صد داستان

توی توالت روی لباست خون می بینی ، سرگیجه می گیری، بیرون می آیی، از دیوار می چسبی به زور پله ها را یکی یکی و آرام بالا می آیی. روی لبه دیوار پله ها می نشینی و پایت را آویزان می کنی. ترسیده ای، یعنی چی شده؟ دختر عمه ات هراسان پیدایش می شود، به چهره رنگ پریده تو نگاه می کند، می گوید تو هم شنیدی؟ می گویی چی را؟ می گوید:- فوت امام خمینی را، باورت نمی شود، توی سرت صدای خودت می پیچت خون لباسم برای چی بود؟ صدای گریان دختر عمه ات که وای امام فوت کرد، صداها درهم می شود، اشکت در می آید.

مادر را پیدا می کنی، ماجرای لباست را می گویی، مادرت با گفتن اینکه چیزی نیست همه دخترا این طور می شوند سرو ته  قضیه را هم می آورد، دلهره ولت نمی کند، دختر عمه ات که همسایه اتان هم هست پیدایش می شود، با تو حرف می زند، سیر تا پیاز ماجرای را می گوید، می گوید چه کار باید بکنی، می گوید هر ماه یک هفته همین روزها را داری، حرف می زند و می زند.

تو روزها را با دیدن صحنه های عزایی که از تلویزیون  پخش می شود، در روزهایی که تعطیلتان کرده اند یکی یکی پشت سر می گذاری ، روز هشتم خوشحالی با خودت می گویی امروز تمام می شود، اما از تمام شدن خبری که نمی شود خیلی هم  شدید می شود، اصلا بند نمی آید،  خون ریزیت قطع نمی شود، مادرت رنگ وروی زردت را که می بیند دیگر طاقت نمی آورد، تو را بیمارستان می برد.

درمانگاه شلوغ است، دور تا دور سالن را  تخت چیده اند وتختها با پاراوان از هم جدا شده اند، تو روی یکی از تختها دراز می کشی،  دکتر می آید چند تایی دانشجو هم با دکتر می آیند، یکی گویا شرح حالت را می دهد، یک آن می بینی یکی از دخترها که کنار دکترهست و البته نزدیک تر به تو آرام زیر لبی به کنار دستی اش می گوید حتما غلطی کرده که به این وضع افتاده دیگه ، حقشه بی آبرو بشه، تو فکر می کنی کدام کار؟ تو که فقط درد کشیده ای، درد کج راه رفتن، درد معده، این که بعضی شبها توی خواب جایت را خیس کرده ای و درد شرمندگی کشیده ای، بغض می کنی، فکر می کنی کدام کار؟ کدام بی آبرویی؟ تو که همیشه توی خودت و دردهایت غرق بودی، تو که حتی چلاخ چلاخ گفتن دختران هم نگذاشته با انها خیلی دوست باشی، کدام بی آبرویی را کرده ای که خودت هم نمی دانی؟ دکتر معاینه ات می کند و توضیح می دهد،  از اختلالات هورمونی می گوید، از خونریزیهای غیر طبیعی به علت عدم تخمک گذاری می گوید. بعد دستور بستری ات را  می دهد، توی اتاقی که تو بستری هستی چند زن دیگر هم هستند تلویزیون هنوز دارد عزاداری پخش می کند، تو سرگیجه داری، تو حالت بد است، تو خوابت می آید، تو کم کم چشمهایت بسته می شود صداها دور می شود، صدای مادرت گم می شود، به بی صدایی می رسی ….

 

چشم که باز می کنی دور و برت را نگاه می کنی، با خودت فکر می کنی چند ساعت است که خوابیده ای؟ اصلا اینجا کجاست که تو خوابیده ای؟  طول می کشد یادت بیاید اینجا بیمارستان است، ناله می کنی ، بلکه مادر به صدای ناله ات پیدایش شود، به جای مادر زن تخت کناری می آید بالای سرت، با خوشحالی می گوید:- برم خانم بهیار رو صدا کنم، دختره به هوش اومده، کمی بعد خانم بهیار بالای سرت می اید، فشارت را می گیرد، تو که نای حرف زدن نداری بی جان می پرسی مادرم کجاست؟ همان زن تخت کناری می گوید تو که از هوش رفتی، مادرت یک پایش شده اینجا بالای سر تو ، یک پایش هم شده رفتن حسینیه و نذر و نیاز کردن، دختر حالت خیلی بد بود، بهت سرم زدند، خون وصل کردن، الانم فکر کنم رفته حسینیه.

هنوز سرگیجه داری، ضعف داری، چشمهایت را می بندی و فکر می کنی سال گذشته این وقت بود که دکتر گفت تو خوب نمی شوی، ولی نگفت که بدتر می شوی، صدای دختر باز توی سرت می پیچد حتما غلطی کرده، آه می کشی ، بغض می کنی، خسته و زار و پریشان به خودت می گویی چرا من؟

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.