صد داستان

سال سوم دانشکده است. سالی سنگین پر از کارآموزی جورواجور. برد را نگاه می کند تا برنامه کارآموزی اش را یادداشت کند. از آنچه که در برد می بیند شاخ در می آورد،با خود غرولند می کند:- یعنی چی؟ گروه من چرا تغییر کرده، وای خدا اینا کی ان باهاشون هم گروه شدم، بچه مذهبی های کلاس. گروه قبلی همه سرخوشان کلاس بودن که می گفتن و می خندیدن وبهش  روحیه می دادن.  می رودسراغ مسئول آموزش بالینی و می گوید که چرا گروهم را عوض کردید؟ من رو به گروه قبلی برگردونید.  مسئول آموزش با عذرخواهی کوچکی می گوید گروهها اکثرا جابجا شدن مجبور بودیم گروهها را کمتر کنیم و بعضی گروهها در هم ادغام شده، امکان برگرداندنت به گروه قبلی این ترم وجود نداره، برنامه ها بسته شده و اطلاع رسانی های لازم هم صورت گرفته، حالا این ترم رو سرکن تا ترم بعد ببینیم چیکار می تونیم بکنیم.

دختر تسلیم می شود، هفته های اول با گروه جدید سخت می گذرد. بعضی کارهایشان هم آزار دهنده است. برداشته اند برای کادوی تولدش کتاب احکام روابط اجتماعی زن و مرد را داده اند، دختر با خود فکر می کند نگاه کن تو رو خدا حتی از تولد آدم هم می خوان برای تغییر دادن آدم استفاده کنند و خانه که می رسد کتاب را یک گوشه پرت می کند حتی دلش نمی خواهد کتاب را ورق بزند.

یک روز دو تا از هم گروهیهای جدیدش با هم صحبت می کنند راجع به برنامه فرهنگی که باید اجرا کنند، دختر کنجکاو می شود و می پرسد من هم می توانم بیایم ببینم برنامه تان چی هست؟ آنها از پیشنهاد دختر استقبال می کنند و دعوتنامه ای به دستش می دهند. زنگ موسسه را می زند، وارد که می شود توی ورودی نوشته اند با صلواتی بر محمد و ال محمد به خودت خوشامد بگو و بعد کلی پیامهای خوشامد که چسبانده اند، می رود می نشیند گوشه سالن. هنوز برنامه شروع نشده، حوصله اش سر می رود پا می شود و می رود اتاقهای دیگر سر بزند. یک اتاقی کتابخانه است وارد می شود کتابها را از نظر می گذراند از دختری که پشت میز نشسته می پرسد چه طوری می تواند کتابی را به امانت بگیرد. دختر شرایط عضویت را می گوید و بعد از عضو شدن کتابی را به امانت می گیرد. هفته بعد کتاب را که برمی گرداند می بیند چند نفرتوی سالن  دور وسایلی نشسته اند، دختر هم به جمعشان اضافه می شود، یکی از دخترها توضیح می دهد می ریم خونه شهدا و با خونواده هاشون مصاحبه می کنیم اینام وسایل شهیده که خونواده داده ارسال بشه موزه شهدا. دختر آرام با دست با وضویش به وسایل نزدیک می شود. اکثر مواقع وضو دارد. نیتش هم این است که درست است که تو با من قهری و بهم یه عالمه درد دادی ولی من که به جز تو خدایی ندارم وضو می گیرم که خودم رو به تو بسپارم . لای وسایل یک دفترچه است، دختر دفترچه جیبی را برمی دارد. بو می کند، احساس می کند بوی خاصی از دفتر می آید بوی خون خشکیده روی دفتر نیست، بوی عطر فضا هم نیست، فقط بوی خاصی است.  بعد دختر اجازه می گیرد دفتر را با خودش اتاق دیگر می برد و مطالعه می کند. چند صفحه را که می خواند یک جا ایست می کند، نوشته “خواهرم اگر مي‌دانستي هر روز چند بار در جبهه شهيد مي‌شوم، چادر را تنها يک پوشش ساده نمي‌دانستي…”  این جمله را در دفترچه خود یادداشت می کند و زیرش می نویسد شهید حسن رضا باقری .دفتر را  که به خانمهای آنجا برمی گرداند، در مورد شهید حسن رضا باقری اطلاعات می خواهد، دختر می گوید الان بهت می گم و از روی دفتری که مشخصات شهدایی که آثارشان را از خانواده هایشان را گرفته اند برایش می خواند:- حسن‌رضا: یکم آذر ۱۳۴۳، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش فضلعلی، کارگر شهرداری بود و مادرش کبرا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیستم آبان ۱۳۶۱‏، در عین خوش توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مدفن او در مزار پایین زادگاهش واقع است. او را غلامرضا نیز می نامیدند. دختر با خودش می گوید 18 سالش هم نشده بود برای چی رفته جبهه.

می خواهد برگردد که یکی از دخترها می گوید:- دوست داری از این فعالیتها هم بکنی؟ دخترمی گوید نه خیلی با خونه مردم رفتن راحت نیستم. دختر می گوید خب همه که لازم نیست به خونه شهدا برن، می تونی به تیم مصاحبه مون کمک کنی، بعد از کشو نوار کاستی را در می آرود و با چند ورق کاغذ  طرف دختر می گیرد و می گوید مثلا این را ببر گوش کن و روی ورق پیاده کن.  دختر نوار کاست را برمی دارد و راهی خانه می شود تا می رسد و کارهای اولیه اش را انجام می دهد، ضبط صوت را می آورد و نوار کاست را تویش می اندازد، صدای زنی می آید که دارد خاطره ای را می گوید، زن نفسی می کشد و می گوید این طور شد که شهید شد، مصاحبه کننده می پرسد خب بهتون نگفتن دقیقا چه جوری شهید شد از لحظه شهادتش کسی براتون چیزی نگفته، زن آه سوزناکتری می کشد و با صدایی که از ته چاه گویا در می آید می گوید:- گفتن محمود تو آب تیر می خوره بعد برای اینکه صداش به گوش دشمن نرسه و عملیات لو نره خودش رو می کشه زیر آب و آروم آروم تموم می کنه . زن دوباره آهی می کشد. دختر نوار کاست را به عقب برمی گرداند چند باری همین قسمت را گوش می کند. با خودش می گوید  یعنی چی؟ اینا چطور تونستن این طوری زندگی کنن؟ پس آینده شون؟  زن و زندگی شون؟ یعنی نمی خواستن ازدواج کنند و بچه دار بشن؟ چرا نگفتن ما چرا بریم؟ دختر با فکر به این سوالات و اینکه حسن رضا که 18 سالش هم نشده و محمودم که دانشجو بوده اینا چی دیدن که همه چی رو ول کردن رفتن خوابش می گیرد.

با صدای الله اکبر اذان چشمانش را باز می کند، احساس سبکی خاصی دارد، صدای اذان چقدر برایش خوشایند شده است، فکر می کند به روزهایی که چقدر از شنیدن اذان فراری بود و نمازش را هم فقط جلوی پدر سنتی و مذهبی اش برای فرار از سوال جواب پدر خوانده، صدا نزدیک و نزدیک تر شنیده می شود. گویا کسی منتظر است، دختر مهربانی خاصی را در صدا احساس می کند، نمی تواند از کنار صدا بی خیال رد شود، پا می شود هول راه می افتد، تعادلش را از دست می دهد و زمین می خورد، صدای مادرش را می شنود که می گوید دختر چیزیت نشد، می گوید نه نه، چیزیم نشد، مادر غرولند کنان می گوید:- خب کمی آرومتر راه برو چه خبرته. دختر آرام واگویه می کند: – آخه آخه خدا جون منتظرمه …..

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.