فاجعه در شکار چخوف و از بازی کنار رفتن من

فاجعه در شکار چخوف و از بازی کنار رفتن من


من نمی‌دانم شما حالا در چه حالی هستید.
اصلاً هستید؟
یا «هستِ هست، شدید» ــ شهید؟

داشتم داستان «فاجعه در شکار» چخوف  را می‌خواندم. نامه‌ای به سردبیر روزنامه‌ای رسیده که نویسنده‌اش خواسته داستانش بی‌کم‌وکاست چاپ شود. داستان درباره‌ی بازپرس فاسدی است که با دوستانش به شکار می‌رود. اتفاقی می‌افتد، او آشفته به خانه برمی‌گردد و همان شب خبرش می‌کنند زنی جوان ــ که در آن سفر همراهشان بوده ــ به قتل رسیده است. بازپرس وارد میدان تحقیق می‌شود، شوهر پیر زن را متهم می‌کند و او را مجرم جلوه می‌دهد.
اما از همان ابتدا خواننده می‌داند قاتل خودِ این ناکس است.

پرسش اما تا پایان داستان رهایت نمی‌کند: پس چرا چخوف این داستان را نوشته؟
در پایان روشن می‌شود که بازپرس می‌خواسته دست‌کم خوانندگان بفهمند قاتل کیست؛ شاید با گفتنِ نیمه‌ی ‌پنهانِ حقیقت، بارِ حمل این راز کمی سبک‌تر شود.

حالا ربط این داستان به شما، به بازپرسی‌تان برنمی‌گردد.
چند سالی می‌شود دیگر جوگیر سیاست نمی‌شوم و سعی می‌کنم ــ از دور ــ ناظر بمانم. نه فقط از ترس اخراج، نه فقط از ترس فشار بر خانواده؛ گرچه همه‌ی این‌ها هم هست. بلکه به خاطر شماست که دیگر درگیر سیاست‌بازی نمی‌شوم.

وقتی همان موقع به شما پیام دادم که لپ‌تاپ و گوشی‌ام را برده‌اند و پرسیدم چه‌کار کنم، و شما جواب دادید که دیگر در آن پست نیستید و پرونده‌ی من به شما مربوط نمی‌شود، یک‌طوری شدم.
شبیه همان وقتی که چند سال پیشترش نوشته بودم به پدرم زنگ نزنید؛ سرطان ریه دارد و استرس حالش را بدتر می‌کند واحساس کرده بودم فرو ریخته‌اید.

این بار اما من فرو ریختم؛ با این حس که شما هم به دردسر افتاده‌اید. پی‌گیر نشدم و همان‌جا تصمیم گرفتم از افتادن در بازی سیاست بیشتر از این حذر کنم و بیشتر به درس و مشق و حرفه‌ام بچسبم.

شاید این نامه هرگز به دست شما نرسد،
اما دست‌کم بارِ نگرانیِ چندساله‌ای از روی دوشم برداشته می‌شود.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *