دو سالش بود که پدرش را از دست داد. مادرش هم بعدش ازدواج کرد و سروسامان گرفت. او احساس تنهایی کرد. بعدها با تنهایی انس پیدا کرد. با تنهایی دوست شد، تنهایی را دوست داشت، غربتش را ، غریبی اش را.

 

در گوشه سنگر دراز کشیده بود و توی فکر بود. دستی به شانه اش خورد. برگشت پشت سرش. مهدی از هم تیمی هایشان بود. هر دو تخریبچی بودند. مدتی بود مهدی رفته بود توی نخ رضا. رضا اما خیلی محلش نمی گذاشت. اما حالا رضا گیر افتاده بود. توان فرار از نگاههای کنجکاو مهدی را نداشت. نگاهش را از مهدی دزدید و آرام پرسید: بله برادر مهدی کاری داشتی؟ مهدی دستش را زیر چانه رضا گذاشت و سرش را بالا آورد و خوب نگاهش کرد و بعد گفت: آقا رضا تو چرا همش تو خودتی؟ اصلا با کسی نمی جوشی، همش تو فکری، چیه؟ خبریه؟ مشکلیه؟ اگر کاری هست که فکر می کنی می تونم برات انجام بدم بگو.

 

رضا سرش را پایین انداخت و گفت: نه چیزیم نیست، تنهایی رو دوست دارم، دوست دارم تو تنهایی یام از تنهایی های خودم با خودم بگم.

مهدی ول کن نبود گفت: حالا میشه به من هم بگی به تنها جونت چی می گی؟

رضا آهی کشید و گفت: چیز خاصی نیست، بعضی وقتا دلم برای پدرم تنگ می شه.

مهدی گفت: خب مرخصی بگیر برو ببینش این که غصه نداره.

رضا این دفعه خندید و گفت: ای بابا، برادر مهدی دو سالم بود که بابام عمرش رو داد به شما و دیگه ندیدمش.

مهدی سکوت کرد، لبخندی زد و بعد گفت: خدا رحمتش کنه ….

شب بعد مهدی و رضا با هم رفتند شناسایی. دیگه رضا با مهدی احساس غریبگی نمی کرد. از شناسایی که برگشتند مهدی رضا را صدا کرد و گفت: رضا دوست دارم با هم برادر شیم و همدیگه رو تنها نذاریم…. خانواده هم سر بزنیم…. خلاصه باهم باشیم. برادرم می شی؟

رضا دستش را جلو برد. مهدی هم دستش را جلو آورد. محکم دست هم را گرفتند. بعد با چاقو خراش کوچکی روی دست هم انداختند. از دستشان خون امد و با هم پیمان خون بستند و شدند برادر ….

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.