ننه خوابیده و انگاری خواب خوش می بیند. از بس می گوید من اصلا خواب ندارم.  وروجک بازی ام گل می کند و بیدارش می کنم:- ننه ننه . هل پا می شود و می نشیند گیج به نظر می آید، می گوید بله. می گویم:- ننه تو که می گی من خواب ندارم الان کی ه  تو خواب داری می خندی، چه خبرت بود، خواب کی رو می دیدی؟

ننه لبخند می زند که آره خواب آقا رو می دیدم، داشتیم می رفتیم سفر.

اخم می کنم و خیلی جدی می گویم:- ننه بهش رو نده، بگو بره سراغ همون حوریهای  بهشت…

لبخند ملیحی می زند و دوباره دراز  می کشد،  شاید باز آقایشان را در باغ ببیند. این روزها ننه حالش خوب نیست گویا اقایشان امده با خودش ببردش.

 

یاد چهارشنبه سوری سال قبل می افتم.

خانه شلوغ بود. جمعمان جمع بود. توی باغچه خالی حیاط آتش روشن کرده بودند. نوه ها و پسر عموها حسابی از روی اتش می پریدند. ترقه می ترکاندند و شادی می کردند. من چون خوب نمی توانستم راه بروم منتظر بودم آتش به نفسهای اخر برسد تا از رویش بپرم و آرزوی نپریدن از آتش توی دلم نماند.

همینطور که به آتش چشم دوختم،  ننه را می بینم که روی پله نشسته، می روم سروقتش، دستش را می گیرم و می گویم: ننه ننه بیا از روی آتیش بپریم و بخوانیم آتیل ماتیل چهارشنبه، بختیم آچیل چهارشنبه.

لبخند ملیحی می زند و عینک ته استکانی اش را روی صورت استخوانی اش جا به جا می کند و می گوید:- دختر دیگه این حرفا از من گذشته ننه، من که جوونی نکردم، سی سالم شده نشده آقا به رحمت رفت و من شدم بیوه، دیگه چه بختی.

من دستش را می کشم و می گویم:- ننه حالا برا من ناز نکن خب، بیا با هم از روی آتش بگذریم. آتش قوتش را از دست می دهد و کم جان می شود. با ننه دست در دست هم از روی آتش می پریم و آرزوی باز شدن بختمان را می کنیم.

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.