صد داستان

آمد دنبالم. با هم از خیابان گذشتیم، سرعتش با سرعت کم من که لنگ لنگان از خیابان می گذرم تنظیم شد. سوار تاکسی شدیم. نزدیک  پیاده شدن گفتم:- صغرا کیفمو بده تا من پیاده شم. گفت:- کیفت، کیفت دست من نیست. با ناراحتی و سردرگمی و با صدای بلند گفتم: یعنی چی؟ یعنی مونده مدرسه؟ آقا آقا نگهدار من پیاده می شم. هر دو هول از ماشین پیاده شدیم و آمدیم این طرف خیابان تا دوباره سوار تاکسی بشویم و برگردیم مدرسه. برگشتیم مدرسه هنوز درش باز بود، رفتیم تو. ناظم داشت در دفتر را می بست که رسیدیم. نفس نفس زنان گفتم:- خانم اجازه من کیفم تو مدرسه جا مونده، اومدم ببرم. خانم ناظم در را باز کرد و رفت تو و کیف را از توی دفتر آورد و داد دستم و گفت:- چرا حواست نیست دختر ، وسایلت رو چرا جا می ذاری، من که حوصله کل کل و توضیح نداشتم یک ببخشیدی گفتم و آمدم بیرون.

آخر حوصله نداشتم توضیح بدهم :- هم مسیریم، موقع برگشتن از مدرسه با هم سوار تاکسی می شویم. اول من پیاده می شوم و بعد او به مسیرش ادامه می دهد تا ایستگاه آخر پیاده شود و به خانه شان برود. خانه شان دیوار به دیوار خانه دایی ام هست. سال بالایی ام هست. هر روز اما تعطیل که می شود می آید سراغم و کیفم را برمی دارد و روی دوشش می اندازد و دستم را هم می گیرد و راه می افتیم و از خیابان می گذریم و سوار تاکسی می شویم موقع پیاده شدن کیفم را به من می دهد.

آن روز دوستم صغرا یادش رفته بود کیفم را بر دارد، فقط دستم را گرفته بود و از خیابان ردم کرده بود. صغرا با شرمندگی گفت:- ببخش اصلا حواسم نبود که کیفت را بردارم. گفتم:- وای تو ببخش، نباید عادت می کردم که هر روز کیفم را برداری باید حواسم به خودم و وسایلم باشد. جایشان نگذارم. باز دستم را می گیرد، کیفم را برمی دارد و با هم از خیابان میگذریم و سوار تاکسی می شویم و من اول از تاکسی پیاده می شوم با کیفم. می رسم خانه مادر می پرسد:- امروز چرا دیر کردی؟ نگرانت شدم. ماجرا را تعریف می کنم، مادرم می گوید ها داداميشان دولمليا بلکه بيرگون اولميا*. فکر می کنم دوستم در جواب این سوال مادرش که چرا دیر کردی چی می گوید و چی می شنود؟

 

 

*ها به خوردن دلمه مفت عادت کردی بلکه یه روز گیرت نیاد

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.