توی گروه تلگرامی “من+تو= مای خلاق” با کتاب چیرگی آشنا شدم.

در مورد این کتاب در کتابراه آمده است:
((کتاب چیرگی: راهنمای دستیابی به عالی‌ترین فرم قدرت نوشته‌ی رابرت گرین، توانایی نهفته و خام درون شما را پیدا می‌کند و در رشد و پروش این توانایی به شما یاری می‌رساند تا جایی که این ویژگی خام را به کمال برسانید و به موفقیتی که می‌خواهید دست پیدا کنید.

نوع خاصی از قدرت و هوش وجود دارد که نشان دهنده‌ی بالاترین میزان توانمندی بشر است و منشأ تمامی دستاوردها و موفقیت‌ها و اکتشاف‌های بزرگ انسان‌ها در طول تاریخ بوده است. البته این را به یاد داشته باشید که این نوع از قدرت و هوش در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس نمی‌شود یا استادان و معلمان درباره‌اش حرف نمی‌زنند و این هوش دقیقاً همان چیزی است که قدرتمندترین افراد تاریخ به آن دست یافته‌اند. کتاب چیرگی (mastery) درباره‌ی مسیری با شما صحبت می‌کند که برای رسیدن به این موقعیت و مهارتی که می‌خواهید باید طی کنید.

رابرت گرین (Robert Greene) تمام عمر خود را صرف مطالعه‌ی قوانین قدرت و مهارت کرده تا راه و رسم رسیدن به آن را در اختیار شما قرار دهد. مطالعه‌ی این کتاب به شما یاری می‌رساند تا راه شخصی زندگی‌تان را همان‌گونه که خودتان می‌خواهید بسازید. اگر شما هم دغدغه‌ی این را دارید که در استعدادهای خود به کمال برسید و ذهن خود را پرورش دهید، مطالعه‌ی این کتاب برای شما بسیار کاربردی خواهد بود.

کتاب چیرگی، ذهن شما را درباره‌ی مسائلی مانند موفقیت، توسعه‌ی فردی، هدف‌گذاری و… دگرگون می‌کند و متوجه می‌شوید که موفقیت افراد بزرگ با تلاش مداوم و تحمل فشار و سختی بنا شده‌اند.

برای به پایان رساندن این کتاب عجله نکنید. ایده‌ها و نکته‌ها را با تعمق بخوانید و آن‌ها را کاملاً درک کنید. تلاش کنید تا این نکته‌ها را در زندگی روزمره‌ی خود به کار ببرید. داستان‌های کتاب «چیرگی: راهنمای دست‌یابی به عالی‌ترین فرم قدرت» را هم جدی بگیرید و به سادگی از کنارش عبور نکنید؛ چراکه هر کدام از این داستان‌ها به درک بیشتر مفاهیم این کتاب کمک می‌کنند.))

اینجا می‌توانید نکته‌هایی از این کتاب را مطالعه کنید.

 


 

نکته اول: چرا کتاب چیرگی را مطالعه کنیم؟
مطالعه این کتاب به شما در موارد زیر کمک می کند:

در ساختن آجر به آجر مسیر شخصی زندگیتان – آن طور که خود می خواهید، نه آن گونه که دیگران به شما می گویند.
یافتن عمیق‌ترین گوهر درونی تان، پرورش آن و عرضه کردن و اضافه کردن چیزی ماندگار به این عالم.
سازماندهی مجدد ذهن درباره مفاهیمی مثل موفقیت، توسعه فردی و هدف گذاری و رسیدن به اینکه کاخ های با شکوه طی سالها تلاش مداوم و تحمل فشار و سختی بنا شده‌اند.

 


 

نکته دوم: ریشه فارسی و انگلیسی چیرگی

آشنایی اولیه‌ مترجم کتاب “چیرگی” جناب آرسام هورداد با کتاب Mastery این گونه بوده که با شنیدن عنوان آن برقی عجیب در دلش پدیدار شده و تشنگی فوق العاده‌ای برای مطالعه کتاب حس کرده و با خودش گفته که رابرت گرین عجب کاری کرده و دست روی چه موضوعی گذاشته!

اما من وقتی کلمه‌‌ی mastery را شنیدم به این فکر کردم که ریشه‌اش چیست؟
در گوگل etymology mastery را جستجو کردم و به ریشه این کلمه رسیدم:

Middle English: from Old French maistrie, from maistre ‘master’.
mesterie, maistrie که لغت فرانسوی است، به معنی حالت یا شرایط استاد بودن، کنترل، تسلط (state or condition of being a master, control, dominance) آمده است .

جناب آرسام هورداد کلمه ((چیرگی )) را به منظور رابرت گرین از Mastery نزدیک تر دانسته است و چیرگی را کیفیتی ذهنی دانسته که بعد از سالها تمرین مستمر و متمرکز و پرفشار برای فرد اتفاق می‌افتد.

 


 

نکته سوم. نگاهی به مقدمه کتاب چیرگی؛ عالی‌ترین شکل قدرت

مقدمه با عنوان عالی‌ترین شکل قدرت با پاراگرافی از یوهان ولفگانگ فون گوته شروع می‌ شود. از نوعی قدرت و هوش به عنوان نمایندهء بالاترین حد توانایی بشر صحبت می‌شود که قابل تدریس در مدارس و دانشگاه‌ها نیست، در لحظاتی خاص و ویژه در زندگی‌مان تجربه می‌شود، حالتی از تمرکز و مصمم بودن که در سایر وضعیت‌ها تجربه‌اش نمی‌کنیم، لحظاتی که ایده‌هایی درخشان به شکل ناگهانی و از ناکجا آباد به ذهنمان می‌رسد، تأثیرگذاری ما روی سایرین افزایش می‌یابد، در آن لحظات خودمان سبب ساز و تعیین کننده اتفاقات زندگی تلقی می‌شویم، میلی درونی برای اقدام کردن و مؤثر بودن داریم، ذهنمان به عمق کاری که مشغول انجامش است نفوذ می‌کند و ذهنمان به قابلیتی برای رصد جزئیاتی می‌رسد که تا به حال توجه نکرده بود.
قدرتی که وقتی ضرب الأجل، بحران و فشار را پشت سر می‌گذاریم، این قدرت هم محو می‌شود.
این حس قدرت همان چیرگی Mastery است. حسی که به من می‌گوید تسلط و آگاهی بیشتری بر واقعیت، سایر آدم‌ها و وضعیت خودم دارم. حسی که در ما به صورت مقطعی دیده می‌شود، ولی در افرادی چون لئوناردو داوینچی، ناپلئون بناپارت، چارلز داروین، توماس ادیسون و مارتا گراهام و …. طی فرایندی زمان دار سه مرحله‌ای (شاگردی، عملگرایی خلاق و چیرگی) با مداومت و استمرار تبدیل به سبک زندگی می‌شود.
قدرتی که از شهود متمایز است، حالت‌های ناشی از شهود موقتی و زودگذرند و مبتنی بر تجربه و مهارت آموزی نیستند.
قدرتی که جادویی، اسرار آمیز و ناشی از نبوغ، بخت و اقبال و امیتازات به دست آمده به واسطه خانواده یا آشنایان نیست. بلکه قدرتی است که طی میلیون‌ها سال توسعه و تکامل در فرایند فرگشت Evolution مغز شکل گرفته و قدرتی است طبیعی، نهفته در وجود همهء ما و در انتظار فعال شدن.


 

نکته چهارم. هنوز هم مقدمه: به وجود آمدن و توسعه چیرگی در طول زمان

در این بخش که با پاراگرافی از ریچارد لیکی شروع می‌شود، دلیل پیشرفت شکوهممند و معجزه آمیز اجداد انسان در تبدیل خود به شکارچیان روی زمین بیان می‌شود.
(( اقتدار ما، چیرگی ما نه به واسطه‌ی دست‌هایمان که به لطف مغزهایمان حاصل شده است. ما توانستیم ذهنمان را به قدرتمندترین ابزار موجود در طبیعت تبدیل کنیم و ریشه این دگرگونی ذهنی به دو عامل ساده‌ی زیست شناختی یعنی عامل بینایی و عامل اجتماعی می‌رسد.))
در این بخش قرار گرفتن دو چشم در جلوی صورت، به دست آوردن دید رنگی و ایستاده شدن قامت به عنوان ویژگی ‌هایی ذکر شده که اجداد اولیه را از خطرات موجود در محیط دور کرده است. با به و جود آمدن فرایند تفکر به عنوان نقطه‌ی اصلی برای بقاء،انسانها از اندیشیدن و توانایی فکر کردن برای یافتن غذا و در امان ماندن از حیوانات درنده استفاده کردند. دومین ویژگی یعنی زندگی اجتماعی و هوش اجتماعی هم در این مسیر او را بیشتر یاری کرد. چرا که این نورونهای آینه‎ای به انسانهای اولیه کمک می‌کردند تا از روی نشانه های ظریف به خواسته طرف مقابل پی ببرند. همچنین با این نورونها ابزارهای ضروری بسازند و بتوانند به عمق هر چیزی در اطراف خود نفوذ کنند. این توانایی در نفوذ کردن به عمق، نسخه‌ی پیش زبانی سطح سوم از هوش است. چیزی شبیه به درک تجسمی و شهودی فوق العاده که در امثال لئوناردو داورینچی وجود داشته است.
همه این تغییرات در گذرزمان پیش آمد و شکل گرفت. در واقع رابطه خاص بشر با زمان، ذهنش را به شکل بنیادین دگرگون کرد و کیفیتی خاص و ویژه به آن بخشید. اسم این کیفیت خاص را می توان رگه ی چیرگی گذاشت.
((اکنون ما هم به عنوان افرادی که در عصر مدرن زندگی می‌کنیم، از همان قدرت مغز برخورداریم و مغزمان همان قدر شکل پذیر است. ما هر زمان ارده کنیم می توانیم به این رگه ی چیرگی متصل شویم و از وجود و قدرت نهفته در آن بهره مند شویم. اگر چه محیطی که اکنون ما در آن زندگی می کنیم کاملا متفاوت است اما، مغز از نظر کارکرد همان است و این قدرت یادگیری، انطباق و مسلط شدن بر زمان، دائمی و همیشگی است.))

پی‌نوشت: خواندن این بخش برایم بسیار خسته کننده بود، اگر شما هم چنین احساسی داشتید خواندن کتاب را رها نکنید به بخشهای بهتر هم می رسد.


نکته پنجم: کلیدهای دست‌یابی به چیرگی بخش مقدمه

در این بخش مقدمه دو سوال مطرح می‌شود:
اگر همه ما با مغزهای مشابه و یکسانی به دنیا آمده‌ایم که کم و بیش پیکربندی یکسان و قابلیت مشابهی برای دست یابی به چیرگی دارند، پس چطور است که در طول تاریخ تنها تعداد بسیار کمی از افراد به این قدرت پی ‌برده‌اند و به آن دست یافته‌اند؟
اگر شما هم علت را در نبوغ یا استعداد ذاتی آن‌ها می‌دانید لطفا به این سوال فکر کنید: اگر این (نبوغ) توضیح معقولی است، پس چرا از بین هزاران هزار کودک با استعداد و با قابلیت‌های بسیار شگرف که هر کدامشان در زمینه‌ای مهارتی چشم‌گیر دارند، فقط تعداد معدودی از آنان حقیقتا برای خودشان کسی می‌شوند؟

در ادامه‌ی این بخش، جناب داروین به عنوان یک فرد عادی با پسرخاله جان بیش فعال با استعدادش مقایسه می‌شود. داروین میل و کشش عمیقی به جمع‌آوری گونه‌های زیستی داشته برای همین برخلاف نظر پدر پزشکش شغل پیشنهادی استادش یعنی به سفر اکتشافی رفتن را می‌پذیرد. او در کنار جمع‌آوری خارق‌العاده‌ترین گونه‌های ممکن مشغول یافتن جواب به این سوال می‌شود: این گونه‌ها چگونه خلق شده‌اند و منشأ آن‌ها کجاست؟ بعدها هم می‌دانیم که نظریه‌ای را هم ارائه داد و از پسرخاله جان جلوتر زد.
کتاب این نتیجه را از داستان گرفته است: ((همه‌ی این‌ها از همان میل و علاقه‌ی جدی فرد برای آموختن و یاد گرفتن نشأت می‌گیرد؛ همهء این‌ها ناشی از اتصال درونی و عمیقی است که این افراد با رشته و زمینه‌شان احساس می‌کردند. هسته‌ی مرکزی نیاز ما برای‌ یادگیری بیشتر و گرایش ما به زمینه یا رشته خاص، جنبه‌ای ژنتیکی دارد- از استعداد یا نبوغ حرف نمی‌زنم، چون این‌ها ویژگی‌هایی هستند که در طول مسیر توسعه می‌یابند- بلکه دارم از میل، رغبت و گرایشی عمیق و قدرتمند نسبت به رشته یا زمینه‌ای خاص صحبت می‌کنم. این میل و رغبت و گرایش معمولن منعکس کننده‌ی خود منحصر به فرد ماست.))


نکته ششم: کدام یک؟ بی عمل و ایستا یا چیرگی و تسلط؟

در فرهنگ ما این طور جا افتاده است که مهارتهای منطقی و ذهنی مثل تفکر و استدلال ارتباط مستقیمی با موفقیت و دستاورد یک شخص دارند. در حالی که در بسیاری از موارد، این عوامل هیجانی و عاطفی‌اند که بزرگان یک رشته را از بقیه کسانی که صرفا در آن زمینه مشغول به کار هستند، جدا می کند. این یعنی عواملی مثل میزان تمایل و آرزومندی ما، شکیبایی، استمرار در طول مسیر و اطمینان داشتن به خود- در مقایسه با هوش زیاد- نقش و تأثیر بسیار بزرگ‌تری در موفقیت ما دارند. از طریق احساس انگیزه و انرژی درونی است که می توانیم تقریبا بر هر مانعی غلبه کنیم.
در عوض اگر احساس کسل بودن یا کم طاقتی کنیم، دیگر ذهنمان تمایلی به ادامه مسیر نخواهد داشت و اقدام و فعالیت مؤثر را کنار می‌گذاریم.

زمان آن است که از واژهء ((نخبه)) وهم زدایی demystify کنیم و دیواری را که دور آن کشیده شده است، در هم بشکنیم. چون اکنون همهء ما، بیش از آنچه فکر می‌کنیم، به این سطح از ظرفیت ذهنی نزدیک هستیم.

اکنون یک مانع بزرگ و بسیار خطرناک روبه روی ما ایستاده است. مانعی فکری- فرهنگی که به عصر و دوره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم وابسته است و آن مانع چیزی نیست جز اینکه خود مفهوم چیرگی تداعی کننده چیزی ناخوشایند و از مد افتاده شده است. چیره بودن روی یک مهارت یا زمینه عموماً چیزی نیست که خیلی ها خواهان رسیدن به آن باشند و برایش به آب و آتش بزنند، این نمایانگر نوعی تغییر ارزش و تغییر نگرش مردم است.

قبل از اینکه خیلی دیر شود، باید به امیال و گرایش‌های درونی‌تان بازگردید و از فرصت‌های بیشماری که به واسطه‌ی به دنیا آمدن در عصر حاضر در اختیار شماست، حداکثر استفاده را بکنید. وقتی اهمیت کشش درونی و همچنین اهمیت اتصال عاطفی با کارتان را درک کنید که کلیدهای ورود به چیرگی هستند، در این صورت می‌توانید از انفعالی که در این روزگار گریبانگیر آدمها شده است به نحو احسن بهره ببرید و از آن به عنوان ابزاری برای انگیزش استفاده کنید. این کار به دو شیوهء مهم امکان پذیر است:
مورد اول اینکه، تلاش‌هایتان را برای چیرگی بسیار ضروری و مثبت بدانید.
مورد دوم، باید به این نتیجه برسید که آدمها به همان اندازه‌ای از توان ذهنی و کیفیت مغز بهره می‌برند که شایستگی آن را دارند و این شایستگی از طریق اعمال آنان در زندگی تعیین می‌شود.

این کتاب کمک می‌کند:
وارد اولین مرحله شوید و ماموریت زندگی Lif’s task یا رسالت فردی‌تان Vocation را کشف کنید و همچنین چگونه نقشه راهی برای تحقق و به ثمر نشاندن این مأموریت ترسیم کنید.
از شاگردی کردن‌هایتان و از آموزش‌هایی که می‌بینید بیشترین بهره برداری را داشته باشید.
با راهبردهای متنوعی برای یادگیری و مشاهده گری اثربخش آشنا شوید.
چطور مناسب‌ترین راهبران را پیدا کنید؛ چطور در محیط کسب و کار از کدها و قوانین نانوشتهء بازی‌های قدرت رمزگشایی کنید و بر آن‌ها مسلط شوید.
چطور هوش اجتماعی‌تان را افزایش دهید.
در نهایت، یاد می‌گیرید چه زمانی وقت آن رسیده که دوره‌ء شاگردی را تمام کنید و امپراتوری خودتان را بنا کنید و وارد مرحلهء عملگرایی خلاقانه شوید.


نکته هفتم: آنچه از کتاب چیرگی یاد می‌گیرید

• ادامه دادن فرایند یادگیری و دانش اندوزی در سطحی بالاتر
• یادگیری راهبردهایی مؤثر درباره‌ی روش‌های خلاقانه‌ی حل مسأله
• انعطاف پذیر و جاری نگه داشتن ذهن
• دسترسی به لایه‎های ناخودآگاه و نخستینِ ذهن و ارتباط با آن
• تاب آوردن تیرهای حسادت دیگران و مدیریت آن
• شنیدن و خواندن در مورد قدرتهای اضافه شونده و راهنمایی کننده پیشرفت، در طول فرایند چیرگی که حسی عمیق و درونی به آن داریم.
• آشنا شدن با یک فلسفه و شیوه ی تفکر برای آسان تر کردن مسیر و استمرار در آن
• آشنایی با چهره‌های سرشناس با پیش زمینه‌های متفاوت، از طبقات اجتماعی مختلف با باورها و اعتقادات گوناگون در همین عصر و روزگار که نشاندهنده‌ی پوچ بودن باورِ قدیمی بودن چیرگی و یا مختص بودن آن به نخبه‌ها
کتاب با فصل 1 و کشف ندای درونی یا همان مأموریت زندگی شروع می‌شود و در فصل‌های 2، 3 و 4 اجزاء مختلف فاز شاگردی توضیح داده می شود و در فصل 5 راجع به مرحله‌ی عملگرایی خلاق صحبت می شود و فصل 6 به چیرگی می پردازد.
بخشهای هر فصل:
 قصه مربوط به زندگی یکی از چهره‌های برجسته‌ی تاریخی
 کلیدهای دست‌یابی به چیرگی :
o تحلیلی مفصل از جزئیات
o ایده‌های ملموس برای به کارگیری اطلاعات بیان شده
o بیان مشروح راهبردهای مختلف استفاده شده توسط اساتید چیره دست
توجه:
مراحل گذر از یک سطح توانمندی ذهنی به سطح دیگر خطی و مرحله به مرحله نیست. بنابراین ذهن را باید گشوده نگه داشت.
در حرکت به چیرگی، عملا دارید ذهنتان را به واقعیت و به خود زندگی نزدیک‌تر می‌کنید. هر آنچه زنده است و زندگی می‌کند در حرکت و جنبشی مداوم است. لذا آن لحظه که متوقف شوید و دست از حرکت بردارید، و به این فکر کنید که دیگر به آن سطح از رشد و پیشرفت مدنظرتان رسیده‌اید، درست در همین لحظه بخشی از ذهن شما شروع به فرسوده شدن و اضمحلال می‌کند.
این مفهوم (چیرگی)، قدرت و قابلیتی از ذهن است که آتش آن باید مدام شعله ور نگاه داشته شود، در غیر این صورت خاموش می گردد و به نیستی ملحق می‌شود.

 


نکته هشتم: رئوس مطالب فصل 1 کتاب چیرگی

فصل 1: ندای درونی‌تان را کشف کنید: مأموریت زندگی شما
نیروی پنهان
کلیدهای دست‌یابی به چیرگی
راهبردهایی برای پیدا کردن مأموریت شما در زندگی
1. به سرچشمه بازگردید- استراتژی گرایش آغازین
2. زمینه‌های بکر و دست‌نخورده را تصاحب کنید- استراتژی داروینی
3. از مسیری که مال شما نیست دور بمانید- استراتژی شکستن زنجیر
4. خودتان را از اسارت گذشته آزاد کنید- استراتژی تطبیق
5. اگر از مسیر اصلی‌تان منحرف شدید، دوباره به آن برگردید- استراتژیِ یا مرگ یا زندگی
روی دیگر سکه


نکته نهم: در باره‌ی مأموریت زندگی‌تان: کشف ندای درونی

در پس خوابی که دیدم و این‌که فاصله‌ی بین نکته‌ها دیگر دارد زیاد می‌شود سری به جایی که در کتاب چیرگی بودیم می‌زنم، بله آغاز فصل یک. دو صفحه‌ی شروعش را که می‌خوانم می‌بینم تک تک توضیحات باید مطرح شود و کل این صفحه خودش نکته‌ای است برای همین کل این صفحه را عیناً اینجا می‌آورم:
((شما صاحب یک نیروی درونی هستید که می‌خواهد شما را به مأموریت زندگی‌تان برساند و در طول این مسیر هدایتتان کند. مأموریت زندگی آن کاری است که برای انجام دادنش، برای تکمیل کردنش و برای محقق کردنش پا به این دنیا گذاشته‌اید. این نیرو در کودکی برای شما آشکار بود و آن را خوب می‌فهمیدید؛ همین نیرو بود که شما را به سمت کارهای مورد علاقه‌تان می‌کشاند؛ فعالیت‌ها یا موضوعاتی که کاملاً با تمایلات درونی شما تناسب داشتند، و نوعی کنجکاوی ذهنیِ به خصوص در وجود شما ایجاد می‌کردند که عمیق و دیرین (Prima؛ منظور این است که اتصال با آن برای ما آشناست، انگار سال‌هاست که آن حس را می‌شناسیم. چون انرژی و نیرویی است که ما را به طبیعت اولیه و نخستینمان باز می‌گرداند. در واژگان روانشناسی تحلیلی به آن ناخودآگاه جمعی collective unconsciousness گفته می‌شود) بود. هر چقدر بزرگ‌تر شدید، این نیرو ضعیف‌تر شد و ارتباط‌تتان با آن کمتر گردید، چون بیشتر به حرف پدر و مادر و هم‌سن‌وسال‌ها و …گوش می‌دادید. یا دچار دغدغه‌های روزمره و نگرانی‌های رایج یک آدم بالغ شدید و این‌ها به تصمیمات شما شکل دادند و از مسیر اصلی خودتان دور شدید. این منشأ ناخشنودی آدم‌ها در زندگی است- عدم ارتباط و اتصال شما به خود واقعی‌تان و هر آنچه شما را متمایز و یگانه می‌سازد. اولین گام به سمت چیرگی همواره از درون شروع می‌شود – اینکه بفهمید واقعاً که هستید و مجدداً با آن نیروی درونی ارتباط برقرار کنید. وقتی آن را به وضوح و با روشنی بشناسید، راهی را که به شغل مناسب ختم می‌شود پیدا می‌کنید و از آن پس همه چیز سرجایش قرار خواهد گرفت. هیچ وقت برای آغاز این فرایند دیر نیست. ))

 


نکته دهم: نیروهای پنهان در زندگی لئوناردو داوینچی

 

لئوناردو در بستر مرگ مشغول تعریف کردن خاطراتی از کودکی و سالهای نخست جوانی‌اش بود و از روزهای عجیب و دور از انتظار گذشته‌اش حرف می‌زد.

او وقتی به سرگذشتش نگاه می‌کرد، می‌توانست به وضوح ردپای نیرویی پنهان را در زندگی‌اش احساس کند. وقتی کودکی بیش نبود، این نیرو او را به وحشی‌ترین قسمت آن پهنه که در دل جنگل قرار داشت کشانده بود، او آنجا می‌توانست گوناگونی و تنوع عریان اجزاء طبیعت را نظاره کند.

همین نیروی درونی بود که او را وادار به دزدیدن کاغذ از اتاق پدرش و سپس وقت گذاشتن روی طراحی کرد. این نیروی پنهان به او انگیزه‌ای داد تا همزمان با کار کردن در کارگاه هنری وه‌روکیو آزمایش‌های دلخواه خودش را هم انجام دهد و تجربه کسب کند.

در ماجرای بیرون آمدن از فلورنس  باز هم رد پای این نیرو دیده می‌شد. یا مثلاً تجربه گرایی بی‌باکانه او- ساختن مجسمه‌های غول پیکر، تلاش برای پرواز، کالبدشکافی صدها جسد برای انجام مطالعاتش در زمینه آناتومی- همه این‌ها برای این بود که می‌خواست ماهیت و اصل و اساس خود زندگی را کشف کند.

 

چه می‌شد اگر او به این نیرو دل نسپرده و برخلاف آن عمل کرده بود؟

در این صورت احتمالاً زندگی خوبی می‌داشت، اما دیگر لئوناردو داورینچی نبود؛ زندگی‌اش دیگر آن هدفمندی و معنای کنونی را نداشت و احتمالاً به تدریج به مشکل می‌خورد.

این نیروی پنهانِ درون او، مثل همان نیرویی که احساس می‌کرد درون آن زنبق وجود دارد، او را به بالاترین حد شکوفایی‌اش رسانده بود. او وفادارانه پیروی از این نیرو را تا همین اواخر پذیرفته بود و مأموریتش را انجام داده بود، و حالا دیگر وقت مردن بود.

احتمالاً جمله‌ای که چند سال قبل آن را در دفترش نوشته بود، اکنون کاملاً برایش معنی‌دار بود: ((همان‌طور که یک روز خوب و پربار، خوابی آرام در پایان شب به همراه می‌آورد: یک زندگی خوب زیسته شده نیز مرگی آرام را در برخواهد داشت.))

 

 


نکته یازدهم: رسالت شخصی

 

در ابتدای کلیدهای دست یابی به چیرگی فصل اول: کشف ندای درونی؛ نوشته‌ی جالبی از خوسه ارتگائی گاست (Jose Ortega Y Gasset؛ فیلسوف اسپانیایی در گذشته سال 1955 م) بیان شده که عیناً اینجا نقل می‌شود:

((در میان همه احتمالات مختلفی که برای «بودن» ما وجود دارد، همیشه گرایش به سمت آن یگانه «بودن»ی را داریم که مال خودِ ماست و یک رنگ و اصیل و خالصانه است. صدایی که ما را به سمت این خود یک رنگ و اصیل می خواند نامش “رسالت شخصی” است. اما اکثریت آدم‌ها سعی در خاموش کردن این ندا دارند و از شنیدن صدای آن سرباز می‌زنند. برای این کار، آن‌ها سرو صداهای مختلفی درون خودشان ایجاد می‌کنند، تا حواس خودشان را پرت کنند و صدای رسالت شخصی شان را نشنوند و غم بارتر از همه اینکه آن‌ها با فریب دادن خودشان، قدم در یک مسیر دروغین و غیر اصیل می‌گذراند که مال آن‌ها نیست و با خود اصیل و حقیقی‌شان بسیار فاصله دارد.))

 

 


نکته دوازدهم: نگاهی به فرایند مشخص شدن مأموریت زندگی

از این نکته که ناپلئون نیروی پنهان خود را “ستاره”، سقراط یک “روح الهام بخش”، گوته ” اهریمن” و آلبرت انیشتین  “صدای درونی هدایت کننده فرضیات و حدسیات در مسیر درست” می‌دانستند، می‌گذریم و به فرایند سه مرحله‌ای مشخص شدن مأموریت زندگی می‌پردازیم.

 

((اول باید به کشش‌ها و گرایش‌های درونی‌تان متصل شوید، همان ویژگی‌های منحصر به فردی که دارید. توجه کنید که اولین مرحله درونی است.

دوم اینکه، وقتی این ارتباط شکل گرفت و به گرایش‌های درونی‌تان متصل شدید، باید به مشاغلی که تا به حال داشتید، یا شغلی که قرار است به آن وارد شوید، توجه کنید. نحوه‌ی انتخاب شغل شما- یا تغییر مسیر شغلی‌تان- بسیار حیاتی و مهم است. باید تعریفی را که از مفهوم شغل در ذهنتان است را گسترش دهید.

سوم، ادراکمان را نسبت به کار تغییر دهیم و به آن، به عنوان قسمتی الهام بخش در زندگی و بخشی از رسالت شخصی‌مان نگاه کنیم.

“رسالت شخصی” در لاتین (vocation) به معنی صدا زدن یا فراخوانده شدن است. استفاده از این کلمه در زمینه‌ی مشاغل به دوران آغازین مسیحیت برمی‌گردد، جایی که افراد مشخصی برای کارکردن در کلیسا فراخوانده می‌شدند؛ این رسالت الهی آنان محسوب می‌شد. این افراد باور داشتند حقیقتا ندایی از جانب باری‌تعالی شنیده‌‌اند که آن‌ها را برای کار کردن در کلیسا برگزیده است. با گذشت زمان، از این کلمه تقدس زدایی شد و معنی عمومی‌تری گرفت و زمانی به کار می‌رفت که شخصی وارد شغل یا رشته‌ای می‌شد که با علاقه و خواسته‌ی او تناسب داشت. اما حالا دوباره زمان آن رسیده که به معنای اولیه و اصلی این کلمه بازگردیم، چون همان معناست که همخوانی بسیار بیشتری با ایده‌ی مدنظر ما یعنی مأموریت زندگی و رسیدن به چیرگی دارد.))

 


نکته سیزدهم: راهبردِ به سرچشمه بازگشتنْ برای پیدا کردن مأموریت در زندگی

 

آلبرت انیشتین در 5 سالگی  مجذوب قطب نمایی شد که  از پدرش هدیه گرفته بود. با دیدن حرکت قطب نما این فکر به سرش زد که آیا ممکن بود نیروهای پنهان- اما به همان اندازه قدرتمند دیگری در جهان وجود داشته باشند؟ او سالها بعد به این قطب نما فکر می‌کرد.

ماری کوری در چهار سالگی مرتب به اتاق مطالعه پدر دانشمندش سرک می‌کشید. در زمان ورود به آزمایشگاه واقعی خود به دغدغه‌ی دوران کودکی‌اش اتصال پیدا کرد و چیزی در درونش بیدار شد و فهمید رسالت شخصی‌اش را یافته است.

اینگمار برگمن 9 ساله با تعویض چند اسباب بازی با برادرش، سینماتوگراف او را از آنِ خود کرد. بعد از آن، هر بار او این دستگاه را روشن می‌کرد به نظرش می‌رسید چیزی جادویی وارد زندگی‌اش شده است؛ از آن پس دغدغه همیشگی‌اش خلق این جادو بود.

مارتا گراهام با دیدن اجرایِ نمایشیِ حرکات موزون در تلویزیون و سپس آموزش این حرکات موزون رسالت شخصی خود را یافت. او فقط هنگام اجرای حرکات موزون می‌توانست احساس زنده بودن بکند.

اشتیاق و کشش عجیب دنیل اِوِرِت – مردم شناس و زبان شناس معاصر-  به فرهنگ مکزیکی طی سالهای آتی تبدیل شد  به علاقه‌ای همیشگی برای کشف فرهنگ‌ها، قومیت‌ها و زبان‌های متنوع موجود در کره خاکی و اینکه این تنوع و گوناگونی درباره تکامل نسل بشر چه می‌گوید.

جان کولترین با دیدن نوازندگی چارلی پارکر معروف به «برد» راه و روش خودش را یافت.

برای اینکه روی یک زمینه مسلط شوید و در آن به چیرگی دست پیدا کنید، اول باید عاشق آن زمینه باشید و نوعی اتصال ژرف و عمیق با آن احساس کنید.

کاری که باید بکنید این است که سال‌های اولیه زندگی‌تان را مرور  کنید، به عقب برگردید و دنبال هر نوع نشانه و سرنخ خاصی که نشان دهنده‌ی علاقه‌مندی و گرایش درونی هستند باشید. به واکنش خودتان نسبت به موضوعات و مسائل ساده دقت کنید.

زمان‎هایی که در حین انجام یک کار یا یک فعالیت به خصوص احساس قدرت می‌کنید، یادتان باشد که این گرایش عمیق، همین حالا درون شماست. قرار نیست در بیرون دنبال چیزی باشید، فقط قرار است به حفاری درون ادامه دهید تا آن گوهر ارزشمندی که ارتباط با او را از دست داده‎اید، صید کرده و دوباره با آن یکی شوید. در هر سن و سالی که به عمق درونتان متصل شوید، نوعی جذابیت دیرین و نخستین وارد زندگی شما می‌شود، که همین راه شما را به سمت مأموریت زندگی‌تان و محقق  نمودن آن هموار می‌کند.

 


نکته چهاردهم. راهبرد تصاحب زمینه‌های بکر و دست نخورده برای کشف ندای درونی با دو مثال

✳️وی.اس.راشاندران V.S.Ramachandran هندی بدون علاقه به ورزش. عاشق مطالعه علوم و پرسه زدن در ساحل و بررسی و توجه به صدفها از جمله زنوفورا Xenophora . علاقمند به ناهنجاری‌های آناتومی انسان و پدیده‌های خاص در شیمی. تحصیل در پزشکی به پیشنهاد پدر. مطالعات مجله و ژورنالهای علمی و کتابهای خارج از سرفصل دروس دانشگاه (کتاب چشم و مغز نوشته ریچارد گریگوری). پذیرش دعوتنامه‌ی دانشگاه کمبریج جهت تحصیل در رشته علوم اعصاب بینایی و تلاش برای سازگاری با محیط صرفا مشغول انجام وظایف دانشگاه کمبریج. استادیار روانشناسی بینایی. علاقه به مطالعه‌ی خود مغز. مطالعه احساس عضو خیالی Phantom limbs و پیدا کردن راهی مبتکرانه برای مداوای بیماران مبتلا به این دردها. در نهایت پیدا کردن مسیر و آرمش در وقف شدن در مطالعه‌ی اختلالات و نارسایی‌های عصب شناختی.

✳️یوکی ماتسواُکا ژاپنی با احساس داشتن مسیر تعیین شده با انتخابهای محدود. ارسال به ورزش شنا و انتخاب آموزش پیانو توسط والدین. علاقه به علوم مخصوصا ریاضی و ورزش نه شنا. رها کردن شنا و انتخاب تنیس. عاشق حل معما و تمرینهای ریاضی وفیزیک. علت علاقه اش به تنیس و ریاضی : علاقه‌مندی به رقابت، استفاده از دستانش در کار، انجام حرکات هماهنگ و متناسب، تحلیل و حل مسئله. مجبور بودن به انتخاب یک زمینه تخصصی و متخصص شدن در ژاپن. ضعیف شدن عملکرد در تنیس و مصدوم شدن. تمرکز روی تحصیلات آکادمیک و رها کردن تنیس. ثبت نام در برکلی. تحصیل در مهندسی برق. ثبت نام در MIT و ورود به آزمایشگاه هوش مصنوعی گروه روباتیک به سرپرستی رادنی بروکس Rodney Brooks. اعلام آمادگی برای ساخت دست و بازوی ربات به علت شاهکار دانستن دست انسان و علاقه به کارهای یدی. ورود مجدد به دانشگاه در رشته عصب شناسی جهت دانش فنی مورد نیاز ساخت ربات. تأسیس رشته‌ای کاملاً جدید و بین‌رشته‌ای کاملاً جدید و بین رشته‌ای به نام نوروباتیک Neurobotics و فعالیت در طراحی روبات‌هایی صاحب نسخه‌های شبیه سازی شده‌ی اعصاب انسان – رشته ای که عالی ترین شکل قدرت یعنی توانایی ترکیب و استفاده از تمام قابلیت‌ها و علاقه‌مندی‌هایش -. مدیر ارشد فناوری CTO استارتاپ nest از زیر مجموعه‌های گوگل.

⏺⏺⏺⏺⏺⏺⏺⏺⏺⏺

دنیای شغل و کسب و کار درست مثل سیستم اکولوژیک، رقابت بر سر منابع و تأمین بقاست. رقابتی خسته کننده و تلف کننده وقت ارزشمندی که باید صرف چیرگی واقعی می‌شد. در این اکولوژی باید دنبال زمینه‌های بکر و دست‌نخورده‌ای باشید که فقط برای شما ساخته شده‌اند. زمینه‌ها یا رشته‌هایی که می‌توانید حرف اول را در آن بزنید. niche خود – شغلی که به مرور توسط خودمان خلق می‌شود و لزوما چیزی نیست که از قبل تحت عنوان شغلی مشخص بشناسیم- را بیابیم.
در آغاز باید وارد رشته/ شغلی شوید که به طور تقریبی و ضمنی به آن علاقه دارید. سپس سیکی از این دو مسیر را انتخاب کنید:
1️⃣شناسایی مسیرهای جنبی Side path مورد علاقه تان در رشته‌تان (داستان راماشاندران و انتخاب زمینه‌ی بینایی و تغییر رشته به رشته‌ی اختصاصی‌تر Narrower field در موقع امکان پذیرو ادامه این روند و یافتن زمینه‌ای اشغال نشده توسط دیگران و سازگار با علائق
2️⃣تسلط در رشته‌ی اول (روباتیک در مسیر ماتسواُکا)، رفتن به دنبال مهارت‌ها یا زمینه‌های دیگری برای اوقات فراغت و یافتن تسلط بر آنها (عصب شناسی)، ترکیب این دو و خلق رشته‌ای احتمالاً جدید یا یافتن ارتباطاتی مبتکرانه بین آن‌ها. در نهایت خلق رشته منحصر به خود.
نتایج طی این مسیرها: داشتن قلمروی بکر و دست نخورده بی رقیب برای خودتان، داشتن آزادی عمل، گشتن دنبال پاسخ دغدغه‌ها و پرسشهای جذاب، به دست آوردن استقلال عمل لازم و برنامه‌ریزی زمان به صورت دلخواه، رها شدن از فشار رقابت‌های مهلک یا سیاست بازی‌های رایج محیط کار و در نهایت داشتن زمان و موقعیت کافی برای به ثمر نشاندن مأموریت زندگی خود.


نکته پانزدهم. راهبرد شکستن زنجیر و دور ماندن از مسیر اشتباه برای کشف ندای درونی

ولفگانگ آمادئوس موتزارت از 4 سالگی نواختن پیانو و از 5 سالگی نوشتن اولین قطعات موسیقی را آغاز کرد. بعد به همراه خانواده دور اروپا گشت و برای طبقه‌ی اعیان و اشراف نوازندگی کرد و منبع درآمد خانواده شد. او با اطمینان خاصی ساز می زد و در بداهه نوازی هم چیره دست و مسلط عمل می کرد و در لحظه، ملودی‌های زیرکانه‌ای می‌نواخت.
وقتی به سن بزرگسالی رسید به این فکر کرد که آیا این نواختن پیانو است که برایش لذت بخش است یا این که صرفا توجه دیگران او را به وجد می آورد؟
دوست داشت سبک و سیاق خود را داشته باشد و مستقل باشد ولی پدرش به او اجازه نمی‌داد و هر روز بیش از گذشته احساس خفگی می‌کرد.
در 21 سالگی به همراه مادر به پاریس رفت. مشاغل پیشنهادی در پاریس متناسب با روحیاتش نبود و مادرش هم در راه برگشت به خانه از دنیا رفت.
وقتی به شهر خود سالزبورگ برگشت با نارضایتی به عنوان نوازنده ثابت در دربار مشغول به کار شد. روزی برای پدرش نوشت : «من یک آهنگسازم…من نه می‌توانم و نه مجبورم استعداد آهنگسازی‌ام را – که خداوند از سر رحمت به من اعطا نموده – به فراموشی بسپارم. »
او کشف کرد آن چه دوست دارد آهنگسازی بوده نه عشق به پیانو و اجرا کردن نزد تماشاچیان. او دوست داشت برای اپرا آهنگ‌سازی کند- این صدای واقعی او بود.
پدرش با توجه به پول و کسب درآمد توسط ولفگانگ و حسادت به استعداد و توانمندی پسرش، داشت آینده، سلامتی و اعتماد به نفس او را نابود می‌کرد. در سال 1781 و 25 سالگی موتزارت تصمیم گرفت در وین بماند و به سالزبورگ برنگردد. پدرش هرگز نتوانست او را ببخشد و هرگز شکاف بین آنها ترمیم نشد. اما او با خروج از سلطه‌ی پدر با سرعتی جنون آمیز شروع به نوشتن قطعات جدید کرد. معروف‌ترین و شناخته شده‌ترین اپراها و آهنگ‌های او محصول همین دوره از زندگی‌اش بود.

مسیر اشتباه به دلایل نادرستی مثل پول، شهرت، و توجه و مواردی مثل این ها انتخاب می شود.
اگر دلیل انتخاب اشتباه توجه باشد یعنی به نوعی از درون احساس پوچی می کنیم و برای پر کردن این خلاء به تأیید عمومی دل بسته‌ایم. اما به علت هماهنگ نبودن زمینه انتخابی با گرایش های عمیق درونی رضایتمندی و شادکامی احساس نمی‌کنیم. به مرور کیفیت کارمان هم افت کرده و دیگر تایید اولیه را نیز دریافت نخواهیم کرد که این فرایندی بس غم بار و درد اور است.
اگر دلیل انتخاب اشتباه پول یا آسایش باشد، اغلب اوقات در تشویش خواهیم بود و بر اساس خوشنودی والدینمان عمل می کنیم.
دو استراتژی باید داشته باشیم:
1- متوجه شویم که شغلمان را بر مبنای اشتباه انتخاب کرده‌ایم.
2- لازم است در برابر نیروهایی که به اجبار ما را از مسیر اصلی مان دور نگه داشته اند بشوریم و خودمان را از قید آنها آزاد کنیم.
نیاز به دیده شدن و کسب تایید را به چالش بکشیم و آن را بی اعتبار کنیم.
تسلیم نیروهای والدی Parental forces نشویم.


نکته شانزدهم. راهبرد استراتژی تطبیق و آزاد کردن خود از اسارت گذشته برای کشف ندای درونی

فردریک استیون روچ (متولد 5 مارس 1960) معروف به فردی روچ یک مربی بوکس آمریکایی و بوکسور حرفه‌ای سابق است. پدرش سابقاً یک مباررز حرفه‌ای، مادرش داور مسابقات بوکس و برادر بزرگترش هم از سن کم یادگیری و تمرین بوکس را اغاز کرده بود.
در پانزده سالگی وقتی احساس کرد برای باشگاه رفتن کشش ندارد با تشر مادر مواجه شد. بنابراین با شدت بیشتری به برنامه‌ی تمرینی‌اش برگشت و با پشتکار و نظم آن را ادامه داد.
در هجده سالگی حضوراً نزد مربی اسطوره‌ای بوکس ادی فاچ رفت و زیر نظر او شروع به تمرین کرد. او وقتی وارد رینگ بوکس می‌شد به محض اینکه ضربه‌ای از حریفش می‌خورد، آنچه حین تمرین آموخته بود را فراموش می‌کرد و به شکل غریزی و از روی عواطفش به مبارزه می‌پرداخت. پس از آن مبارزه‌اش شکل خشونت آمیزی به خود می‌گرفت، چند راند طول می‌کشید و اغلب اوقات هم شکست می‌خورد.
با شکست پی در پی شستش خبردار شد که دورانش به سرآمده و اعلام بازنشستگی کرد. بعد از آن به عنوان بازاریاب تلفنی مشغول به کار شد. یک روز برای تماشای مسابقه دوستش ویرجیل هیل به باشگاه فاچ بازگشت. فردی در طول مسابقه با ارائه‌ی مشورت دوستش را راهبری کرد. بعد از مدتی به طور کامل پایش به باشگاه باز شد و مبارزان را تعلیم داد.
او با ایده گرفتن از روش تمرینی دوستش هیل، برای هر مبارز سبک و روش تمرینی منحصر به خود او را ابداع نمود و این استراتژی‌ها را درون رینگ با مبارز تمرین کرد.
او در عرض چند سال تبدیل به موفق‌ترین مربی بوکس در میان هم نسلان خودش شد. او از مربیگری‌اش حتی برای کنترل بیماری پارکینسونش استفاده کرد. پزشکان روچ احساس می‌کنند که روال‌های تمرینی فعال او در داخل رینگ با مبارزانش و هماهنگی چشم و دست فوق‌العاده‌ای که او باید به نمایش بگذارد، باعث کاهش سرعت پیشرفت بیماری شده است (بخش بیماری از ویکی پدیا نقل شد).

در رابطه با شغلتان و تغییرات اجتناب ناپذیری که در آن به وجود می‌آید، این طور فکر کنید: شما در یک جایگاه شغلی ثابت حبس نشده‌اید و قرار نیست تا ابد در یک سِمَت باقی بمانید. وفاداری شما نباید به شغل یا کمپانی باشد. بلکه شما به مأموریت زندگی‌تان متعهدید و باید آن را در عالی‎ترین سطح ممکن به ثمر بنشانید. ضمنا این وظیفه‌ی شماست که مأموریتتان را پیدا کنید و آن را در مسیر درست و مناسب پیش ببرید. وظیفه‌ی دیگران نیست به شما کمک کنند یا از شما مراقبت نمایند. خودت هستی و خودت! تغییر خصوصاً در زمانه‌ی ما اجتناب ناپذیر است. این شما هستید که باید در جریان تغییراتی که در شغل یا حرفه‌تان ایجاد می‌شود قرار بگیرید و مأموریت زندگی‌تان را متناسب با شرایط جدید تطبیق دهید. بنا نیست به روش‌های قبلی برای انجام کارها بچسبید، چون در این صورت از قافله عقب می‌مانید و به زودی محو می‌شوید. در عوض باید انعطاف داشته باشید و همواره خودتان را با اقتضای لحظه وفق دهید.
یادتان باشد: مأموریت زندگی شما یک مفهوم پویا و قابل انعطاف است. آن لحظه‌ای که با عدم انعطاف، به مسیری که از همان ابتدای جوانی شروع کرده‌اید می چسبید و راهی غیر از آن نمی‌بینید، خودتان را در یک جایگاه ثابت محبوس کرده‌اید و زمان با بی‌رحمی از شما عبور می‌کند و از غافله عقب می‌مانید.


نکته هفدهم. راهبردِ یا مرگ یا زندگی (برگشتن دوباره به مسیراصلی که از آن منحرف شدیم) برای کشف ندای درونی

ریچارد باکمینستر فولر (به انگلیسی: Richard Buckminster Fuller)- متولد 1895- از بدو تولد دچار نزدیک بینی شدید- لامسه و بویایی قوی، فعالیت به عنوان نامه رسان- ابداع پارو با الهام از نحوه حرکت عروس دریایی Jellyfish – اخراج از دانشگاه هاروارد- مدام شغل عوض کردن- کار در شرکت بسته بندی فراوارده‌های گوشتی- جایگاه خوب در نیروی دریایی- بسیار بی قرار و ناشکیبا- نماندن طولانی مدت در یک شغل- مدیر فروش یک شرکت- مدیر شرکت پدرزن-تأسیس شرکت سیستم‌های خانگی استاکید Stockade Building System به اتفاق پدر زن و مدیر عاملی شرکت- ورشکست شدن شرکت و اخراج فولر- تصمیم و اقدام به خودکشی- شنیدن این ندا: «از حالا به بعد، تو هرگز نباید منتظر بمانی تا دیگران ایده‌های تو را تأیید کنند. حقیقت آن چیزی است که در ذهن توست. تو حق نداری خودت را از بین ببری، تو متعلق به این عالم هستی. شاید خودت هرگز نفهمی که چه اهمیتی می توانی برای عالم داشته باشی؛ اما بدان که زمانی وظیفه و مسئولیت خودت را به درستی انجام دهی، که از درون تجربیاتت چیزی عرضه کنی که بالاترین منفعت را برای دیگران داشته باشد.» پی بردن به تجربیاتش: خودش را به زور در دنیایی جا می داد که به آن تعلق نداشت (کسب و کار)، متفاوت بودن ، فکر به تمام ابداعاتی که می توانست انجام دهد، قسم و متعهد شدن جهت توجه به تجربه‌ی خود و ندای درون خود. پیش از این او هر بار دغدغه‌ی پول داشت و اول به بعد مالی فکر می کرد. تصمیم گرفت چیزهایی بسازد که چشم آدم‌ها را به سمت احتمالات جدید باز کند. ایمان داشت پول هم بعدش می‌آید. طراحی وسایل نقلیه و خانگی کم هزینه و کم مصرف ( اتومبیل دایمکسیون Dymaxion car “Dynamic+Maximum+Tension” یا خانه‌های دایمکسون). او مخترع گنبد ژئودزیک در معماری است. همچنین نویسنده بوده است. فولر کتاب‌های زیادی دربارهٔ علوم، فلسفه و شعر نوشته‌است. آخرین کتاب دکتر فولر نامی عجیب یعنی گرانچ غول‌ها (Grunch of Giants) دارد. واژه گرانچ (Grunch) مخفف عبارت Gross Universal Cash Heist به معنای سرقت جهانی پول نقد است. این کتاب پس از مرگ دکتر فولر در ۱۹۸۳ چاپ و منتشر شد. فولر یکی از منتقدان سرسخت نظام آموزشی بود. انتقادش صرفاً به دلیل مطالب آموزشی نبود؛ بلکه بیشتر به دلیل چگونگی آموزش دادن به کودکان بود. او معتقد بود «هر کودکی یک نابغه به دنیا می‌آید اما به سرعت به وسیله عوامل انسانی و محیطی پیرامون خود نبوغش از بین می‌رود.» (اطلاعات مربوط به نویسندگی فولر از ویکی پدیا آورده شده است.)

منحرف شدن از مسیری که برای شما مقدر شده، هرگز سرانجام خوبی نخواهد داشت. در هر نقطه‌ای از مسیر که مال شما نیست، رنجی پنهان نهفته است. برگشت به مسیر اصلی نیازمند قربانی دادن است، نمی‌توانید فوراً هر انچه خواستید را به دست آورید. راهی که به چیرگی ختم می‌شود نیازمند صبر و شکیبایی فراوان است. باید حداقل به مدت 5 الی 10 سال روی این مسیر متمرکز و کوشا بمانید، سپس محصول زحماتتان را درو خواهید کرد. اما فرایند رسیدن به آن نقطه پر از چالش و لذت است. به خودتان قول دهید از مسیری که مال شما نیست نروید، اگر هم وارد آن مسیر شدید، به راه خودتان بازگردید. این قول را تبدیل به تعهدی کنید و آن را به دوستان نزدیکتان هم بگویید، به این ترتیب مسئولیت آن روی دوش‌تان خواهد بود و در صورتی که از آن منحرف شوید، شرمسار خواهید شد. در نهایت یادتان باشد که ثروت و شهرت پایدار، سراغ افرادی که فکر و ذکرشان فقط معطوف به این‌هاست نمی‌رود، بلکه این‌ها متعلق به کسانی است که روی چیرگی تمرکز می‌کنند و سعی در تکمیل کردن مأموریت زندگی‌شان دارند.


نکته هجدهم: روی دیگر سکه مأموریت کشف ندای درونی برای افراد دارای محدودیت: مراقب باشیم در دام پیش‌گویی خود انجام Self- fulfilling prophecy نیفتیم

تمپل گراندین در سه سالگی بیماریش اوتیسم تشخیص داده شد. تمپل سه ساله اصلا نمی‌توانست صحبت کند و پیش بینی می‌شد تا آخر عمر مجبور باشد زندگی خود را در آسایشگاه سپری کند.
مادر تمپل اما تسلیم نشد و فرزندش را پیش گفتار درمان توانایی برد و این گونه تمپل توانست به مدرسه برود و آموزش‌های ابتدایی و اساسی را بیاموزد.
تمپل به علت عملکرد ذهنی متفاوت با دیگران که به شکل تصویری فکر می‌کرد نه در قالب کلمات، در فهم کلمات یا جملات انتزاعی و همچنین فراگیری ریاضی با دشواری مواجه بود. او در روابط اجتماعی‌اش با سایر کودکان نیز به علت مورد تمسخر واقع شدن مشکل داشت. با توجه به ذهن بسیار فعال وقتی چیزی وجود نداشت که بتواند خودش را مشغول آن بکند، به سرعت وارد چرخه‌ی احساسات منفی مثل اضطراب شدید می‌شد.
او برای رفع اضطراب و ناراحتی‌اش به ارتباط با حیوانات و ساختن اشیاء با دستش روی می‌آورد. با دیدن قفسه نگهداری squeeze chute حیوانات مزرعه‌ی عمه‌اش که حیوانات را در حین معاینه ثابت نگه می‌داشت تا معاینه آنها راحت انجام شود، به فکر ساختن جعبه آغوشگیر برای خود و سایر افراد اوتیسمی‌افتاد. او با گسترش زمینه تحقیقات و مطالعاتش در زمینه‌ی روانشناسی، بیولوژی و علوم توانست وارد دانشگاه شود. بعد از تحصیل در رشته‌ی علوم دامی‌به عنوان آزاد کار (freelancer) شروع به کار کرد. در این دوره به طراحی قفسه‌های نگهداری کاراتر، کشتارگاه‌های انسانی‌تر و سیستم های نظارت و مدیریت بهتر روی حیوانات مزارع پرداخت. او نویسنده شد، به عنوان استاد به دانشگاه بازگشت، تمرین کرد و خودش را به یکی از بهترین سخنرانان در زمینه دام و اوتیسم تبدیل نمود.
در سال ۲۰۱۰ تمپل گراندین توسط تایم ۱۰۰ در فهرست سالیانه‌ی ۱۰۰ فرد تأثیرگذار جهان قرار گرفت. پروفسور گراندین از فعالان رفاه حیوانات و از متخصصین رفتارشناسی حیوانات است و تألیفات معتبری در این زمینه‌ها دارد.
با جستجو متوجه می‌شوم که فیلمی‌هم به نام تمپل گراندین وجود دارد و نیز سخنرانی‌اش  موجود است.

وقتی با کمبود یا نقص خاصی مواجه می‌شوید و به هر دلیلی نمی‌توانید روی نقاط قوتتان کار کنید و گرایش‎‌های عمیق و درونی‌تان را بشناسید، طبق این استراتژی عمل کنید:
به نقاط ضعفتان اعتنا نکنید و در برابر وسوسه‌ی دنباله‌روی از دیگران و شبیه بقیه شدن مقاومت کنید. در عوض، توجهتان را به سمت چیزهای کوچکی هدایت کنید که در آن‌ها خوب هستیید. رؤیاپردازی نکنید و برای آینده‌تان برنامه‌های بزرگ و دور از دسترس نچینید. به جای آن، تمرکزتان را روی این بگذارید که روی همین مهارت‌های ساده و دمِ دست، احاطه پیدا کنید. این کار اعتماد به نفس شما را زیاد می‌کند و پایه‌ای می‌شود برای پیشرفت‌ها و قدم‌های کوچک اما مثبت بعدی. وقتی به این شیوه پیش بروید، آهسته و پیوسته، به مأموریت زندگی‌تان خواهید رسید و دستگیرتان می‌شود باید در زندگیتان چه کار کنید.
مأموریت زندگی تمپل در لباس کمبودها و محدودیت‌هایی که داشت پنهان شده بود. همه‌ی ما انسانها می‌توانیم از این استراتژی در برخورد با هر مانع و محدودیتی استفاده کنیم.


نکته نوزدهم: ندای درون به مانند موتور مولد و نیروی محرک، استعاره‌ای از جیمز هیلمن

«به نظرمی‌رسد که چیزی، دیر یا زود ما را به سمت مسیر به خصوصی می‌کشاند. ماهیت این‌ “چیز” را ممکن است با مرور کودکی‌مان به خاطر بیاوریم، آنجا که ناگهان تمنایی درونمان شکل می‌گرفت، یا دلبسته و مجذوب چیزی می‌شدیم، یا مجموعه‌ای از رویدادهای به خصوص ناگهان چیزی را به ذهنمان متبادر می‌ساخت و احساسی آنی در دلمان شکل می‌گرفت که: این کاری است که من باید در آن بگذارم، این چیزی است که می‌خواهم داشته باشم، یا: آهان! فهمیدم! من این گونه هستم…. ممکن است این فراخوان، به این شفافیت و وضوح نباشد، در این صورت شاید به شکل دیگری تجربه شود؛ چگونه؟ به این شکل که گویی چیزی هست که دارد ما را- که از مسیر اصلی دور شده‌ایم، یا حواسمان نیست داریم به کجا می‌رویم، یا فقط داریم وقت تلف می‌کنیم- به مسیر و جریان اصلی، به آرامی، هُل می‌دهد. با این ذهنیت، وقتی به عقب برمی‌گردیم، رد پای تقدیر را در زندگی‌مان کاملاً حس می‌کنیم. ممکن است کسی به فراخوانی که می‌شنود، بی توجه باشد، آن را نادیده بگیرد، ساده از آن عبور کند یا پذیرفتن فراخوان را به تعویق بیندازد. اما، هر کاری بکنید، این فراخوان باز می‌گردد و حجت را بر شما تمام می‌کند. آدم‌های برجسته و متمایز، کسانی هستند که به فراخوان پاسخ مثبت داده‌اند، و در مسیر آن ندا پیش رفته‌اند. شاید به همین خاطر است که دیگران مجذوب آن‌ها می‌شوند. شاید هم آن‌ها به این دلیل فوق‌العاده‌اند که فراخوان آن‌ها واضح‌تر از بقیه است و البته به این فراخوان وفادارند و در مسیر آن قدم برمی‌دارند، ممکن است ما در مقایسه با آن‌ها انگیزه کم‌تری داشته باشیم یا مدام از مسیرمان فاصله بگیریم؛ اما تقدیر ما هم دقیقاً از همین موتور انرژی می‌گیرد و می‌چرخد. اینان به مرحله‌ای رسیده‌اند که کارهایی انجام می‌دهند که سایر آدم‌های زوال پذیرِ معمولی نمی‌توانند انجام دهند. اما یادتان باشد، انسان‌های برجسته و متمایز، یک گونه‌ی دست نیافتنی و جدا از ما نیستند، صرفاً عملکرد این موتور در آن‌ها شفاف‌تر و گویاتر است.»
جمیز هیلمن
پایان فصل یک


نکته بیستم: رئوس مطالب فصل 2 چیرگی

فصل دوم: به واقعیت تن دهید: شاگردی ایدئال

دگرگونی اول

کلیدهای دست‌یابی به چیرگی

سه مرحله‌ی دوره‌ی شاگردی

مرحله‌ی اول: مشاهده‌گریِ عمیق- وضعیت کنش‌پذیری

مرحله‌ی دوم: کسب مهارت- وضعیت پُرکاری

مرحله‌ی سوم: تجربه‌گرایی- وضعیت اقدام

راهبردهایی برای طی کردن ایدئال دوره‌ی شاگردی:
1. یادگیری را با ارزش‌تر از پول بدانید
2. مدام گستره‌ی افق ذهنی‌تان را وسیع‌تر کنید
3. خودتان را از هر نوع پیش‌داوری کاملاً خالی کنید
4. به فرایند اعتماد داشته باشید
5. سختی و فشار مسیر را تحمل کنید
6. خودتان را در شکست‌ها بسازید
7. چرایی و چگونگی را با هم ببینید
8. با جست‌وجوگری و آزمون و خطا راهتان را پیدا کنید

روی دیگر سکه

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.