صد داستان

چند روز مانده که باز مدرسه ها باز بشود. رباب دوباره خوابهای بد می بیند با جیغ از خواب بیدار می شود و جایش را خیس می کند . مادر دلداریش می دهد که دخترم نترس، من مواظبتم، حواسم بهت هست نمی ذارم کسی اذیتت کنه….
روز اول مدرسه وقتی پایش به کلاس می رسد، وحشت می کند، آخر این کلاس انباری سال قبل است که تویش زندانی شده بود. دهانش خشک می شود، چشمهایش دو دو می زند، و هنگ و گیج جلو در می ایستد و هاج و واج نگاه می کند. بعد سست و بیحال می رود و روی یک نیمکتی می نشیند. معلم وارد کلاس می شود، خودش را معرفی می کند:- من قربانی هستم معلم امسالتون. بعد آرام اسم بچه ها را یکی یکی می گوید و هر کس که با شنیدن اسمش از جایش بلند می شود یک آفرین خانم کوچولویی، آفرین گلمی، خوش آومدی به مدرسه ای می گوید و بعد می رود سراغ نفر بعدی، بلاخره رباب را هم صدا می کند: زینب … . رباب دیگر فهمیده زینب هم خود اوست دستش را مثل بچه های قبلی بلند می کند یک حاضر ضعیفی می گوید. خانم معلم نگاهش می کند، لبخندی می زند و می گوید:- بفرما دختر خوب. بعد انگاری که خانم معلم فهمیده او می ترسد جایش را عوض می کند و می برد نیمکت اول می نشاندنش، بعد هر از گاهی هم دست رباب که حالا زینب بودنش را هم پذیرفته در دستش می گیرد و فشار ملایمی می دهد. زینب حالا قدم به قدم مثل بقیه بچه ها روز به روز بیشتر یاد می گیرد. روزی که کارنامه می دهند تا می رسد خانه به فارسی و ذوق و شوق مادرش را صدا می زند و می گوید:- عمه ، عمه قبول شدم، قبول شدم آخ جون. بلاخره تابستان با کارنامه پراز بیست زینب از راه می رسد، بیستهایی که هر کدامشان یک دو تومنی را نصیبش می کند.

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.