صد داستان

جلسه کمیته فرهنگی در جامعه معلولین برپاست. هر کدام از شرکت کنندگان که البته اکثرشان افراد دارای معلولیت هستند و تعدادی هم افراد سالمی هستند که به هم یار معروفند مشکلی را عنوان می کند و راه حلی برایش مطرح می کند. یکی می گوید:- مناسب نبودن محل سکونت و معابر یکی از مشکلات اتفاقا فرهنگی است، آن دیگری می گوید:- پذیرفته نشدن یا سخت پذیرفته شدن فرد معلوم در جامعه و خانواده، و سومی می گوید:- چرا باید یک فرد دارای معلولیت سر اشتغالش، ازدواجش، عبور و مرورش، مادرشدنش و… حرف بشنوه و دردسر بکشه، دختر یک اهی می کشد با خودش فکر می کند:- خدایی خونواده های خوبمون هم در توانشون نیست اون طور که ما رو باید، دوست داشته باشن. بعد یاد صحبتش با زن عموی هم سن و سالش  می افته که هی مدام داشت تعریفش را می کرد که یک هو دختر گفته بود زن عمو شما واقعا این تعریفات از ته دله؟ زن عمو می گه:-آره، من واقعا تو رو یه آدم توانمند می دونم و دوستت دارم. دختر در جواب گفته بود یعنی این قدر توانمند که بخوای برای مصطفی یه همچون منی که دارای معلولیت هست ولی فرد توانمندی هست رو بگیری، زن عمو که غافلگیر شده بود ، کمی مکث می کنه و جواب می ده  البته اگه خود مصطفی راضی باشه من حرفی ندارم، بعد دختر فکر کرده بود مثلا پدر و مادر خودش هم و برادر خودش هم حاضر نیستن عروسشون یک فرد دارای معلولیت باشه پس چرا باید یقه این زن عموی مهربون روبگیرم . دوباره اهی می کشد… صدای تعارف بفرمایید چایی او را به خودش می آورد. دست می برد و چایی را برمی دارد و جلویش می گذارد و بعد احساس می کند نوبت اوست که حرفش را بزند، پس می گوید:- من فکر می کنم مهمترین کاری که باید انجام بدیم حل مساله برای خودمون هست، یعنی باید کمک کنیم معلولیت رو برای خودمون بپذیریم، خیلی از ماها هنوز خودشون معلولیت شون رو نپذیرفتن و باهاش کنار نیومدن و از این وضعیتشون احساس شرمندگی می کنن.جلسه با جمع بندی مدیر جلسه تمام می شود.

فردای ان روز دختر برای خرید می رود. در چهارراه چراغ که سبز عابر پیاده که سبز می شود لنگان و عصا به دست از عرض خیابان می گذرد که صدای پسرکی از پیاده رو میخ کوبش می کند. پسرک او را نشان می دهد و با صدایی که با تمام وجودش از گلویش خارج می کند، فریاد می زند:- چلاق چلاق چلاق

دختر کمی سرعتش کمی کند تر می شود یاد حرفهایش توی جلسه دیروز می افتد، و درگوشی به خدا می گوید:- چیه نمیشه با این سرعت مچم رو نگیری، خداجون قبول، می خوای بگی خودت هم وضعیتت رو که نپذیرفتی کامل، اگه پذیرفته بودی که با حرف بچه به این حالت نمی افتادی، ولی خداجون مردمم باید مراعات کنن خب، از قدیم گفتن در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته ….

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

https://100dastan.com/19128/

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.