مواظبت در مکانهای امن
دیشب هوا بارانی بود. از طرفی پایان تعطیلات بود. اتوبوس قزوین را که رد کرد به ترافیک خورد. صبح یک ساعت و نیمی نسبت به روزهای مشابه دیرتر رسیدیم. همین شد که بدون نماز خواندن و صبحانه خوردن یکراست رفتیم سرکلاس و صحبتهای استاد محترممان را در بارهی خود و اهمیتش در مشاوره شنیدیم. آرام گام برمیداشتم. باران شُرشُر میبارید و اگر مواظب نمیشدم زمین میخوردم.
تا ظهر چند باری عصایم سُرخورد ولی زمین نخوردم. لباس هم کم پوشیده بودم انگاری ذهنم قبول نمیکرد که هوای بارانی سرد است. ظهر که حسابی خیس هم شده بودم رفتم سلف که غذا بخورم. چشمتان روز بد نبیند عصایم روی سرامیک لغزان سلف سر خورد و من را زمین زد. تا آمدم خودم را جمع و جور کنم یک بار دیگر محکمتر زمین خوردم. دو تا از خانمها دویدند تا کمکم کنند بلندشوم. هر جور بود بلند شدم ولی تا بروم ناهار بخورم و از سلف خارج شوم نصفِ جان شدم. منتظر بودم که باز زمین بخورم.
انگاری آدم جاهایی که فکرش را نمیکند زمین میخورد.
۱۴۰۴.۱.۱۶
سراسیمگی
دیروز در وبینار نویسندهساز صحبت از چکلیست همسفران نویسندهساز شد. یکی از بازبینههای آن روزواژه: گسترش دایرهی لغات بود. در مطالعهی صبحگاهی که داشتم کتابِ هنر درمان را میخواندم به دو واژه برخوردم که چشمم را گرفت. بداقبالی و سراسیمگی. سراسیمگی بیشتر.
یالوم نوشته بود:«آلبرت که برای رسیدن به مطبم، هربار یک ساعتی در راه بود، مشکلش این بود که وقتی حس میکرد مورد استثمار واقع شده، دچار حملهی سراسیمگی (panic) میشد.»
در بخش روانپزشکی که بودم با افرادی که اختلال هراس داشتند برخورد داشتم، آن حالت اضطراب و پریشانیشان هرچند کوتاهمدت اما ناتوانکننده بود. راستش ما بیشتر از کلمهی اختلال هراس یا وحشتزدگی استفاده میکردیم ولی امروز این سراسیمگی را دیدم به خانم دکتر سپیده حبیب درود فرستادم که چه واژهی خوبی را برای ترجمهی panic انتخاب کرده است.
یاد آهنگ آسیمهسر اصفهانی افتادم آنجا که میخواند:
«سیمه سر رسیدی از غربت بیابان
دلخسته دیدمت در آوار خیس باران
وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی»
این دشت اول من از روزواژه نگاری بود تا ببینیم این تمرین هم آیا میتواند مانند گاهشمار، آزادنویسی و یادداشتنویسی* از روتینهای نوشتنم شود یا نه؟
* برای آشنایی با این تمرینها سایت شاهین کلانتری یا کانال مدرسه نویسندگی| شاهین کلانتری را جستجو کنید.
۱۴۰۴.۱.۱۷
نقطه
امروز در کانال یادداشتها متوجه شدم پنجمین سالگرد درگذشت استاد رضا بابایی است. پاره یادداشتی از استاد بود که دربارهی نقطه بود که با این جمله پایان یافته بود: «زندگی مانند جمله، مرگ همچون نقطه است. ديدن اين نقطه را لحظهشماری میكنم.» به فکرم رسید جستجو کنم دربارهی نقطه و جملههای جالب را پیدا کنم. اما برای امروز وقت کم بود پس سراغ هوش مصنوعی پرپلکسیتی رفتم. جملههای زیر نتیجهی جستجوی هوش مصنوعی در آثار استاد دربارهی نقطه است:
«۱.نقطه پایان جمله نیست؛ آغاز سکوتی است که گاه از هزار واژه گویاتر است.
۲.زندگی همچون جملهای است که نقطههایش، لحظههای مکث و تأملاند.
۳.مرگ، نقطهای است که کتاب زندگی را به پایان میرساند، اما معنای آن را جاودانه میکند.
۴.نقطهها در نوشتار، همانند توقف در مسیر زندگیاند؛ فرصتی برای اندیشیدن و دوباره آغاز کردن.
۵.هر نقطه، حکایتی دارد؛ گاه پایان یک درد، گاه آغاز یک امید.»
پیش از این جستجو جملهی جالبی هم دربارهی نقطه خواندم که آن را نیز اینجا میآورم:
«هیچ وقت نگو رسیدم ته خط
اگر هم احساس کردی رسیدی ته خط یادت بیار که معلم اولت میگفت:نقطه سر خط.»
روح استاد بابایی شاد.
۱۴۰۴.۱.۱۸
خودِ (self) بیخود
استاد درس مشاورهی توانبخشی در سالمندی ۵ نمرهی ارفاقی برای ازدواج یا بچهدار شدن مقرر کرده است. از آنطرف هم استاد نویسندهساز _استاد کلانتری_ رؤیانگاری را یکی از بازبینههای
نویسندهساز قرار داده است.
شب به موقع قبل از نیمهشب میخوابم. در خواب دوستم را میبینم که خطاب به من میگوید «اِ زینب بارداری.» در خواب اصلاً به مگر میشود و مگر من حضرت مریمم فکر نمیکنم، مدام فکر میکنم که خوابم یادم نرود. بیدار میشوم و خوابم را مرور میکنم به ساعت گوشی نگاه میکنم. ساعت ۲ و ۱۰ دقیقه است. دوباره میخوابم و ادامهی خواب را میبینم خواهر و مادرم نشستهاند روبه رویم و باز من در خواب خبر فوق را که از دوستم شنیدهام به مادر و خواهرم میدهم. حرفهای خواهرم یادم نیست. ولی برداشتم این نیست که تعجب کرده باشد یا نگران آبروی خانواده باشد. باز بیدار میشوم ساعت ۳ و ۳۷ دقیقه است. باز خوابمرا مرور میکنم که یادم نرود. ۱ ساعت بعد بیدار میشوم و یاد نت گوشی میافتم در پوشهی گاهشمارم خوابم را مینویسم و بعد میروم وضو بگیرم و لعنت به شیطانی بگویم.
استاد کاش برای رخداد در خواب هم نمرهای قائل میشد تا استرسی که برای یادسپاری خوابم امشب تحمل کردم را جبران کند. خودجان من همان خواب عمیقی که رؤیاهایش در یاد نمیماند را به خواب دیشبم ترجیح میدهم پس اینقدر حرفشنوی اساتید نباش.
۱۴۰۴.۱.۱۹
پایین آمدن مارپیچی
استاد مشاورهی توانبخشی سالمندی میگوید:«سالمندی یک سراشیبی ساده نیست که همه با یک شتاب آن را به پایین طی کنند، بلکه پلکانی است که برخی از آن با سرعتی بیش از دیگران به پایین میآیند.» بعد مثال میزند که سالمندانی هستند که از قله صاف پایین میآیند، اما خودش به خاطر مشکل زانو مجبور است سراشیبی قله را مارپیچ پایین بیاید.
تا به حال نشنیده بودم مارپیچ رفتن فشار سراشیبی را میگیرد. فکر میکنم چه خوب که میشود در حال چیدن ریواس* قله را بالا رفت و مارپیچ آن را پایین آمد تا رنج کمتری کشید.
*از بندهخدایی میپرسن انگیزهت چی بود که قلهی اورست رو فتح کردی؟ میگوید انگیزه چیه من در حال چیدن ریواس به قله رسیدم.
۱۴۰۴.۱.۲۰
دنیای بیرحم ماندگان
«دنیای عجیبی است. تمام عمرمان را صرف میکنیم تا افراد بیشتری ما را بشناسند. اما در آخر، تعداد کسانی که در خاکسپاری ما حاضر میشوند بیش از هر چیز تابع آب و هواست.»* فرانک اسکینر
دنیای بیرحمیست. با همهی علاقهای که به پدرم پیدا کردم به خصوص بعد از فوتش و کوتاه شدن دستم از دوستداشتنش، سر مزارش خیلی به سختی میروم. 30 اسفند به مادر قول داده بودم که صبحش برویم سر مزار رفتگان. چون قول دادم نشستم پشت فرمان ولی تا دم در قبرستان یک ریز خمیازه کشیدم و خدا رحم کرد با آن وضعیت رانندگی تصادف نکردم. دم در قبرستان به مادر گفتم مادر من اصلاً نا ندارم بیایم. خودم توی ماشین خوابآلود سورهی واقعه را در قرآن گوشیم خواندم. آن هم چون شب قبلش شب قدر بود و توصیهی آیتالله فاطمی را برای خواندن سورهی واقعه انجام نداده بودم. دلم را خوش کردم به نمازهای والدینی که گاهگاه میخوانم و البته میدانم پدر راضی نیست پا شوم بروم قبرستان و آن تیکهی مناسبسازی نشده را با ترس و لرز طی کنم تا سر مزارش برسم. ولی خودمانیم چقدر ما بیمروت میشویم و با بیمروتیمان دنیا را بیرحم میکنیم. آن وقت تعجب هم میکنیم که چرا افراد حاضر درخاکسپاریمان تابع آب و هوا هستند. آخر خودمان در حق دیگران چه مرحمتی به خرج دادهایم که حالا توقع جبران داشته باشیم. صرف نمایش در اینستاگرام و دنیای مجازی که آشنایی حساب نمیشود. آشنایی مرامیست که آداب خاص خودش را دارد. اینها واگویههای خودم به خودم بود شما به خودتان نگیرید. حالا هم که به اسم درس داشتن رفتن به عروسی نوهدایی را پیچاندهام چه انتظاری دارم ملت که خبر مرگ مرا شنیدند خودشان را به زحمت بیندازند و سر قبرم حاضر شوند و فاتحهای نثارم کنند. اگر عمرم طولانی شد و این دهه هوش مصنوعی به آخرهایش رسید گمانم خاکسپاری را به شیوهای که ماشین تعیین میکند انجام دهند و اصلاً نیازی نباشد که کسی در خاکسپاریم شرکت کند. یاد شعر حمید مصدق افتادم. حمید مصدق خیلی خوشبختتر بود که آرزوی دیدن شانه بالا زدن بیقید معشوق را داشته است. فاتحه بفرستیم به روح رفتگان و این شعر حمید مصدق را بخوانیم.
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه كس میگوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسی میشنوی،
روی تو را كاشكی میدیدم
شانه بالا زدنت را بیقید
و تکان دادن دستت که، مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب !
” عاقبت مرد “
افسوس
کاش میدیدم
من به خود می گویم: چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا،
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
حمید مصدق
*از جملهروزهای سایت متمم
1404.1.21
«دروننگری، همیشه همان واپسنگری است.» سارتر
این جمله را در کتاب هنردرمان خواندم. آنقدر درس و تکلیف دارم که نخواهم بشکافمش. گرچه جمله را دادهام Deep Seek برایم شکافته است. امروز از این جمله خوشم آمده است. گرچه انگلیسیش قشنگتر است: «Introspection is always retrospection.» یالوم با استفاده از این جمله میگوید: ««اینجا و اکنون» کاملاً غیرِ تاریخچهای نیست، چون ممکن است وقایعی را شامل شود که در سرتاسر دورهی ارتباط با بیمار پیش آمده است. همانطور که سارتر گفته: «دروننگری، همیشه همان واپسنگری است.»
1404.1.22



بدون دیدگاه