مگر چه دارم جز… ؟
بخش اول مهماننوازیت امام رئوف جانم.
اگر روزگفتار ۲۶۰ام (https://t.me/bidemajnoon9/13075) را شنیده باشید لابد میدانید آمدم زیارت امام رئوف علیهالسلام. در سالن ۵ قطار بودیم و برای همین دم در آسانسور پیاده شدیم. پس از آسانسور سواری و مسیر عوض کردن تا در خروجی ایستگاه راهآهن مسیر زیاد بود، از کوثر جان برادرزادهام که نگرانم بود عقب بمانم و مدام صحبت میکرد، خواهش کردم جلوتر برود و هولم نکند. داشتم آهسته آهسته با دو عصا میرفتم که ویلچر تا شدهی رنگی جلوی یک آقای مامور بیسیم به دست توجهم را جلب کرد.
گویا نگاهم جوری بود که آقای مامور گفت: «میخواید در خروجی و ایستگاه تاکسی تشریف ببرید برسونم؟» من با همهی اینکه این جور مواقع تلهی شرم و نقصم فعال میشود و تعارف میکند این بار با لبخند پیشنهاد کمکش را پذیرفتم و خودم را به زور در ویلچر جا دادم و آمادهی حرکت شدم. آقای مامور که داشت بارها را که ویلچر هم جزئی از آنها بود را تحویل میداد عذرخواهی کرد و ازم خواست چند دقیقه منتظر بمانم تا بارها را تحویل دهد. پس از صحبت با بیسیم من را تا دم ایستگاه رساند. قبلش جلوی ورودی درخروجی ایستگاه به سالن، کوثر را با چشمهای نگران دیدم. ازم پرسید: «عمه بابام اینا رو ندیدی؟» تا جوابی بدهم هم مادرم را دیدم و هم برادرم و همسرش و محمدحسن را. انگاری کوثر آنقدر نگران عقب ماندن من بوده که حواسش به بقیه نبوده و این همه مهربانی چه خوشحالم میکند.
مگر چه دارم جز… ؟
بخش دوم مهماننوازیت ای امام رئوف.
دیشب موقع خواب قرار شد صبح بعد از نماز با مادر برویم حرم. صبح که برای نماز صبح بیدار شدم درد و نفخ معده امانم را بریده بود. مادر که پرسید چه کار میکنی؟ ازش قرص معده گرفتم و جواب را به یکی دو ساعت بعد موکول کردم. ۶/۵ صبح هنوز درد داشتم ولی با خوردن صبحانه و پودر مایانا همان رازیانهی شما آماده شدم و راه افتادیم. پایین تو لابی آپارتمان مادر ویلچر را برداشت. گفتم امروز خودم بیام شاید با عصاها بتونم؟ مامان نهای گفت و من هم خدا خواسته سوار شدم و مادر هل داد و رفتیم حرم صحن گوهرشاد و آن پنجرهی فولادش. مادر پی این بود که من را ببرد صف ویلچرسوران برا زیارت. موافقت نکردم و گفتم مادر جان همه جای حرم یکی است. رفتیم مسجد گوهرشاد و مَشغول خواندن زیارتنامه و قرآن و نماز شدیم. مادر رفت برای زیارت ضریح و من به نیت دعا برا همهی دوستانم نماز والدین خواندم.آخر در رکعت دوم از خدا مغفرت خودم و والدینم و هر که مهمان خانهام میشود و لابد همسایگی میکند و حقی به گردنم دارد را شامل میشود. مادر از زیارت ضریح برگشت و خوابش را که صبح دیده تعریف کرد. پدر با همکارش آمده بودند به خوابش. چقدر این خوابها خوب و به موقعاند. هر وقت موقعیتی برایم پیش میآید که دوست داشتم پدر بود و کمک میکرد خودم یا عزیزی چنین خوابی را میبیند.
مگر چه دارم جز … ؟
بخش سوم مهماننوازیت ای امام رئوف.
امروز طبق قرار قبلی دوست عزیزم خانم صالحی را توی لابی سوئیتآپارتمانمان دیدم و چند ساعتی صحبت کردم و عقدهی دل خالی کردم. چقدر برخی دوستیها روحافزاست. با صدای اذان دیگر صحبتها را نصفهنیمه گذاشتیم. من که روز به روز در اثر پرخوری و تحرک کم، سنگین میشوم با سختی از مبل برخاستم. آقایی که در مبل روبرویی نشسته بود تذکر داد یا علی بگو خانم.
آمدم بالا و بعد از نماز خواندن مشغول خواندن نامهای دیگر از سیمین بهبهانی در کتاب با مادرم همراه شدم و از خواندن این سطور لذتی وافر بردم:
«برای من «علی (ع)» یک اسطوره بود با همۀ سجایای اخلاقی. با شجاعت، با انصاف، بامحبت، کسی بوده که جهان و هرچه در آن است را در ازای آزار یک پیرزن با هرمذهب و مکتب، به هیچ میشمرده و ظلم را به هیچ قیمت روا نمیداشته. من سر پیش پای چنین موجودی داشتم و هنوز هم دارم. خواه این آرمان، مجسم باشد و خواه متصور در خیال من.
چنین بود که بی کمترین تردید اسم پسرم «علی» شد.»
مگر چه دارم جز … ؟
بخش چهارم مهماننوازیت ای امام رئوف.
امروز تو رواق امام خمینی نشسته بودم، برا خواندن دعای ۱۴ صحیفه گوشیام را درآوردم دیدم میناخانم همسرجان برادرجان پیامک زده: «سلام عمه حرم هستید؟». جواب دادم و جایم را نوشتم. زنگ زد و گفت: « ویلچر آوردید بریم زیارت؟». چون دلم هوای خود حرم را کرده بود نرفتم تو فاز تعارف و مستقیم گفتم: «بله.» به مادر زنگ زدم تا قضیه را بگویم جواب نداد. پیامک دادم. دعا کردم لااقل پیامکم را بخواند که اگر آمد دید من نیستم نگران نشود، که خود مادر پیدایش شد و گفت کمی آنطرفتر ناظر و شاهد گفتوگویم بوده. برگشتیم صحن گوهرشاد. یکی از خادمهای حرم منِ سوار بر ویلچر بدون وسایل اضافی را از مادر تحویل گرفت و برد در اتاقکی و در یک ردیف پشت چند ردیف دیگر گذاشت. از آن طرف داشتند ویلچرها را میبردند و این طرف هی به صف ویلچرها اضافه میشد. زینبِ بیحوصله و بداخلاق شایدم غرغرو خواست غر بزند و بگوید چرا دارید پارتیبازی میکنید؟ و ما را اینجا به صف میکنید و نمیبرید؟ زینبِ بِدِرَنگ در جواب پیرزنی که آرام پرسیده بود پس چرا ما را نمیبرند، با طُمانینه جواب داد: «میبرنمون عجلهای نیست.» این زینب به خودش بیشتر توضیح داد «مگه مهمون آقا نیستی، پس دو نفر این ور و اون ور چه فرقی داره. ساکت بشین صلواتت رو بفرست.» این زینب به خانمِ خادمهای که ضمن خوشامدگویی تذکراتی را به خانمی که چادر گُلگلیش را روی پایش انداخته بود میداد سلام داد و خدا قوت گفت. بعدش دیدم آن طرف که خلوت شده بود درش را بستند و در این طرف را گشودند. پس نظم و ترتیب در کار بود نه پارتیبازی زینب عجول. دقیق یادم نیست ردیف چندم بودم ولی زود نوبتم شد و آقایی ویلچر مرا هل داد و از سراشیبی به سمت حرم هدایت کرد. در ورودی بخش حرم نسیم خنکی همراه با بوی عطر پیچید و روحم همراه با بهبه بوی خوش حرم آقای ویلچرران به پرواز درآمد. از ذهنم گذشت گوشیام را درآورم و از ضریح عکس بگیرم، اما باز زینب بِدِرنگ گفت ببین بیخیال عکس گرفتن، حواست باشد که در حضور امام و آقا هستی تو که میدانی امامت شهید زنده است پس چه کار به عکس گرفتن. تازه زوار دیگر دارن با گوشیهایشان این لحظات را ثبت میکنند شاید توی اینترنت عکس ضریح را از این نما با کیفیت بالاتر گیر بیاوری. با این تذکر بِدِرَنگ جانم صلواتگویان رفتم و جلوی ضریح از ویلچر خودم را کندم و ایستادم و یک سلام جانانه به آقا دادم. آقای خادم ویلچرم را آورد بخش صحن سنگی میخواستم دنبال مادر و مینا خانم بگردم که دیدم درست روبهروی مادرم هستم. از آقای خادم تشکر و خداحافظی کردم و از مادرم خواهش کردم کمی ویلچرم را هل بدهد تا بتوانم لنگه کفشم که در آن حالت پایم نمیرفت را بپوشم که یک خانمی پیدا شد و خواست کفشم را پایم کُند و ثوابش را ببرد. خودم هم کمکش کردم و کفش پوشیدمو و در حال تعارف مادرجان و همسرجانِ داداشجان برای هُل دادن ویلچر به سوئیتمان برگشتیم.
مگر چه دارم جز … ؟
بخش پنجم مهماننوازیت ای امام رئوف.
دیروز ظهر برای زیارت آخر همگی با هم رفتیم حرم. این بار برادرم ویلچرم را هل داد. توی رواق امام خمینی نشستم و سورهی واقعه و دعای توسل و زیارت جامعه کبیره و نماز خواندم. پس از آرزو برای زود طلبیده شدن از امام جان موقت خداحافظی کردیم و رفتیم رستوران روبروی حرم و غذا خوردیم. سر کوچه از ویلچر پیاده شدم و بقیهی همسفرها رفتند وسایل را بیاورند. همان سر کوچه دیدم که ماشینی کرایه کردند و ساکها را سوار کردند و من را هم برداشتند و رفتیم راهآهن. در راهآهن با ویلچر تا سکوی قطاری که باید سوار میشدیم رفتم. مادر و کوثرجان و آقا محمدحسن همراهیم کردند.
قطار که حرکت کرد داشتند ساکها را جابجا میکردند که من نظر دادم اول شام را از توی ساک بردارید تا دوباره مجبور نشوید ساکها را جابجا کنید. اینجا آه از نهاد مادر، برادر و همسرش برآمد. شامی که آماده کرده بودند در یخچال سوئیت آپارتمانی که بودیم جا مانده بود. عوضش مهماندار خط بُنریل خوشاخلاق بود. شامی هم که سفارش دادیم قیمتش مناسب بود و خوشمزه.
فکر میکنم برخی وقتها خیلی نمیشود سفت و سخت به برنامهای که ریختهای پایبند باشی و یکجاهایی باید با آنچه پیش میآید خوش باشی.

بدون دیدگاه