صد داستان

نوشته شده بود که، از شرایط این رشته سلامت کامل جسمی و روحی است، حواست کجا بود؟ شاید با این همه درد کشیدن و کج راه رفتن و گهگاه هم اصلا با زور دو عصا راه رفتن خودت را باز در جرگه افراد سالم می پنداشتی که این خط را ندیدی و این رشته را انتخاب کردی؟ ترم اول را بیشتر توی کلاس بودی و خیلی سختی های رشته ای که انتخاب کرده بودی خودش را نشان نداده بود، اما هر چه پیشتر می رفتی متوجه می شدی که این رشته سختی هایی دارد که شاید بودن در این رشته را برای تو ناممکن کند، همین شده بود که توی حیاط دانشکده زیر درختان می نشستی و غصه می خوردی و فکر می کردی که چه بکنی؟ دوستانت به تو می خندیدند و می خواندند اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان که عاشق است و گریه کرده، و تو فکر می کردی عشق و عاشقی برای فردی به شرایط تو چه قدر می تواند مسخره باشد. به انصراف هم فکر کرده بودی اما به خودت گفته بودی ول کن بخوام انصراف بدم شاید دیگه نتونم کنکور قبول شم، البته در این تردیدت برای ماندن توی این رشته حرفهای بعضی پرسنل هم که خود سالها توی این رشته بودند هم می افزود و تو را دو دل تر و غمگین تر می کرد.

برای فرار از این فکرها به خواندن و نوشتن پناه بردی، در اولویت خواندن درسهایت بود، که با گرفتن نمرات ناپلئونی خودش را نشان می داد. بعد شعر می خواندی و پناه می بردی به از همان روز آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود  فریدون مشیری و با خودت زمزمه می کردی :

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

 

و یا پناه می بردی به شعرهای فروغ و می خواندی :

نگاه کن که غم درون دیده‌ام چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایهٔ سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستیم خراب میشود

شراره‌ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام میکشد.

برای  نوشتن هم پناه بردی به کلاس خوشنویسی که دانشگاه برگزار کرده بود. در آن کلاس یکی توجهت را جلب کرده بود، یک دست نداشت، یک روز جای کلاستان عوض شده بود، تو توی کلاس بودی ولی از ان آقا با یک دستش توی کلاس خبری نبود، تو پا شدی دوات به دست رفتی که چند قطره ای توی  دواتت آب بریزی و برگردی، موقع برگشت احساس کردی سایه ای پشت سرت می آید، تپش قلب گرفته بودی، مطمئن بودی همان هم کلاسی کلاس خوشنوسی ات  پشت سرت است، رفتی و سرجایت نشستی، او هم آمد و با دو صندلی فاصله در همان ردیف نشست. صندلی ات ناجور بود، قلم و کاغذهایت می افتادند و او برمی داشت و روی دسته صندلی  کناری ات  می گذاشت. از وقتی که او را توی این کلاس دیده ای کمتر به خودت، رشته ات، این که توانایی خواندن و کار در این رشته را نداری فکر کرده ای، یک روز برای دیدن دوستت می روی واحد رایانه دانشگاه، پشت یکی از دستگاهها می بینی اش، خون توی صورتت می دود، قلبت به شدت می زند، به خودت نهیب می زنی چه خبرته، خودت رو کنترل کن. از دوستت می پرسی: این آقا کی ان؟ دوستت با تعجب می پرسد: چطور؟ تو سعی می کنی با لحن بی تفاوت بگویی: آخه تو کلاس خطاطی دیده بودمش… دوستت نگاهی به ان آقا می اندازد و دم  در گوش تو ارام می گوید: همکار بخش سمعی بصریه، دانشجو که بوده دستش قطع شده، ولی روحیه عجیبی داره. هنرمند هم هست. نقاش، فیلم بردار….

از ان جا که بیرون آمدی حس کردی اتفاق بزرگ و تازه ای درونت افتاده، به خودت می گفتی:- خب من چی کمتر از اون دارم؟ اون تونسته با مشکلش کنار بیاد پس من هم می توانم…..

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

آیه های توانستن

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.