرها، صدای تلاوت پراکنده. او کنار پیادهرو قدم میزد که ناگهان زنی را میان جمعیت دید که با دو عصا حرکت میکرد. ابتدا شک کرد. اما وقتی نزدیکتر شد، تردیدش از بین رفت.
مریم اسلامی بود.
چهرهاش تغییر کرده بود؛ اندکی خستهتر، بالغتر، و شاید آرامتر. اما همان نگاه استوار و مستقیم باقی مانده بود. لحظهای چشم در چشم شدند. ابراهیمپور ایستاد. ناگهان تصویر آن روز در ذهنش جان گرفت؛ روزی که برگۀ سفید را وسط میز گذاشته بود و مریم با تردید اما با صداقتی عجیب گفته بود: «دروغ بنویسم؟ نمیتوانم.»
آن روز فکر کرده بود: این زن یا ساده است، یا شجاع. سالها گذشته بود و حالا، زیر باران، میان جمعیتی که آمده بودند تا از چیزی فراتر از اختلافات سیاسی دفاع کنند، دوباره همان تصویر زنده شد.
مریم نگاه کوتاهی به او انداخت، اما چیزی نگفت. انگار هر دو پذیرفته بودند که گاهی جواب برخی سؤالها قرار نیست گفته شود.
باران آرامتر شده بود. ابراهیمپور نگاهش را از جمعیت به آسمان گرفت. در ذهنش دوباره تصویر برگۀ سفید ظاهر شد. امضایی کوتاه که سالها پیش روی آن نشسته بود، اما اثرش هنوز در ذهن او پاک نشده بود.
گاهی سنگینترین جملهها همانهایی هستند که نوشته نمیشوند.
و گاهی بزرگترین انتخابها درست همانجایی رقم میخورند که کاغذ کاملاً سفید است.

بدون دیدگاه