مادر با ذوق و شوق می گوید:- فردا کلاس انشا داریم، خانم معلم گفته یه نامه بنویسیم.

زینب نگاهی به مادرش می کند و می گوید: نامه به کی؟

مادر می گوید: نامه به امام زمان علیه السلام.

زینب یاد خاطره ای که مادر برایش از امام زمان تعریف کرده می افتد و می گوید: مادر می خوای این دفعه کمکت کنم؟ اصلا بذار این دفعه خودم نامه را بنویسم.

مادر نگاهی می کند و می گوید:- یعنی کمکم می کنی؟ من که از خدامه تو بنویسی. راستش هنوز تو کلاس نهضت انشام ضعیفه ، روخونی ام به خاطر قرآن خوندن قوی شده اصلا اشکال ندارم.

زینب می نویسد:

آقا سلام!

آقا خیلی ممنون، خیلی خیلی ممنون.

آن شب که دخترکم در تب می سوخت، آره همان شب را می گویم، که زینبم 1.5 سالش بیشتر نبود، عقرب نیشش زده بود و من درمانده و بی پناه از زور خستگی خوابم برده بود. نمیدانم خواب بود، رویا بود، الهام بود. خلاصه نمی دانم چی بود. صدای شما را شنیدم که دلداری ام دادید و گفتید نگران نباش و این دخترک را به ما بسپار.

چشمانم را باز کردم، دیدم دخترم بالای سرم ایستاده و لبخند می زند.

تب دخترم کاملا از بین رفته بود….

آقا ممنون! دخترم بزرگ شده، کار می کند با همه ی سختیهایش! ممنونم آقا! که مواظب دخترم هستید، او هم شما را دوست دارد. وقتی جوان تر بود و کمی شلوغ تر؛ این ماجرا را برایش تعریف کردم. تصمیم گرفته، اگر بتواند خوب باشد، تا خودش نزد من؛ و من و او نزد شما شرمنده نشویم. آقا بازم ممنون!

امیدوارم زودتر بیایید و ما بتوانیم لذت ظهور شما را درک کنیم.

ولی آقا از این بالاتر، امیدوارم وقتی شما تشریف می آورید ما از دوستداران شما باشیم و در صف دوستانتان.

پس آقا زودتر بیایید.

نامه را برای مادرش می خواند، مادرش می گوید خوب شده، دستت درد نکنه، ولی گمانم خودت بیشتر خوشت اومده… دختر می خندد و می گوید مادر این بهترین خاطره ای بود که برام گفتی، امام رو برام معنی کرد، کسی که حواست بهت هست، کسی که تنهات نمی ذاره و دستت رو می گیره. کسی که غایب نیست هرچند تو خیال کنی غایبه.

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.