صد داستان

تپل و خوشگل بود. مدام هم می خندید. دادند بغلش. ساعتها با این بچه بازی کرد. هر لحظه یک احساسی در او نسبت به این تپل خان توی وجودش شکل می گرفت که از توصیفش عاجز بود. با خنده این بچه می خندید. خنده ای از ته دل. خنده ای که هیچ وقت تجربه اش نکرده بود. بچه هم از خنده سیر نمی شد. وسط بازی با بچه بود که دستی آمد و بچه را از او گرفت. او در حال فریاد دستش را جلو آورد که بچه را پس بگیرد که با صدای فریاد خودش از خواب پرید.

از خواب که پرید حس عجیبی در خودش پیدا کرد. بغض کرده بود، انگاری چیزی را واقعا از دست داده بود. یک هفته ای پکر بود. در جواب مادر و خواهرش که از حالش می پرسیدند، سکوت می کرد. چه می گفت؟ می گفت عاشق بچه ای کردنم و بعد بچه را ازم گرفتند. مادرش نمی گفت حقت است تا تو باشی از بچه ها بدت نیاید.

تا یادش بود از بچه ها خوشش نمی آمد. ضعیف بودنشان آینه دق جلوی چشمانش بود . با  ونگ ونگشان ضعفهای خودش جلوی  چشمانش رژه می رفت. بچه های بزرگتر هم که زمین می خوردند و گریه می کردند روی اعصابش بودند.

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.