مدتهاست دیگر کلاسها را نمی آید. از همان موقع که نتیجه مجدد نمونه برداری از تومور کمرش *malignant نشان داد. زهرا را می گویم. بزرگترین دانشجوی کلاس کارشناسی ارشدمان. فرد بسیار فعالی بود هم ارشد قبول شده بود، هم کار می کرد، هم امتحان RN قبول شده بود و داشت خودش را آماده می کرد بعد از فارغ التحصیلی برود خارج و آن ورها مشغول کار شود.

زنگ می زنم، بردارش توی سومین زنگ گوشی را برمی دارد، خودم را معرفی می کنم و می گویم:- ببخشید من همکلاسی زهرا جان هستم الان تهرانم می تونم بیام دیدنش؟ برادرش می گوید: الان توی بیمارستان بستری هستند بله می تونید.

من و نسرین راهی بیمارستان می شویم. در یک اتاق خلوت بستری است. در را باز می کنیم. می رویم داخل اتاق.

روی تخت فردی با دست و پای لاغر با شکمی آسیتی و برآمده را می بینم همین طور نگاهم را از دست و پاها بالاتر می برم، نگاهم در نگاهش قفل می شود. چشمانش تنها عضو آشنایش است. حرف زدن یادم می رود. سکوت می کنم. از وقتی که اوائل تشخیص بیماری اش با هم رفتیم امامزاده صالح و دعا و زیارت کردیم دیگر ندیده بودمش. انتظار نداشتم توی این وضعیت ببینم. توی تخت کناری می نشینم. سکوت می کنم و سکوت. دیگر نمی دانم چه باید به این چشمها بگویم. چقدر گفته بودم ان شاالله آزمایشت اشتباه است، گفته بودم الان علم پیشرفت کرده همه چیز درمان دارد، گفته بود جستجو کرده ام نوع سرطانی که من دارم بسیار نادر است و بدخیم. گفته بودم ولی همه چی که به مقالات و اینترنت نیست، دعا می کنم خوب خوب خوب شوی.

از بیمارستان می آییم بیرون نسرین دستم را گرفته، حالم بد است.

 

*بدخیمی

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.