در امتداد امامت 2

در امتدادِ امامت؛ روایتی از پیوندِ امت و امام


خانم صالحی، دوست مومنم، ویدئویی با این زیر‌تیتر برایم  فرستاده است: «هر کی هر جای روایت ایستاده، لطفاً یه قدم بره عقب!»

من هم شروع کردم به عقب رفتن؛ به روزهایی که  پس از شهادتتان، انقلابی‌گری‌ام جان گرفت و در  میان مفاهیمِ مطالب گروه نخبگان مطالبه‌گر زنجان، با گره‌های کوری روبه‌رو شدم که سال‌ها در درونم پنهان بودند.

کم‌کم فهمیدم آن‌جا که کلمات تغییر می‌کنند، جهان‌بینی هم عوض می‌شود. وقتی «امام» شد «رهبر» و «امت» شد «ملت»، انگار ما از پیوندهای الهیِ برادری، به قراردادهای مدنیِ شهروندی پرتاب شدیم. وقتی «مستضعفین» تبدیل به «قشر آسیب‌پذیر» شد، یعنی آن عنصرِ فعال و مبارزِ تاریخ، به یک «مفعولِ ترحم‌پذیر» تبدیل شد؛ کسی که فقط باید پذیرای آسیب باشد، نه مبارزِ برآمدن از آن. حتی «عدالت» که تعریفِ الهی داشت، به زور به «توسعه» بدل شد؛ کلمه‌ای که از بانک جهانی می‌آید، نه از سیره علی (ع).

من سال‌ها با این تغییرِ واژگان و این جابه‌جاییِ جایگاه‌ها، در درونم کلنجار رفته بودم، بی‌آنکه بدانم ریشه‌ی دردم در همین است: جابه‌جا شدنِ جایگاهِ «امت» برابر «امام» و جایگزینی‌اش با «رهبر» و «شهروند».

اما مفهوم امام در اعماق جانم ریشه دوانده بود و در قالبِ آن نامه‌ای که سال‌ها پیش، با نگاه و از زبانِ مادرم برای امام زمان (عج) نوشته بودم، خود را نشان می‌داد.

یادم هست از زبان مادرم برای امام زمان (عج) نامه‌ای نوشته بودم تا از لطفِ امامِ همام در آن شبِ سختِ بیماری‌ام، از قولِ او تشکر کنم. نوشته بودم:

«آقا سلام… آن شب که دخترکم در تب می‌سوخت، من درمانده و بی‌‌پناه از زور خستگی خوابم برده بود. نمی‌دانم خواب بود یا الهام، اما صدای شما را شنیدم که دلداری‌ام دادید و گفتید: نگران نباش و این دخترک را به ما بسپار…»

زمان نوشتن آن نامه، میان من و خدا صلح افتاده بود. منی که به بهانه‌ی دردِ فلج‌مغزی‌ام، گاه کفر گفته بودم و نماز نخوانده بودم، اما با وضو، درماندگی خودم را به دستانِ قادر و توانای الهی سپرده بودم و گفته بودم: «تو خدایی، تو که نمی‌توانی بنده‌ی پردردت را از خودت برانی.»

خدا هم خدایی کرد. صدای مادرِ شهید محمود سهرابی، دیوار چرای کفر من را شکست. گویی من در ازل «قالوا بلا» گفته بودم و بهانه‌ی درد دیگر نتوانست من را از خدا و اصولش یعنی توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد جدا کند.

بعدها وارد میدان سیاست‌بازی شدم. گرچه در میانه‌ی آن غوغایِ انتخاباتی و تقابل‌های سیاسی، باز هم به یاد شما افتادم و برایتان نوشتم: « پدر مهربانم یعقوبا،

سلام گرم مرا پذیرا باشید و غم به دلتان راه ندهید.   ان شاء الله ما ذخیره جنگ دو قطبی حقیقی حق و باطل، به پرچم‌داری شما در جبهه امام زمان (عج) خواهیم بود.»

در این میدان، خیلی پیش رفتم؛ پدرم نگران‌مرگ شد و سنگینیِ نگاه خانواده‌ام را با تمام وجود بر دوشم حس می‌کردم. گرچه به بازی ادامه می‌دادم که به آن عادت کرده بودم و اگر بهانه‌ی ضعف جسم‌ام نبود چه بسا ماجرای سیاست برای من فقط به توقیف چهل روزه‌ی گوشی و لپ‌تاپم منتهی نمی‌شد.

برچسب «ضد ولایت فقیه» هم که آن‌روزها مثل نُقل و نبات نصیبم شد، کمی برایم سنگین آمد، اما سردم نکرد. چون فهیمده بودم امام و امت یک فرایند است، نه یک تعارف که با این بادها بخواهد سست شود و بلرزد.

حالا می‌فهمم که چرا من «عبدالرضا سلطانی (ایرانیوم)»، «قبل انقلاب (وحید اشتری)»، «انقلاب 57 بدون روتوش»، «آماج (اخبار مقاومت جهان اسلام)»، «محمد حسین حیدری»، «شطحیات|محمد مهدی آقاجانی» و «دست نوشته‌های علی نورایی» را می‌خواندم و می‌خوانم. گمان می‌کنم این‌ها همگی ردِ پایِ همان «امت» بودند که می‌خواستند و می‌خواهند مسیر را حفظ کنند.

مجری‌ها از وداع با شما می‌گویند. اما وقتی عضوی از امت باشی می‌دانی که وداعی در کار نیست. وقتی ازلی یادت داده باشند نماز والدین بخوانی و در اولین رکعتش ده بار بگویی «رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوَالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسَابُ»، در رکعت دوم ده بار بگویی «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِوَالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِنًا وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَات» و بعد از سلام، هم ده بار بگویی «رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا» آن وقت می‌فهمی که این آیه‌ها از جاودانگی رابطه با پدرها می‌گویند؛ رابطه‌ای ازلی از جنس «قالو بلا.»

 اگر پیش از این،گهگاهی در قنوت نماز شب برایتان طلب استغفار می‌کردم، حالا هر وقت دلتنگ پدرم و پدران امتم می‌شوم با خواندن این نماز به ربّم پناه می‌برم و منتظر روز وصال در پی قتال با دشمن انسانیت می‌شوم.

امروز، من در جبهه‌ی سلامت روان 4030، در میانِ شنیدنِ غم و غصه‌ی امتت هستم. دعا کن که توفیقِ خدمت در قالب «امت» برای «امام»، قطع نشود، تا روزی که در رکابِ آن امامِ همام، حقیقی و حاضر، به وصال برسیم.

قربانت زینب

1405.4.14

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *