ساعت 5/3  بعد از نیمه شب است که شیفت استراحتش تمام شده، حالا در بخش قدم می زند و بخش را چک می کند. بخش آرام است و بیماران خوابند. برمی گردد و توی استیشن می نشیند چند دقیقه ای نگذشته که صدای خش خشی توجهش را جلب می کند سریع خودش را به اتاق دوم که صدا را از آنجا شنیده می رساند، می بیند بیمار مبتلا به اختلال دو قطبی تخت 4 است که دارد با عجله وارد حمام و دستشویی می شود. همکارانش موقع تحویل شیفت گفته بودند که این بیمار شبها آرام و قرار ندارد و خودش را می رساند حمام و می رود زیر دوش و صدای آب باعث بیداری و شکایت بقیه بیماران می شود. از پشت به لباس بیمار چنگ می زند که مانع ورود بیمار به حمام شود، بیمار درشت هیکل و پر قدرت برمی گردد با یک دستش دستهای دختر را می گردد و با دست دیگرش مقنعه دختر را بلند می کند و دور سر دختر می کشد و با دستش شروع به فشار به گردن و گلوی دختر می کند و دختر را بین  دیوار و خودش حبس می کند. دختر مثل فیلمها کل زندگی اش جلوی چشمانش فلش بک می خورد، تلاش می کند خود را از چنگ بیمار نجات دهد اما هرتلاشش باعث می شود بیمار فشار بیشتری به گلویش بیاورد، پس تقلایش را کم می کند تا ببیند چه کار باید بکند، با خودش فکر می کند وای خدای من یعنی اینجا زندگی من تموم میشه؟ اون همه سختی این طور تموم میشه؟ زیر فشار دست این بیمار جانم در می آد؟ توی این فکرهاست باز یک تلاشی می کند بلکه بیمار خسته شده و ولش کند. اما تا تکانی به خودش می دهد فشار دست بیمار به گلویش بیشتر می شود، با خودش غرولند می کند حالا هر شب چند تا بیمار بیدار بودند امشب از شانسم همه خوابند. آرزو می کند کاش همکاران بخش بغلی بخواهند بیایند یک سری به بخش ما بزنند. باز یک تکانی به خودش می دهد و زورش را جمع می کند تا بیمار را هل دهد، بلکه خلاصی پیدا کند، اما فایده ای ندارد. در این حین یک هو سروصدایی می شنود، گویا کسی بیمار را صدا می زند:- خانم خانم چیکار می کنی؟ بله درست شنیده است صدای همکار بخش بغلی است. بیمار که متوجه می شود به دو نفر زورش نمی رسد، آرام دستش را ول می کند. دختر نفسی می کشد و دستی به گلویش که درد گرفته می کشد و با صدای گرفته به همکارش می گوید وای داشتم می مردم به موقع رسیدی. همکارش می گوید دیدم خش خش می آد اول صدات کردم دیدم ازت خبری نیست گفتم بیام ببینم طوریت نشده که. دختر نفسی می کشد و می گوید داشت طوریم می شد و به دیار باقی می رفتم ، بعد با خنده می گوید: وای لیلا فکر کن می شدم  جوان ناکام  کشته شده توسط بیمار بخش روان. لیلا همکار بخش بغلی لبخندی می زند و می گوید:- فعلا که به خیر گذشت. دختر یادش می آید موقع درس خواندن اصلا دوست نداشت در بخش روانپزشکی کار کند.نمره کارآموزی بخش روانش کمترین نمره کارآموزی اش بود، تو زمان کار دانشجویی و طرحش هم بجز یک شیفت پر دردسر تنها موردی که روی حرف سوپروایزها حرف زده بود و ایستادگی کرده بود زمانی بود که او را می خواستند بفرستند بخش روان.  موقع استخدامش اما قضیه فرق می کرد؛  نامه مشروط استخدامش را که می آورد بیمارستان و برای تعیین بخش به دفتر پرستاری می رود، انجا مترون نامه را می گیرد و کلمه مشروط را که می بیند می گوید بهتر است بری بخش روان، اونجا هم کار جسمی اش زیاد نیست هم اینکه خیلی تو چشم رئیس رؤسا نیستی.

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.