امروز را مرخصی گرفته، با اضطراب از خواب بیدار می شود، تپش قلب دارد، با خود غرولند می کند که وای خدا اصلا کی گفته من باید گواهینامه بگیرم، اونم با اون وضع آموزش. به خاطر معلولیت جسمی حرکتی اش رفته بود تنها آموزشگاه شهرش که برای معلولین هم آموزش رانندگی داشت. دو تا از افراد دارای معلولیت خودشان همت کرده بودند و آموزش به افراد دارای معلولیت را راه انداخته بودند، ولی  فقط راهنمایی رانندگی اجازه تمرین توی خیابان خلوتی را داده بود. حالا دختر احساس می کرد آدمهایی که توی همه کوچه پس کوچه های شهر و جاهای شلوغ  می توانند تمرین رانندگی کنند، گواهینامه گرفتن برایشان باید راحت باشد. امتحان آیین نامه را توی خود راهنمایی رانندگی داده بود، تنها دو نفر قبول شده بودند یکی او بود و یکی هم دوستش که مثل او معلولیت داشت.

امتحان شهری هم در حیات غیر استاندارد همان  راهنمایی رانندگی برگزار بود، باید به جای رانندگی توی خیابان صاف شهر از خیابانهای شیب دار  مجموعه راهنمایی رانندگی این طرف آن طرف می پیچید، تانکر رها شده در کنار خیابان را ماشین فرض می کرد و پارک دوبل می رفت. خدایی شرایط امتحان اینجا برای خود افراد سالم هم باید سخت باشد. آماده می شود، به ساعتش نگاه می کند، وای الان هست که مربی برسد. می رود دم در می بیند مربی اش رسیده است. سوار ماشین می شود و سلام و علیکی می کند. مربی اش می گوید:- ان شاالله که امروز قبول می شوی. دختر اهی می کشد و می گوید گمان نکنم. اضطراب دارم. اصلا تمرکز ندارم. مربی می گوید:- سعی کن آرام باشی، تو تلاشت رو کردی، نگران نباش.

می رسند به حیات راهنمایی و رانندگی مربی از ماشین پیاده می شود و می رود داخل ساختمان و کمی بعد همراه با خانم سرهنگ می آید. دختر از صندلی عقب پیاده می شود و می آید پشت رل می نشیند. خانم سرهنگ هم می نشیند، بعد از جواب سلام و احوالپرسی، خانم سرهنگ می گوید:- روشن کن و راه بیفت، دختر که تپش قلبش شدید شده و دل آشوبه بدی دارد ماشین را روشن می کند و راه می افتد،خانم سرهنگ دستور تعویض دنده را می دهد، دنده را عوض می کند، می رسند به ان تانکر، دختر می گوید نه اینو کاش بی خیال می شد. ولی نمی شود، خانم سرهنگ می گوید: پارک دوبل. دختر خراب می کند. خانم سرهنگ می گوید خب برو جلوی ساختمان. دختر می رود. قبل اینکه خانم سرهنگ کلمه مردود را روی پرونده اش بنویسد. دختر می گوید:- اجازه می دید یه سوالی بپرسم؟

خانم سرهنگ: بفرمایید.

دختر:- شما کی بازنشست می شید؟

خانم سرهنگ: چطور؟

دختر:- من به شما شرطی شدم اصلا شما سوار میشید، تپش قلب و اضطراب من رو بیچاره می کنه، فکر نکنم دیگه بتونم تا شما هستید گواهینامه بگیرم، می خوام هر وقت شما بازنشست شدید بیام و گواهینامه بگیرم.

خانم سرهنگ درنگی می کند و می گوید:- قول میدی بدون تمرین اضافی نشینی پشت فرمان؟

دختر: بله بله ، من فوق العاده آدم قانون مند و محتاطی ام مطمئن باشید تا تمرین کافی نکنم محاله بشینم پشت رل.

خانم سرهنگ دیگر مردود است نمی نویسد، گویا می نویسد به شرط تمرین اضافی قبول است و پیاده می شود. خانم سرهنگ که از ماشین پیاده می شود، دختر یادش می رود ترمز دستی را بکشد و ماشین توی سرازیری خیابان راه می افتد، مربی اش جلوی ساختمان ایستاده با یک سرهنگ آقایی صحبت می کند، رنگ مربی می پرد و چشمانش با عصبانیت به دختر خیره می شود. دختر متوجه تغییر قیافه و عصبانیت مربی اش می شود و یک هو ترمز دستی سنگین پیکان قدیمی مربی اش را  می کشد. ماشین درست پشت آقای سرهنگ متوقف می شود.

دختر نفس راحتی می کشد و عضلات ساعد دستش  را ماساژ می دهد و می گوید:- آخیش از چرخاندن این فرمان سنگین هم راحت شدما .

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.