صد داستان

خانه شلوغ بود. دور تا دور اتاقِ مهمان، ننه کلثوم، ننه خواهنده- مادر فرخنده-، دختران، پسران و دامادهای ننه کلثوم، برادران و خواهران فرخنده نشسته بودند. نوزاد را دادند بغل مشدی شکراله داماد بزرگه ننه کلثوم تا بعد اذان و اقامه اسم بچه را توی گوشش بگوید.
محمد برادر بزرگتر فرخنده گفت: مشدی شکراله من قبل عید رفتم شهرسجل بچه رو به اسم زینب گرفتم.
ننه کلثوم یک دفعه رنگش برافروخته شد ، رو کرد به محمد و غرولندکنان گفت: چی؟ سجل گرفتی؟
سکوتی حاکم شد، دختر آخر ننه کلثوم گفت: آره ننه دو تا شناسنامه گرفته، یکی برای خودشون به اسم حسین، یکی هم برای داداش اینا به اسم زینب!
ننه کلثوم کمی صدایش را بالاتر برد و تند گفت: از کجا می دونستی عروس ما دختر می زاد که براش شناسنامه دختر گرفتی، تازه بچه خودتم که به دنیا نیومده، از کجا معلوم پسر باشه؟ بعد نمی ذارم اسم نوه من رو زینب بذارید، زینب بلاکشه (باشی بلالیه)…
مشهدی شکراله بعد یک مکث، گفت خب ننه تو اسم بگو بذارم
ننه کلثوم که هنوز ناراحتی تو قیافه اش موج می زد، گفت: بذار رباب!

نوزادی که با گرفتن نفس دو مرغ با پا به دنیا آمده بود، حالا با دو اسم زندگی‌اش را پیش می گرفت….

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.