زیبایی

جستاری دربارۀ مفهوم زیبایی


رفته بودیم حج عمره. پاهایم درد می‌کرد و حالش را نداشتم؛ اما وقتی سوار آسانسور شدیم، آینه‌ی صاف و زلالش چشمم را گرفت. چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام را نه کج و معوج، که نورانی و زیبا نشان می‌داد. به خودم نگاه کردم و بی‌اختیار خنده‌ام گرفت. مادرم پرسید: «چی شده؟ به چی می‌خندی؟» گفتم: «فتبارک‌الله احسن الخالقین — ببین چه خوشگلم!» همان چند ثانیه کافی بود تا دردهایم برای لحظه‌ای فراموش شود. هنوز که فکر می‌کنم، می‌فهمم زیبایی گاهی فقط یک قاب دیدن است؛ آینه‌ای صاف که نگاه را از رنج می‌چرخاند و با دیدن چیزی خوشایند، حتی برای دقایقی کوتاه، سبک‌ات می‌کند.

این تجربه برای من نمونه‌ای از آن است که زیبایی صرفاً ویژگی ظاهری یا محصول هنر نیست؛ نیرویی است که می‌تواند حالِ روح و جسم را تغییر دهد. درست مانند دارویی که در سکوت عمل می‌کند، زیبایی هم می‌تواند درد را آرام‌تر کند، نفَس را عمیق‌تر سازد و دل را گرم‌تر نماید.

در فرهنگ «واژه‌یاب» واژه‌ی «زیبایی» به معنای «زیبا بودن»، «خوبی» و «خوشگلی» آمده و به‌عنوان واژه‌ای عام، مترادف‌هایی چون «جمال»، «حسن»، «خوبرویی»، «صباحت»، «نیک‌منظری» و «وجاهت» دارد؛ و در مقابل «زشتی» و «قبح» قرار می‌گیرد. ولی اگر دقیق شویم، درمی‌یابیم هیچ‌یک از این کلمات معادلِ کامل دیگری نیست. «زیبایی» دامنه‌ای وسیع دارد و هم جلوه‌های ظاهری را دربرمی‌گیرد و هم زیبایی‌های معنوی، رفتاری، هنری و مفهومی را؛ می‌تواند درباره‌ی اشیاء، طبیعت، انسان، رفتار و ایده‌ها به‌کار رود — برای نمونه، زیباییِ طلوع خورشید وصف‌ناشدنی است.

«جمال» بیشتر در متون ادبی و رسمی به‌کار می‌آید و گاهی بار معنوی یا روحانی دارد. در مثالی که در ذهن داریم (حافظ):

«جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی / غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد.» در این بیت، جمال به معنای زیبایی ناب و بی‌پرده آمده و برای دیدنش باید غبار نگاه را زدود. همین نکته را در آسانسور تجربه کردم: تغییری کوچک در زاویه‌ی دید که پرده‌ای را از زیبایی برداشت.

واژه‌ی «حسن» در عربی هم به معنای خوبی و نیکویی است و هم برای زیبایی ظاهری و هم معنوی به‌کار می‌رود؛ دامنه‌ی معنایی‌اش وسیع‌تر از «جمال» است و محدود به ظاهر نیست — مثلاً «حسنِ گفتار و کردار».

«خوبرویی» صفتی بیشتر ظاهری است و درباره‌ی چهره‌ی انسان به‌کار می‌رود. «صباحت» واژه‌ای کهن‌تر در ادبیات کلاسیک است و اشاره به روشنی، لطافت و طراوت چهره دارد. «نیک‌منظری» ترکیبی است از «نیک» و «منظر» که معنای خوش‌چهره بودن دارد و غالباً در متون قدیم دیده می‌شود. «وجاهت» هم ریشه در «وجه» دارد، اما علاوه بر زیبایی چهره، وقار و اعتبار اجتماعی را نیز می‌رساند. علاوه بر این‌ها، «لطافت» حس نرمی می‌دهد، «عظمت» حس شکوه و بزرگی را، و «ظرافت» اشاره به دقت و هنرمندی دارد.

این تفاوت‌های زبان‌شناختی به پرسش فلسفی بزرگ‌تر می‌رسد: آیا زیبایی واقعاً در جهان وجود دارد یا در نگاهِ ماست؟ افلاطون زیبایی را به‌مثابه‌ی یکی از مُثُلِ عالمِ ایده‌ها دانست؛ چیزی فراتر از ماده. در مقابل، تجربه‌گراها بر وابستگی زیبایی به حواس و تجربه‌ی شخصی تأکید کردند. به نظرم بخشی از زیبایی ذاتی است — مثل تلالوی نور روی آب یا شکفتن گل — اما بخش قابل‌توجهی وابسته به نگاه ماست: ممکن است کسی در چهره‌ی چروکیده‌ی پیرزنی، مهربانی و تاریخ زندگی را ببیند و دیگری تنها خطوطِ صورت را ببیند. سعدی هم در گلستان گوشزد می‌کند که هر صورت نیکو، الزاماً سیرت نیکو ندارد: «نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست؛ کار اندورن دارد نه پوست.»

همچنین زیبایی نسبی است و در گذر زمان و فرهنگ تغییر می‌کند. معیارهای زیبایی در ایران صفوی، یونان باستان یا ژاپن سنتی با معیارهای امروز متفاوت است؛ حتی در یک جامعه، نسل‌ها برداشت‌های گوناگونی از زیبایی دارند.

وقتی به روان‌شناسی برگردیم، پرسش‌ها بُعد تازه‌ای می‌یابند. آبراهام مازلو زیبایی را در کنار خودشکوفایی در بالاترین طبقه‌ی هرم نیازها جای می‌دهد: نیازهای رشد (از جمله زیبایی) زمانی خود را نشان می‌دهند که نیازهای کمبود — مانند خوراک، امنیت، تعلق و احترام — نسبتاً برآورده شده باشند. وقتی انسان گرسنه یا در ناامنی است، کمتر به رنگِ آسمان یا طرحِ فرش توجه می‌کند؛ اما وقتی پایه‌ها محکم شدند، ذهن به تجربه‌هایی تمایل می‌یابد که کیفیت زیستن را بالا می‌برند. بنابراین زیبایی در این سطح نه تجمل، که نوعی ضرورت برای رشد روانی و تعادل هیجانی است. در محیط‌های مراقبتی، گلدان ساده‌ای روی پنجره یا موسیقی‌ای آرام می‌تواند همان نقشی را داشته باشد که نورِ مناسب و دیوارهای آرامش‌بخش در یک کلاس درس، در تواناییِ یادگیری افراد مؤثر است.

طبیعت یکی از بخشندگانِ بزرگِ زیبایی است: کوه‌ها، دریاها، جنگل‌ها و آسمان شب هر کدام به‌گونه‌ای روح را آرام می‌کنند. کسی که برای نخستین بار در سکوت کوهستان طلوع خورشید را ببیند شاید احساس کند زمان برای چند دقیقه می‌ایستد؛ آن لحظه تنها تصویر نیست، بلکه تجربه‌ای چندحسی است: بوی خاک، سرمای صبح، رنگ‌های گرم نور و سکوتی که در عمق جان می‌نشیند. سعدی این نوع دیدِ وحدت‌گرایانه را این‌گونه بیان می‌کند: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست؛ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.»

زیباییِ انسانی محدود به چهره و اندام نیست. لبخندی از سرِ دل می‌تواند از گران‌ترین جواهرات هم واجد ارزش‌تر باشد. مهربانی، گذشت، انصاف و شجاعت جلوه‌هایی از زیبایی‌اند که در رفتارِ روزمره رخ می‌نمایند. به‌خاطر دارم پرستاری را که برای کمک به جمع‌آوری پول عملِ لبِ پسری بیمار، بخش به بخش اقدام می‌کرد و بی‌هیاهو، حرف‌ها را به جان می‌خرید — این یادآوریِ دور برای من تازه‌کارِ آن روز، زیباتر از هر طرح هنری بود.

هنر اما شکلی آگاهانه از بازآفرینی زیبایی است؛ غزل حافظ یا قطعه‌ای از موتزارت و تابلویی از ون‌گوگ می‌توانند احساسات پیچیده را بیدار کنند: ترکیبی از مهارت، تخیل و احساس که به تجربه‌ی زیبایی عمق و معنا می‌بخشد. با این همه، زیبایی تنها در هنر خلاصه نمی‌شود؛ اغلب در حرکت‌های کوچکِ روزمره -گذشتن جای خود برای پیرمرد در صف، یا دوستی که نیمه‌شب بیدار می‌ماند تا دردِ دل دیگری را بشنود – جلوه‌گر می‌شود و این زیبایی‌ها در حافظه می‌مانند حتی اگر چشمِ ما آن‌ها را کامل ثبت نکند.

پژوهش‌های علوم اعصاب نشان می‌دهد تجربه‌ی زیبایی – چه در هنر و موسیقی و چه در چهره و طبیعت – نواحی مشخصی از مغز را فعال می‌کند؛ به‌ویژه قشر اوربیتوفرونتال میانی (medial orbitofrontal cortex) که با احساسِ لذت و پاداش در ارتباط است، و بخش‌هایی از استریاتوم که در قضاوت و ارزیابی نقش دارند. نظریه‌های تکاملی نیز می‌گویند گرایش ما به الگوها و تقارن‌هایی که در طبیعت می‌بینیم (نسبت طلایی، تقارن، فراکتال‌ها و ریتم) ریشه‌هایی بقاگرایانه دارد: الگوهایی که نشان‌دهنده‌ی سلامت یا ایمنی‌اند برای نیاکان ما ارزشِ تطبیقی داشتند و مغز با فعال‌کردن مراکز پاداش، به آن‌ها ارزش می‌بخشید[1].

برای من، زیبایی چیزی فراتر از خوش‌رویی یا نظم ظاهری است؛ نیاز انسانی است که همراهِ خودشکوفایی است و سهمی از رشدِ روانی ما را شکل می‌دهد. ما به زیبایی نیاز داریم تا معنا، آرامش و انگیزه بیابیم. اگر به قولِ مازلو سقف‌های بلندتری برای طبیعتِ انسان وجود داشته باشد، یکی از ستون‌هایش بی‌شک زیبایی است.

به امید روزی که دغدغه‌های نیازهای کمبودی‌مان کمتر شود و همه بتوانیم زیبایی را ببینیم، بشنویم، لمس کنیم و از این درک لذت ببریم — چه در انعکاسِ خنده‌ای در آینه‌ی آسانسور باشد، چه در شکوهِ طلوعِ خورشید، و چه در مهربانیِ بی‌نامی که در سکوت به دیگری کمک می‌کند.

[1] Lorenzo Ranieri Tenti. The neuroscience of beauty: What your brain finds beautiful – and how this shapes your thoughts. In: https://www.sciencefocus.com/science/the-neuroscience-of-beauty.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *