صد داستان

مریم خانم هن هن کنان و نفس زنان وارد حیاط خونش شد و یک راست رفت سراغ مرغ دونی و در مرغ دونی رو باز کرد و دستش روانداخت یک مرغ رو کشید بیرون، در همین حین یک مرغ دیگه از کنارش پرید بیرون، مریم خانم سریع در مرغ دونی رو بست و در حالی که مرغ اولی رو زیر بازوش محکم گرفته بود که در نرود رفت سراغ مرغ سر به هوا و غرولندکنان گفت:- کجا داری در می ری لعنتی ، می دونی عجله دارم و باید سریع ببرمتون.
مرغ رو گرفت و زد زیر اون یکی دستش و به سرعت از خونه اش رفت بیرون و راهی خونه ننه کلثوم شد .
تو خونه ننه کلثوم هم همه بود، مریم خانم خودش رو رسوند اتاق، تو اتاق صدای ناله ضعیف عروس ننه کلثوم شنیده می شد و مریم خانم یک نگاه سرسری کرد و وقتی دید زن زنده است خیالش راحت شد و پرسید: چی شد بچه نفس کشید؟
یکی از زنها به اسم قمر خانم که قابله بود گفت نه هنوز، مریم خانم نشست و یکی از مرغها رو داد دست یکی دیگه از زنها و گفت: مقبول خانم اینو نگه دار، بعد رو به قمر خانم که معلوم بود خسته و کلافه شده، گفت بچه رو بده من، قمر خانم بچه رو که لخت لای یک پارچه پیچیده شده بود داد دست قمر خانم، رنگ نوزاد به کبودی می زد و نفس نمی کشید، مریم خانم که هنوز یکی از مرغها دستش بود، با دست آزادش نوزاد رو گفت و دمرو روی پایش خواباند و بعد با دستش که آزاد شده بود باسن نوزاد رو از هم باز کرد تا بتواند ته نوزاد را ببیند، بعد با آن یکی دستش سر مرغ رو آروم فرو کرد توی ته نوزاد، مرغ خواست تقلایی بکند، که مریم خانم محکم تر نگهش داشت و مرغ چند تا نفس کشید و بعد بی جان سرش شل شد. مریم خانم نوزاد رو برگردوند، کمی رنگش روشن شده بود اما هنوز نفس قوی نمیکشید، از گریه هم خبری نبود. لاشه بی جان مرغ اول رو گذاشت کنار دستش، و دستش رو گرفت طرف مقبول خانم و گفت مرغ رو بده، باز بچه رو دمر خواباند و کفلهای بچه را از هم فاصله داد و سر مرغ را باز توی ته بچه فرو کرد و مرغ دوم هم چند تا نفس کشید و بعد سرش شل شد و توی همین لحظه صدای ضعیف نوزاد به گوش رسید…

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.