سال‌گشت چهل سالگی آسمانی شدن شهید حسن باقری


از راست به چپ: شهید طاهر اسدی، شهید حسن باقری، شهید…ناصر احمدی، شهید علیرضا مولایی، شهید محمد اشتری ، شهید احمد یوسفی
نفر جلویی نشسته شهید سید داود شبیری

منطقه ی جفیر شرق هورالعظیم، قبل از عملیات خیبر، اسفند ماه 62 یا اواخر بهمن ماه

نام و نام خانوادگی: حسن  باقری       

سردار شهید حسن باقری معروف به رسول از زنجان

              

تولد: اول فروردین 1339                

شهادت: 7 اسفند 1362

فرمانده گردان ولیعصر (عج) لشکر ۳۱ عاشورا

بهترین فرمانده­ی من؛ شهید حسن باقری به روایت استاد صفوی

بچه­ های رزمنده­ ی خط از همان روزهای اول جنگ، نیروهای حزب­ اللهی را سه دسته کرده بودند، یک عده سفیدپوست بودند، بیشتر در شهر پیدایشان بود تا در جبهه، در نماز جمعه حضور می­یافتند، به موقع سرکارشان می­رفتند، خیلی مرتب و تمیز و نضیف بودند، به قول معروف مسواک زدنشان به موقع بود، غذا خوردنشان سر وقت. خدا خیرشان بدهد، همه چیز را در وقت خود انجام می­دادند. گاهی هم به جبهه سر می­زدند. البته آنها را جز در کانکس­های کولردار، جای دیگر کمتر می­یافتی.

سرخ­پوست­ها هم جبهه را داشتند و هم شهر را. سرکار می­رفتند، درسشان را می­خواندند، در قبال خانواده وظیفه شناس بودند. دو، سه عملیات را جا می­ماندند و در یکی، دو عملیات شرکت می­کردند.

سیاه­پوست­ها افراد نادری بودند، اکثرا در جبهه و خط اول بودند، طوری بودند که بچه­هایشان هم این­ها را نمی­شناختند.


عاشورای سال شصت، بعد از عزاداری با بچه­ها از جمله شهید پاکداد به ستاد عملیات سپاه زنجان رفتیم. ستاد عملیات در بلوار آزادی در ساختمان فعلی شهرداری برپا بود. ظهر بود به سالن غذاخوری وارد شدیم، سالنی بود که نیمکت­ها را تویش ردیف کرده بودند و شده بود غذاخوری. روی یک نیمکت نشستیم، قرچ قروچش بلند شد، کمی جابجا شدم، ناله­ی نیمکت کمتر شد. نگاهم را اطراف چرخاندم، ببینم دوستی، آشنایی می­بینم یا نه.

روی نیمکت روبرو چند تا جوان هم سن و سال خودم نشسته بودند. بیست، بیست ویک و بیست و دو ساله. چندتایی را می­شناختم، از بچه های سفید پوست سپاه و کارمند ستاد بودند. چند نفری را هم نمی شناختم.

سرو صدای این چند نفر بلند بود و نظر همه را جلب می­کرد. گل سر سبدشان هم جوان لاغراندامی بود ناشناس، با گردنی کشیده، سبزه رو، موی چندانی هم در صورتش دیده نمی شد. آستین لباس خاکیش را تا زده بود، قیافه ی کمی خشنش توی ذوق می­زد.

در دبیرستانمان پسری بود که چند سال پشت سر هم مردود شده بود، چاقو کش بود و خیلی لات و شرور. در مدرسه آشوب به پا می کرد. من اصلا از این پسر خوشم  نمی­آمد و این جوان شباهت عجیبی به آن پسر داشت.

بچه ها دور این جوان حلقه زده بودند، می­گفتند و می­خندیدند. یکی از همان سفیدپوست­ها عکسی را طرفش دراز کردو گفت: تیمسار باقری یک امضایی اینجا بزن. عکس را گرفت و امضا کرد. فکر کنم نوشت تیمسار باقری!

سرم را پایین انداختم و شروع به خوردن کردم. جوان تمام فکر مرا به خودش مشغول کرده بو، کیه؟ ارتشیه؟ سفید پوست سپاهیه؟ ریش زیاد که نداشت، شبیه ارتشیها بود ولی اینجا توی سپاه چه کار می کرد؟ تیمسار باقری!

هنوز انقلاب و خاطره ی تیمسار نصیری و… از ذهنم پاک نشده بود. جوان یک لحظه پا شد و بیرون رفت. خوب نگاهش کردم. پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود، شلوارش را گتر نکرده بود، ((حتما سفید پوسته)). سفید پوست­ها راحتند. شلوار روی پیراهن، پاچه ی شلوار گتر نکرده، تو اتاق کارشان هم که باشند، دمپایی بیشتر به پا دارند، حتما یکی از همین سفیدپوستهاست!

جوان رفت و برگشت. فرق کرده بود. پیراهنش را توی شلوارش گذاشته بود، پایین شلوارش را گتر کرده بود و بند پوتین­هایش را هم بسته بود. چی شد! کمی جبهه­ای شد!

پشت سر هم سوال بود که از ذهنم می­گذشت و من عاجزانه از جواب آنها، نتوانستم ساکت بنشینم. از دوستم پرسیدم: (( اون پسره که اون جا نشسته کیه؟ چرا بهش می­گن تیمسار باقری؟))

دوستم لبخندی زد و گفت: حسن و می­گی….

کمی سکوت کرد و پس از مدتی ادامه داد: صفوی، حسن خیلی قاطع است و نسبت به مسایل نظامی حساس است به همین خاطر بچه ها اسمشو تیمسار باقری گذاشتن.

گفتم: این؟

گفت: آره، باورت نمی­شه.

بعد دوستم یک نفر را یاد کرد و گفت: فلانی را می شناسی؟

گفتم: آره

گفت: حسن می­گه اون باید اعدام بشه.

  • اعدام؟
  • آره حسن می­گه این جبهه نمی ره باید اعدام بشه. افتاده تو مادیات پشت جبهه، چسبیده به دنیا و زندگی!
  • بابا این که از خودمونه!

بهش علاقه­مند شده بودم. من هم از بچه­های از جبهه در رو خوشم نمی­آمد. حس نفرتمان از افراد فراری از جبهه مشترک بود. حالا دوست داشتم به او نزدیک شوم، او را بیشتر بشناسم و با او رفیق شوم.

 ******************************************************************************************************

یک سال گذشت و در این مدت من او را ندیدم. من در عملیات رمضان حسن را ندیده بودم، او در جبهه­ ی دیگری بود. پاییز 61 برای اعزام به جبهه به پادگان امام حسن (ع) تهران رفتیم. شب را ماندیم و نزدیکی ظهر من برای چند لحظه حسن را در محوطه دیدم فقط سلام علیک کردیم و رد شدیم. در آنجا فهمیدم که او در اکیپ ماست.

عصرسوار اتوبوس­ها شدیم. به جبهه­ی جنوب راهی شدیم. حسن در اتوبوس ما نبود. به اندیمشک و بعد به پادگان دوکوهه رفتیم. در دوکوهه سازماندهی شدیم. مهدی پیرمحمدی فرمانده ی گردانمان بود. از من خواست که مسئول دسته شوم، قبول نکردم. آن موقع رویه­ی خاصی داشتم. به شدت از قبول مسئولیت­ها پرهیز داشتم، مثلا می­ خواستم با تقوا باشم! یکی دیگر از دوستانم مسئوول دسته مان شد، آنجا شنیدم که قرار است حسن فرمانده ی گروهان­مان باشد.

بچه ها خیلی بد ازش تعریف می­کردند، نه این­که بد باشد. می­گفتند وای حسن، خدا به دادمان برسد. خیلی نظامیه، جنگیه، واقعا فرمانده به تمام معناست، فرمانده ی الکی نیست، با دیسیپلین نظامی و بی رو دربایستی از همه کار می­کشد. کاری ندارد به این که فلانی استاد دانشگاه است، یا روستایی یا دکتر….

حسابی از رو می برد. اگر کسی ضعف کند یا حالش به هم بخورد جدایش می کند و می گوید این به درد من نمی خورد. با خودم گفتم: این دیگه کیه؟ نکنه یک وقت به ما هم گیر بدهد، بد برخورد کند.

من خیلی مقید بودم، می ترسیدم که یک وقت چیزی به من بگوید.

با همه­ی این ها ته دلم خوشحال بودم که او فرمانده ی گروهانمان است. یکی دو روز بعد ما را جمع کردند، فرمانده­ی گروهان می­خواست صحبت کند. در میدان صبحگاه حاضر شدیم، منتظر بودیم. فکر می­کردم الان خودش را معرفی می کند، سخنرانی می کند، از برنامه هایش می­گوید….

اما یک هو داد زد و گفت: ((بدو))

در اولین برخوردش هفت کیلومتر ما را دواند. یک رودخانه­ای دور از پادگان بود ما را آنجا برد، از رودخانه گذشتیم، خلاصه نزدیکی­های ظهر برگشتیم. حسابی از کت و کول افتاده بودیم، نفسمان بریده بود.

حسن خیلی قاطع بود، بدون ذره­ای رحم و مروت. اگر وظیفه­ات را درست انجام نمی دادی تنبیه نظامی می­کرد. اصلا هم مهم نبود که کی هستی پا مرغی می­داد یا کلاغ پر. کسی ادا، اطوارهای پشت جبهه­ای در می­آورد. حالش را می­گرفت. وقتی می­گفت خیز برین همان جایی که می گفت باید خیز می رفتیم. اگر جایمان را عوض می کردیم و جای نرمی خیز می رفتیم، بلند می­کرد، می­آورد کنار تیغی، خار و خاشاکی بعد می­گفت حالا بنشین. باید روی تیغ می­نشستیم. می­گفت فلان فلان شده، مگر جبهه خانه­ی خاله است. من به بچه ها می­گفتم: حسن تجلی قهر خدا در زمین است. می فهمیدیم این کارها را برای پست و مقام خودش و اذیت کردن ما نمی­کند. عملیات مرد می خواست و او از ما مرد می ساخت.

از اصول فرماندهیش یکی همین سخت گیری­هایش بود.

معاونش هم ابوالفضل نوری بود او را از قبل می شناختم.آدم با سواد و قوی بود. انتخاب او توسط حسن، هم در نظر من دلیلی بر قدرت فرماندهیش بود.

من خوشحال بودم که حسن در جمع ماست.

*******************************************************************************

اول ماه محرم بود. در صبحگاه فرمانده ی تیپ قمر بنی هاشم (ع) صحبت کرد. بعد گردان پراکنده شد، حسن گروهان را جمع کرد، برایمان یک ربعی حرف زد. اولش از امام حسین می­گفت، با بغض حرف می­زد. در حین حرف زدن، گریه هم می­کرد، از هدف می­گفت که باید حسینی باشد و این که امیدوارم بتوانیم وظیفه ی مان را درست انجام داده و به ملت در این ایام خبر خوشی بدهیم.

عجب! من اشتباه می­کردم. حسن گریه هم بلد بود، با دیدن گریه اش احساس کردم توی دلش ممکن است کمی هم لطافت و عطوفت باشد. ما با شنیدن این خبرها حال خوشی پیدا کردیم، وقوع عملیات در نزدیکی احساس می شد.

یک هفته اصلا او را ندیدیم، به جایش ابوالفضل نوری گروهان را اداره می کرد و به ما آموزش وتمرین می­داد.

چند روز بعد ما را به قرارگاه تاکتیکی در نزدیکیهای دشت عباس بردند، نیروی زیادی به قرارگاه رسیده بود، در سنگرها جا نبود. خیمه ها و چادرهایی برپا کرده بودند، فضا فضای قشنگی شده بود، بسیار دل انگیز بود، ماه محرم بود. نزدیکی عاشورا و این خیام، یاد کربلا را در دلمان زنده می­کرد.

چند روز بعد از عاشورا، فرمانده ی گردان نیروها را در پشت کوهی جمع کرد، توجیه کرد. بعد حسن گروهان را جمع کرد و گفت: من کاری ندارم که می­خواهید چکار کنید، فقط من می­دانم که بچه های ما باید کمی از فولاد محکمتر باشند، همین!

مجددا سازماندهی شدیم، ما گروهان اول بودیم، در تیم یک، دسته­ی یک. من آرپی جی زن بودم. اگر به ستون می­رفتیم، حسن بود پشت سرش بی سیم چی بود و بعد من. یک جور احساس ترس داشتم، می ترسیدم خب پشت سرش بودم نکند حرصش را سر من خالی کند. البته همش هم این نبود، احساس می کردم او بالاخره روی ما حساب کرده، باید حق مطلب را ادا کنیم و از عهده­ی این کار برآییم.

حسن هم که مشکل پسند و سخت گیر بود. من ترسم این بود که نتوانم کارم را درست انجام دهم.

روز سیزدهم محرم ساعت یازده شب، دعا خوانده شد. از زیر قرآن رد شدیم و سوار کمپرسی­ها شدیم. اسفند هم دودش بلند بود. نیرو زیاد بود، هر قدر جا می­شد ما را توی کمپرسی چپاندند. داشتم خفه می شدم کوله ی آرپی جی پشتم بود. لبه ی کمپرسی در بغلم جا انداخته بود، نوک کلاش ها سر و کله مان را زخمی می کرد. رفتیم طرفهای عین خوش. در کمپرسی حسن را ندیدم. احتمالا با تویوتا می آمد. ساعت 5/1 شب به روستای تپک رسیدیم. روستای مخروبه ای بود که فقط 2 ساختمان سالم بتون آرمه داشت. معلوم بود که قبلا این ساختمانها مدرسه بوده­اند. این روستا در عملیات فتح المبین به تصرف نیروهای ما درآمده بود. جلوی ساختمان زمین صاف، سفت و سخت بود. گفتند شب را اینجا بخوابید. پتوها را از روی کوله­ها باز کردیم. روی­مان کشیدیم و خوابیدیم. بعد از نماز صبح گفتند قبل از این که هوا روشن شود به ستون یک داخل ساختمان­ها بروید، با همه­ی خستگی و خواب آلودگی خودمان را به داخل ساختمان کشیدیم. گروهان ما در دو، سه اتاق جای گرفت. حسن گفت: کسی حق ندارد از ساختمان خارج شود، از این جا تا خط چند کیلومتر بیشتر نداریم، دشمن روی کوه­های روبروست، دید دارد و اگر ما را ببیند عملیات لو می رود.

هواپیماهای عراقی هر چند وقت یک­بار می­آمدند، چرخی می زدند و می­رفتند.

قبل از ظهر ساعت5/10 بود. 2 نفر از بچه ها  از ساختمان خارج شده وبه هنگام  رفتن به دستشویی استتار را رعایت نکرده بودند. حسن آمد و داد زد: آخه مگه من نگفتم بیرون نرید. شما آدم نیستید، نمی فهمید، احمق­ها چرا گوش نمی­دهید. باز حسن این­جا آن ماهیت نظامیش را بروز داده بود و غیر ازین ازش انتظار نمی­رفت.

من در سالن استراحت می کردم متوجه شدم حسن آرام آرام با کسی صحبت می کند. دقت که کردم دیدم آن فرد خاطی است، گوشم را که تیز کردم دیدم حسن گفت: ناراحت شدی، من این جا فرمان­ده­ام اگر نگویم گروهان از دستم خارج می شود. من باید قاطعیت داشته باشم ….

آن فرد گفت: عیبی نداره حسن آقا، شما سیلی هم بزنید ما قبول داریم. مراسم سخنرانی و روضه و دعا برپا بود. من نماندم می دانستم که خواب قبل از عملیات از همه چیز مهمتر است. به اتاق برگشتم و خوابیدم. چشمم را که باز کردم دیدم هر کس مشغول کاری است. دو سه نفر دراز کشیده بودند، یکی پایش را دراز کرده بود، چند نفری هم تخمه می شکستند و آجیل می خوردند. حسن آمد اتاق و کنار ما نشست و پایش را هم دراز کرد، گفت فردا کلی کله گنده های عراقی می آیند بالای تپه….

از گوشه ی لب­هایش بیشتر از این چیزی نشنیدیم، ولی با وجود قرائن فهمیدیم که عملیات فردا است. جرأت نمی کردیم بپرسیم عملیات فرداست یا کیه؟ وقتی هم می پرسیدیم؛ فردا عملیاته؟ اخم می کرد و جواب نمی­داد.

بچه­های اتاق­های دیگر هم گفتند که حسن به آنها هم چنین حرفی زده است، به اتاق­ها سر می زد و می نشست و صحبت می کرد و طوری عمل می کرد که می رساند ((امشب شهادت­نامه­ی عشاق امضاء می­شود)).

یک­دفعه دو هواپیمای عراقی در ارتفاع پایین غرش کنان از بالای سرمان رد شدند. دستور داده شد که وسایلمان را جمع کنیم وسریع راه بیفتیم. قرار بود تا شب در همین ساختمان­ها بمانیم ولی حسن فکر کرده بود که اگر این هواپیماها، هواپیمای شناسایی باشند، بمب افکن­ها هم تا یکی دو ساعت دیگر پیدایشان می شود. پس با فرمانده­ی گردان هماهنگ کرد، ما را حرکت داد. سریع خودمان را آماده کردیم و راه افتادیم. یک کانال کشاورزی بود که فعلا آبی نداشت، تقریبا عمیق بود و پیچ در پیچ. خم که می­شدیم چیزی از ما پیدا نبود. در آن کانال شروع به دویدن کردیم به رودخانه­ی دویرج رسیدیم رودخانه را نیز رد کردیم. وارد کانال دیگر شدیم، کاملا عمیق بود. حالا دیگر حسابی از روستا دور شده بودیم آهسته تر راه می رفتیم، خسته شده بودیم و گرسنه، ساعت چهار، چهار و نیم بود که نه ناهار خورده بودیم و نه نماز خوانده بودیم. کناره­های کانال جنگلی بود، ماشین­های تدارکات در این قسمت خود را مخفی کرده بودند، ناهار کنسرو خوردیم. حسن پیدایش شد و گفت: بغل رودخانه هستیم، بروید وضو بگیرید نمازتان را بخوانید ولی از آب رودخانه ننوشید.

وضو گرفتم، نمازم را خواندم. موقع برگشتن از جای پرتی می آمدم هیچ کس نبود. پشت چند درخت حسن را اتفاقی دیدم، یک قنوت باحالی گرفته بود، چشمهایش حالت نیم بسته­ای داشت سرش مقداری بالا بود، دستهایش روبروی صورتش بود، دانه­های اشک روی صورتش شیاری باز کرده بود. باورم نمی­شد! این حسن بود! من فوقش حسن را اهل واجبات می دانستم نه اهل چنین راز و نیازی! چنین قنوتی! چنین سجده ای! چنین آرامشی!

از سپاه زنجان، از دوکوهه….. خیلی چیزها از حسن دیده بودم، ولی چنین خاصیتی را در او ندیده بودم.

هوا که تاریک شد، از کانال بیرون آمدیم و وارد دشت شدیم، یک ساعتی رفتیم، باران شروع به باریدن کرد. باران کم نظیری در خوزستان بود. نیم ساعتی به شدت بارید. حتی در بعضی محورها سیل هم جاری شد. خیس شده بودیم. انگار که با لباس شنا کرده باشیم.

باران بند آمد. ما به راه رفتن ادامه دادیم. راه رفتن دشوار شده بود. گل زیادی به کفش ها چسبیده بود. کفشهایمان سنگینی می کرد. به هر زحمتی بود به یک کانال رسیدیم. وقت نماز می گذشت. حسن گفت: تا قضا نشده، این جا نمازتان را بخوانید. گفتم: این جا؟ حسن آقا! این جا بخوانیم!

او به تندی جواب داد: آره دیگه، همین جا، با پوتین بخوانید. گفتم: چطوری، آخه تیمم….

نگذاشت حرفم به آخر برسد، با همان تندی گفت: نمی دانم، خوابیده، ایستاده، کله معلق، هر طور که می توانید بخوانید دیگر.

احساس کردم ناراحت شده، می دانستم از آدمهایی که کارشان فقط نماز خواندن است. فقط مسئول نماز هستند، انگار که نماز فقط مال آنهاست و مال پدر جدشان است، فقط در قسمت نماز احساس مسئولیت می کنند که چرا نماز نمی خوانید، با یک حالتی از موضع بالا صحبت می کنند، و فقط هم در این قسمت اظهار نظر می کنند، به شدت از این تیپها بدش می آمد، چون دیده بود توی جنگ این افراد خیلی مایه نگذاشتند. من کمی اهل مطالعه بودم، بچه ها اسم سنگر ما را سنگر ایدئولوژی گذاشته بودند، فکر کنم حسن فکر می کرد من هم جزو همین آدمهای فقط حساس به نماز هستم!

نماز را خواندیم. گفتند همین جا بخوابید. زمین خیس و گل و لای بود. هوا سرد بود، نمی شد خوابید. هر طور بود چرتم گرفت. تازه چشمم گرم شده بود که خمپاره اندازی که در نزدیکی های ما بود شروع به شلیک کرد. معلوم شد که عملیات شروع شده است. من پا شدم. حسن را دیدم. داشت می دوید و به بچه ها سر می زد، نخوابیده بود. خواب اصلا برایش معنا نداشت. پرسیدم: عملیات شروع شد؟

گفت: آره ما می رویم پشتیبانی.

هوا یواش یواش روشن شد. نماز صبح را خواندیم . آفتاب می تابید و بخار هم همه جا را گرفته بود و دود انفجار هم منطقه را پر کرده بود: از کانال در آمدیم و شروع به خیز رفتن کردیم. حسن از دور داد زد و گفت: خم نشوید عراقیها را از ارتفاعات عقب زده اند، دیگر دید ندارند.

با فکر و خیال راحت، یک کمپرسی آمد سوارش شدیم یک ربعی رفتیم، بعد پیاده شدیم از جایی که خط شکافته شده بود وارد شدیم. اطراف قله و تپه بود. حسن جلو می رفت ما هم پشت سرش . گوشه کنار لاشه ی عراقیها و جنازه ی پاک شهدای خودمان ریخته بود. روی تپه های نزدیک ما کلاه های آهنی پیدا بود. حسن با آرامش خاصی گفت: می توانید این جا تیراندازی کنید. آنها برادران عراقی ما هستند! می توانید آنها را بزنید. ما خندیدیم و یکی پرسید: عراقی اند!

گفت: آره! عراقی اند. بزنید آنها را. ما دیگر صدای سرفه شان را می شنیدیم. همین طور زمزمه هایشان را. بله واقعا عراقی بودند. درگیری شروع شد.

حسن آدم عجیب و غریبیه! اینجا انتظار داشتم داد بزند، فریاد بزند که بزنید عراقی ها را! پدرشان را درآورید! ولی حسن آرام بود! درگیری یکی دو ساعتی طول کشید. حسن مثل درخت چنار وسط انفجارهای مهیب، باران آرپی جی، نارنجک تفنگی و خمپاره 60 و دیگر سلاحهای سبک و نیمه سنگین ایستاده بود، این ور آن ور را نگاه می کرد، این طرف، آن طرف می دوید. فرماندهی می کرد. احساس کردم ذره ای سر سوزن ترسی در وجودش نیست.

شدت آتش به حدی بود که سقفی از آتش بالای سرمان درست شده بود، صدای انفجار لحظه ای قطع نمی شد.

حسن صدایم کرد و گفت: صفوی جنگه ها! نترسی جنگ صدر اسلام را یادت بیاور تا دلت قوت بگیرد. کمی مقاومت کنید تمام می شود.

گفتم: عیبی نداره حسن آقا! هستیم ما.

از حرف هایش این طور احساس کردم حسن فکر می کند من از اون سفید پوست ها و فقط اهل نماز و اینجور چیزها هستم. ما روی تپه ماهوریها سخت می جنگیدیم. پهلوی کانال به عراقی ها ختم می شد، ما از پهلو وارد شده بودیم. افتاده بودیم توی کانال، این ها را از بغل پاکسازی می کردیم.

از محور دیگر بچه های اصفهان عمل کردند، دشت را پاکسازی کردند ولی با ما دست ندادند. قله ای بلند و مخروطی بین ما و اصفهانیها فاصله بود. حسن روی این قله حساس بود، حتی با یکی از فرماندهان فارس بحثش شده بود. حسن می گفت اگر این قله را زود نگیریم و پاکسازی نکنیم، عراق از اینجا نفوذ می کند. او می گفت: نه بابا. آنجا را بچه های اصفهان پوشش می دهند. ما دست به دست بچه های اصفهان ندادیم و عراق یکدفعه فلش کرد، ما را دور زد، ما محاصره شدیم. غروب بود. هوا داشت تاریک می شد، شب دیگر در محاصره کامل قرار گرفتیم. بچه ها اکثرا زخمی بودند، ناله می کردند. می ترسیدند، بهترین نزدیکانمان شهید شده بودند و کنار خودمان روی زمین بودند. برادرم غروب شهید شده بود، جلوی چشم خودم، روی تپه ی مقابل می جنگید. پنج سال از من بزرگتر بود و معلم. ما سه برادر در جبهه بودیم. پدرمان هم بود. حسن این ها را می دانست. آنها را رزمی می دانست ولی من را سفید پوست و فراری از جنگ.

حسن می آمد و سرکشی می کرد. بچه ها را دلداری می داد و می گفت که به خدا توکل کنید، چیزی نمی شود، فوقش یک خون و یک جان داریم، آن را هم می دهیم. تیپ قمر بنی هاشم عمل کرد و  ما را از محاصره درآورد.

روز بعد روی قله بودیم. کنسروها را باز کرده بودیم و مشغول خوردن بودیم . حسن با فریادوحشتناکی گفت: پا شید، عراقی ها آمدند.

سریع ما را سازماندهی کرد. بچه ها را پراکنده کرد و گفت هر کداممان یک قسمت باشیم، سنگر درست کنیم و داخلش بنشینیم. همه جا آرام بود، تک و توکی صدای تیراندازی به گوش می رسید. همین که کار سنگر کندنمان تمام شد، آتش شدید شد مجددا عراق پاتک زد. تحرک عراقی ها از چشم من دور نمانده بود و پاتک دشمن را پیش بینی کرده بود. عراق آمد و نیروهایش را پیاده کرد. همین طور طرف قله می آمدند و بچه ها عمین طور آدم بود که می زدند.

اگر توزیع نیرو انجام نشده بود. همه ی ما طعمه ی آتش تهیه دشمن شده و شکست تلخی خورده بودیم قله تبدیل به جهنم شده بود.

تلفاتمان با پیش بینی به جای حسن خیلی کم بود.

پاتک شکست خورد، عراقی ها هم رفتند، ما تعدادی شهید و زخمی دادیم. غروب پاتک متوجه بچه های اصفهان شد، آنها هم با آرپی جی و وسایل دیگر تانکها را زدند و پاتک را دفع کردند.

فردا غروب حسن آمد و گفت که امشب می خواهیم یک عملیات فداکارانه و عاشورایی بکنیم، برویم و ضربه بزنیم. هر کسی هم شهید شد  جنازه اش می ماند. نمی توانیم برگردانیمش. هر کس داوطلب است بیاید، هر کسی را نمی برم. هر کس می خواهد بیاید. حسن دیده بود که من پیکر برادر شهیدم را با خودم دارم می آورم . به من گفت: می توانی نیایی بری. البته این را با لحن طلبکارانه گفت و من احساس کردم هنوز ذهنیتش در مورد من اصلاح نشده است.

گفتم: نه! هستم.

گروه را انتخاب کرد و ادغام کرد. خیلی جالب بود بعد از آن شب و روز آن آتش و درگیری، آن شهید و زخمی، همه آمدند، یک جمعی درست شد که نه می شد گفت گردان است نه می شد گفت گروهان است. نفرات دو گروهانی می شدند با چند فرمانده. یک سوم نیروها از رده خارج شده بودند.نیروهای بازسازی شده هم اکثرشان زخمی بودند، می دیدی یکی از چشم ترکشهای ریزی خورده ولی به روی خودش نمی آورد. من خودم از بازو زخمی شده بودم شهدا را که می آوردیم، خونشان روی لباسمان مالیده بود. خون زخممان معلوم نبود. رویمان نمی شد که بگوییم زخمی هستیم، یاد بچه هایی می افتادیم که دست و پایشان قطع شده بود، و خجالت می کشیدیم معلوم کنیم زخمی هستیم. رفتیم جلو، شب خیلی سردی بود، بعد از دو ساعت پیاده روی روی تپه ای رسیدیم که عراقیها در آن مستقر بودند، خط را شکستیم و جلو رفتیم. خیلی هم توی عراقی­ها پیشروی کردیم. قرارگاههایشان را گرفتیم وکلی تانک و ادواتشان را منهدم کردیم. بعد رفتیم و وارد دره ای شدیم، متوجه شدم حسن می گوید گم شدیم. حدودا بیست نفر بودیم که از بقیه جدا افتاده بودیم، معلوم شد خیلی جلو رفتیم. پشت نیروهای عراقی بودیم دوشکاها از پشت سر می زدند. حسن گفت: به کسی نگو، خیلی اشتباه کردیم. اصلا کجا آمدیم!

گاهی با خودش حرف می زد. ببین کجا آمدیم. خودش را فحش می داد که عجب آدم احمقی هستم!

گفت: برگردید، آن طرفی بروید، به طرف ایران برگشتیم. دو تا از بچه ها هم بدجوری زخمی شده بودند. حسن و ابوالفضل نوری نوبتی این زخمی ها را کول می کردند و جلو می آوردند. یک زخمی را می آوردند خیلی جلوتر می گذاشتند، بعد زخمی دیگر را، نوبتی، ما خیلی خسته بودیم. نا نداشتیم، تکان بخوریم. راضی بودیم همانجا بخوابیم بیایند ما را شهید و اسیر کنند. اینقدر خسته بودیم اگر ول می کردند بچه ها می افتادند، می خوابیدند. بعضی ها از تپه پایین می افتادندو قل می خوردند، ما عین خیالمان نبود که کمک کنیم و این زخمی ها را ببریم. راستش اگر دنیا را به ما می دادند، یا نه اگر می گفتند که می کشیمتان این زخمی ها را بردارید، این کار را نمی کردیم. خود زخمی ها صدایشان در می آمد، یکی می گفت نامردا! کمک کنید.

حسن می گفت: وظیفه ی اینها راه رفتن است. بردن شما وظیفه ی من است. من شما را آورده ام. من خودم هم باید شما را ببرم.

به حسن گفتم: تو خسته نشدی این همه راه رفتی! پاهایت چقدر زور دارد. می دانی چقدر از صبح راه رفته ای.

این دور ما می چرخید، چند برابر ما راه می رفت. زخمی ها را می آورد. برای تهییج ما آنقدر داد و فریاد کرده بود که صدایش هم گرفته بود.

ما از شکافی وارد دره ای شدیم و به بچه های خودمان پیوستیم. دهانه­ی این دره را دوشکایی سد کرده بود، آنقدر آتش سر بچه­ها می ریخت که کسی نمی توانست حتی سرش را بلند کند، همه کپ کرده بودند، روحیه شان را باخته بودند، زانوهایشان را بغل کرده بودند و با روی رنگ باخته نشسته بودند. دور و اطراف هم تعدادی شهید و زخمی بودند.

حسن گفت: چرا وایستادید، جلو نمی رید، چرا زانوی غم بغل کردید، ما تا کجا رفتیم و برگشتیم، شما هنوز اینجا ماندید.

یکی گفت: حسن آقا خبر نداری، این دوشکا چی به روزمان آورده. مدام داد می زنه، حتی نمی توانیم کمی سرمان را بلند کنیم. ببین این شهدا و زخمی ها را …..

گفتند: آره.

گفت: پدرش را در می آورم! دو تا مرد می خوام.

یکدفعه برگشت به من گفت: صفوی پا شو! گفتم: آرپی جی من خراب است! واقعا خراب بود. سوزنش خراب شده بود. حسن رو به نیروها کرد و گفت: یکی به این آرپی جی بده.

یک آن ده، بیست تا آرپی جی به سمت من دراز شد!

یکی از بچه ها که بند آرپی جی­اش هم پاره شده بود و آن را با طناب بسته بود، آرپی جی اش را به من داد و گفت: تو را خدا این را قبول کن.

یک آرپی جی گرفتم، احساس کردم یواش یواش ذهنیت حسن نسبت به من دارد عوض می شود. یک تیرانداز هم انتخاب کرد، راه افتادیم، از همان مسیری که از بغلش رد شده بودیم، پاورچین، پاورچین رفتیم حدودا بیست دقیقه ای رفتیم. نزدیک دوشکا رسیدیم. دوشکا که می زد، در روشنایی نورش دیدیم که دوشکاچی یک عراقی گنده­ی سبیل کلفته که قیافه­اش وحشتناک بود. ما روی یک تپه بودیم و او در تپه­ی مقابل.

حسن گفت سعی کن با یک موشک آرپی جی کارش را بسازی. اگر موشک این ور، آن ور بخورد، دخل همه­­ی مان در آمده.

خواستم بزنم گفت نزن. بذار من جلو بروم. اون که مشغول من شد، آن وقت بزن.

گفتم: نه، تو این کار را نکن، جلو بری تو را می زند. تو بری هم گروهان می ماند، یک جوری می زنیم.

می گفت: نه جلو می روم.

کلی خواهش و التماس کردم که خودش جلو نرود و فقط یک جوری از همین فاصله حواسش را پرت کند.

حسن تو دره ی مقابل این دوشکا ایستاد. یک نارنجک طرفش انداخت، نارنجک کمی آنطرفتر دوشکاچی افتاد. منفجر شد. دوشکاچی شروع به بستن رگبار به آن­طرف کرد.

من خیال کردم حسن تکه تکه شد و تمام شد. تکه های سنگ بود که هوا می رفت. من یک لحظه که آتش این خاموش شد. آرپی جی زدم به سنگر خورد. دوشکا خفه شد. جلو رفتیم، حسن هم آمد، پشت دوشکا کسی را ندیدیم مثل این که فرار کرده بود. با یک موشک آرپی جی دیگر کل سنگر را منهدم کردیم و خاموشش کردیم. به طرف بچه ها برگشتیم، هوا داشت روشن می شد، کم مانده بود بهشان برسیم که به طرفمان آتش گشودند، یکی از بچه ها هم داد می زد بزنید عراقی ها را، پدرشان را درآورید. می شناختمش. صدای واضح و بلندی داشت در جمع که حرف می زد مشخص بود، حمید گوزلیان است. ما را به جای عراقی ها درو می کردند.

حسن خواست داد بزند که نزنید، ماییم عراقی نیستیم. صداش در نیامد. گرفته بود. شروع کرد به فحش دادن حمید: ((کپی اوغلو حمید)). حسن خیلی ناراحت بود. فحش می داد و می گفت: پدر سوخته حمید! اگر ما این را خفه نکرده بودیم که پدرت درآمده بود. آن وقت ما را می زنی.

یک رگبار یکی دو دقیقه ای شلیک کردند، خوب شد آرپی جی چیزی نزدند. بعد که فکر کردند ما را کشته اند، دیگر آتششان خاموش شد. ما که روی زمین خیز رفته بودیم، بلند شدیم و به طرفشان رفتیم. حمید تا ما را دید، عقب عقب  رفت و یک دفعه شروع به دویدن کرد و از ما دور شد. حسن هم آرام آرام طرف حمید می رفت. که ما جلوی حسن را گرفتیم که بابا ولش کن. فعلا که چیزی نشده. حسن هم کوتاه آمد.

به عقب برگشتیم. بچه های رزمی مهندسی خاکریزی زدند. حسن دستور داد همانجا برای خودمان سنگر درست کنیم.

عراقیها کلی ماشین آلاتشان را جا گذاشته بودند و در رفته بودند، حسن گفت آن ها را عقب بیاوریم تا اگر عراق پاتک زد، به دست عراقیها نیفتد. بعد از ظهر روز چهارم عملیات توی سنگری که درست کرده بودم نشسته بودم. سنگینی نگاهی را روی خودم  احساس کردم وقتی برگشتم حسن را دیدم که به خاکریز تکیه زده و به من زل زده بود.

وقتی متوجه نگاه من شد، گفت: اِ صفوی تو هم این جایی.

گفتم: آره.

گفت: پا شو برو.

من با تعجب نگاهش کردم. او اسلحه  و کوله پشتی من را گرفت و آورد و انداخت داخل تویوتایی که آنجا ترمز کرده بود.

خودم را هم هل داد طرف تویوتا و به راننده گفت: این را می بری عقب نگذاری اینجا بماند. این برگردد من پدر تو را در می آورم ، می فهمی؟ اینها همه ی شان این جا داغون شدند. پسر عمویش، برادرش شهید شدند، این را بردار و برو.

گفتم ولی من می خواهم بمانم. گفت خفه شو برو. هر چی اصرار کردم بمانم بی فایده بود. با داد و بیداد و فحش و ناسزا مجبورم کرد سوار شوم. راننده هم نمی گذاشت من تکان بخورم. از ماشین که پیاده می شدم، او هم پیاده می شد که نکند من در بروم. او بماند و حسن. حسابی از حسن می ترسید. راننده مرا به عقب برد. من به زنجان برگشتم و به شب هفت برادرم رسیدم. بچه ها رفتند مرحله ی چهارم عملیات محرم. مدتی گذشت. شنیده بودم که برگشته اند ولی ندیده بودمش. یک روز صدای زنگ در آمد، خودم برای باز کردن در رفتم. باورم نمی شد در را به روی حسن باز کرده باشم! تعارفش کردم تو. آمد و نشست، برایش چایی آوردم.

چایش را خورد و گفت من اهل زیر سقف نشستن نیستم . برویم بیرون قدم بزنیم. رفتیم مسجد. نماز خواندیم، بعد از نماز، در حیاط مسجد، کنارش نشستم. گفت: من تو را اول که دیدم، فکر کردم از آن آدمهایی هستی که از جبهه فرار می کنند. گفتم من هم فکر می کردم تو مثل شمری! راستش همه می گفتند تو مثل شمر برخورد می کنی. خندید و گفت: خب آنجا باید شمر بود. الان که آنطور نیستم، هستم؟

گفتم ولی من ذهنیتم خیلی زود نسبت به تو عوض شد. من تو را در کنار رودخانه­ی دویرج که داشتی نماز می خواندی شناختم. آنجا فهمیدم که تو شمر نیستی، بعد از آن هم هر چی فحش و بد و بیراه می گفتی نوش جانم می شد.

بعد از آن گهگاهی به من سر می زد. منتها حسن بیشتر در جبهه بود. 3 ماه بعد از عملیات محرم، باز حسن را در والفجر مقدماتی در جبهه دیدم، ولی رفتیم، عملیات نشد و برگشتیم.

سال 62 با لشکر نصر مشهد به جبهه اعزام شدم. آنها در لشکر علی بن ابیطالب (ع) بودند. در اهواز هر کدام از بچه های زنجان را می دیدم می پرسیدم حسن کجاست؟ بچه ها گفتند حسن فرمانده ی گردان شده، گردان ولیعصر(عج). با این که برادرم هم در جبهه بود، بیشتر جویای احوال حسن بودم تا برادرم.

ما رفتیم عملیات خیبر، در عملیات شیمیایی شدم. من را بیمارستان بردند پس از آنکه بهبودی نسبی حاصل شد. دوباره به خط رفتم ولی عملیات ادامه نیافت. به هنگام برگشت، رفتم ترمینال جنوب تهران تا به خانه برگردم.

در نمازخانه، نمازم را خواندم. بعد از نماز مشغول گفتن ذکر بودم که دیدم چیزی شبیه مگس هی این ور آن ور صورتم می پرد و به بینی ام می خورد.

دستم را بردم طرفش که انگشتانم نخ تسبیح را لمس کرد. سرم را بلند کردم. بالای سرم حمید گوزلیان را دیدم. با هم سلام علیک کردیم، از حال بچه ها پرسیدم. با همان صدای خاصش که در عملیات محرم داد می زد این ها عراقی اند گفت صفوی، همه رفتند: نادر رفت[1]، رسول رفت، محسن رفت، حسن رفت….

برادر خودش هم شهید شده بود، من تا شنیدم این گفت حسن رفت، دیگر حال خودم را نفهمیدم. همش یاد برخوردهای جدی حسن، نمازش، عذرخواهیش و… افتادم.

بلیط گرفت و برگشتیم. در راه گفت من نمی دانم حسن چطوری شد، فقط دیگر ندیدمش[2].

تا به زنجان رسیدم. شروع کردم به تحقیق. بعضی گفتند اسیر شده، بعضی گفتند ما نفهمیدیم چی شد، یگان ما نبود. برای خودم عین روز روشن بود که حسن شهید شده. اصلا حسن و اسیری؟ مگر حسن را بیهوش کنند و به اسارت ببرندش. این هم از محالات بود.

سراغ حاج میرزا علی رستمخانی رفتم. حسن زیر دستش بود. پرسیدم: حسن چطور شد؟ گفت: برای پاتک به جزیره ی جنوبی رفته بودند، دشمن آمد پل و جاده را شکست و داخل جزیره شد.

حسن فرمانده گردان بود. بی سیم زد چیکار کنیم اینها دارند می آیند. گفتیم بمانید. گفت خیلی زیادند. مهدی زین الدین گفت عاشورایی بجنگید، حسین وار بجنگید. آنها ماندند عاشورایی جنگیدند و جنگیدند. تا این که تانکها آمدند از رویشان رد شدند. من مطمئن شدم بهترین فرمانده ی من شهید شده است. سال 76 پیکرشان را برگرداندند. اینها یک گردان بودند که در خیبر بعضی شهید شدند و بعضی اسیر. بعضی هم توانستند همان موقع برگردند.

[1] – نادر در این عملیات اسیر شده بود. بعدها آزاد شد و به وطن بازگشت.

[2] – اگر می خواهی در باره ی شهادت حسن بیشتر بدانی باید از حاج مصطفی بهرامیون سوال کنی.

 

مطلب مرتبط:

تکسوار (فرمانده شهید ابوالفضل نوری در خاطره یاران)

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *