عصر از کلاس در می آید، خودش را باید برساند راه آهن، بلیط دارد. کی فکرش را می کرد که کارشناسی ارشد ان هم دانشگاه ایران قبول شود. سال قبل که خیلی خوب خوانده بود قبول نشده بود. ناامید نشده بود بعد از چند سال امتحان رشته های مختلف برای کارشناسی ارشد اخر تصمیم گرفته بود در رشته کاری خودش یعنی پرستاری ادامه تحصیل بدهد. باز از اول مهر شروع به خواندن کرده بود. هر روز ۲ ساعت، ۲ ساعتی که اگر روزی به علت اتفاقی مثل فوت دایی اش تعطیل شده بود، فردایش جبران شده بود. آن روز که خواهرش زنگ زده بود و خبر قبولی اش را داده بود باورش نشده بود. خودش چک کرده بود دیده بود رتبه اش ۵ شده است. کارهای ماموریت اموزشی اش را دنبال کرده بود و ماموریت آموزشی گرفته بود. دانشگاه ثبت نام کرده بود. حالا دو روز در هفته کلاس دارند. جمعه دوازده شب با قطار می آید صبح مستقیم می رود سرکلاسش و یکشنبه عصر بعد از کلاس خودش را می رساند راه اهن و باز برمی گردد و شب یکشنبه را خانه خواب است. سر خیابان دانشکده منتظر اتوبوس میشود. دو مسیر اتوبوس عوض می کند ترافیک است، ساعت ۷ و نیم را گذشته ولی هنوز

به راه اهن نرسیده است مدام زیر لب صلوات می فرستد. خدایا سه ساعته تو شلوغی ام، کی می رسم، از قطار جا نمانم. بلاخره با نگرانی می رسد ایستگاه راه آهن و سوار قطار میشود. منتظر میشود هم کوپه ای هایش بیایند خبری از کسی نمیشود به مهماندار می سپارد که وسط مسیر پیاده خواهد شد جا نماند.

با همه خستگی اش از ترس رد کردن و جا ماندن خوابش نمی برد. بلاخره ساعت ۱۲ می رسد راه اهن، می داند کسی دنبالش نیامده و خودش باید برود خودش از پدرش این را خواسته بود. زنگ می زند آژانس و با آژانس به خانه می رسد. چراغها خاموش است پدر و مادرش و خواهر کوچک تر و برادرش خوابند. ارام خودش را به اتاق خواب می رساند. توی تشک اماده اش می خوابد. صبح با سردرد بیدار میشود متوجه میشود حال مادرش هم انگاری خوب نیست. شنبه که از خوابگاه زنگ زده بود صدایش گرفته بود. در جواب دختر که پرسیده حالت خوبه پس چرا صدات گرفته، گفته بود نه خوبم ولی کاش رشته ات همینجا ارشد داشت نمی رفتی تهران . دختر هم کاشکی گفته بود و گوشی را قطع کرده بود. اینکه می بیند مادرش هنوز بیدار نشده و کسل است نگران میشود. خواهرش ساعت ده امده سری بزند. مادر که تازه پا شده و خسته رفته آشپزخانه، خواهرش را گوشه ای می کشد و می پرسد: فاطمه مامان حالش خوبه !؟ خواهرش من و من کنان می گوید راستش روزهایی که تو خانه نیستی مامانم حالش خوب نیست، داغونه مدام می خوابه ، دختر با تعجب می گوید: من،که یک شب قطارم یک شب خوابگاه بعدش خانه ام که، فاطمه خواهرش جواب می دهد مامان رو تو همیشه حساسه، نمی تونه دوری ات رو تحمل کنه … دختر ارام می گوید باید بتونه این جور که نمیشه…

فردایش سر سفره دختر به بابایش می گوید بابا این دفعه بلیط،فقط رفت برام بگیر اونم عصر. شب که می رم صبحهای شنبه سرکلاس خوابم. درسامم سنگین شده شاید نتونم یکشنبه برگردم. مادر سکوت کرده، از اینکه این دخترش با اون وضعیت جسمی اش شهر دیگر برود نگرانش کرده ارامشش را به هم ریخته. هنوز که هنوز است به دخترش تبریک خشک و خالی هم نگفته.

پدر عصر جمعه دختر را به ایستگاه راه اهن  می رساند. دختر به پدرش می گوید: می خوام یه مدت نیام تا مامان به دوری ام عادت کنه، بابا درسته بهت قول دادم هر شب به تون زنگ بزنم ولی صف تلفن خیلی شلوغ میشه، زنگم کمتر می زنم. مجبورش کنید بره کلاس قرآن و شنا تو خونه نمونه. خودمم زنگ می زنم بهش می گم که چیه چه خبرته من می رم انگار جونت رو گرفتن. بابا همه زندگیت که نباید من باشم . تو بجز من ۳ تا دختر دیگه و یه پسر داری. نوه داری، دو تا داماد داری، انقدر غصه منو نخور ….

دختر شب که می رسد خوابگاه زنگ می زند خانه،  مادرش انگاری منتظر کنار گوشی نشسته باشد فوری با زنگ اول گوشی را بر می دارد و می گوید راحت رسیدی؟ دختر با خنده جواب می دهد: مامان چه خبرته بابا آره رسیدم، مامان یه چیز بگم ناراحت نشی من متوجه شدم من که می ام اینجا تو مریض میشی و مدام می خوابی ، تا خوب نشی و برا خودت کلاس قران و شنا نری دیگه نمی خوام بیام …. پس زود خوب شو مامان ….

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.