سلمه  خانم توی حیاط خانه پدربزرگش داشت  با عمه ها و عموهای تنی و ناتنی اش بازی می کرد، دوازده سالش  بیشتر نبود، پدرش سالها پیش برای تجارت به روسیه رفته بود و مرزها که بسته شده بود دیگر برنگشته بود. پدر بزرگ اما جای خالی پدر را پرکرده بود. برای نوه هایش پدری کرده بود و نگذاشته بود قند توی دلشان آب شود. صدای شیهه چند اسب پشت در بیرونی نشان از مهمان داشت. در باز شد و چند قزاق وارد خانه شدند. یکی  از مهمانها که هنوز  روی اسب نشسته بود سلمه را صدا کرد و گفت دختر بیا اینجا ببینم. سلمه لی لی کنان خود را به مهمان که سی سال را قشنگ داشت رساند و بله ای گفت. مرد مهمان از روی اسب دستش را طرف سلمه برد و گفت: دختر این را بگیر برو برای اسب من یونجه بگیر و بیاور. سلمه دست حنا گذاشته خوش رنگش را باز می کند و پول را می گیرد و لی لی کنان می رود و برای عزت خان مهمان پدر بزرگ یونجه می خرد.  

سلمه خانم این داستان را از بس برای نوه اش تعریف کرده حالا این داستان آشنایی ننه سلمه و بابابزرگش عزت این طور توی ذهنش شکل گرفته. سلمه خانم بارها شده بود سر دختر را روی پایش گذاشته بود و در حالی که با انگشتش لای موهای دختر را ماساژ داده بود از زندگی خودش و عزت خان گفته بود. گفته بود من زن سوم عزت خان بودم . زن اولش را موقعی که می خواسته سربازی بره ازترس اینکه زنش توی دو سال سربازی او گرسنه و بی خانمان نمونه طلاقش می ده، که زنش بره دنبال سرنوشت خودش. بعد از سربازی هم عاشق دختر عمه اش می شه، وضعیت مالی عمه خوب بوده و دختر عمه توی ناز و نعمت توی طهران زندگی می کرده. عزت خان خواستگاری دختر عمه که پدرش به رحمت خدا رفته بوده و پیش برادر زندگی می کرده  می ره. پسر عمه برادر عروس قیافه گرفته بوده  و گفته  بوده ما پیش در و همسایه آبرو داریم و نمی تونیم دخترمون رو به تو که چیزی از مال دنیا نداری بدیم. عزت خان هم بهش بر می خوره و  می ره دنبال خرید و فروش و به قول امروزی ها تجارت. کم کم پیشرفت می کنه. یک روز پیامی از پسر عمه دریافت می کنه که اگه می خوای دوماد خونواده ما بشی قدمت روی چشم. با دختر عمه ازدواج می کنه اما متوجه می شه دختر عمه در فراق عزت خان بیمار شده و تشنج می کنه. عزت خان حساب می کنه من که دائم خونه نیستم و هی این شهر و اون شهر می رم اگه یه روز خدای نکرده خانم تشنج کرد و خدای نکرده چراخ والور افتاد و سوخت چه خاکی توی سرم کنم. این طور می شه که به خاطر شرایط زندگی خودش و دخترعمه  این زندگی هم به آخر نمی رسه.

ننه سلمه بعضی وقتا که یاد بابابزرگ می افتاد لبخند شیرینی می زد که از چشم نوه کنجکاو دور نمی موند. نوه به ننه سلمه گیر می داد که ننه چیه باز یاد بابابزرگ افتادی؟ تنهایی نخند ننه تعریف کن منم بشنوم. ننه سلمه از استقبال دختر خوشش می آمد و داستانش را این طور تعریف می کرد: ننه یه روز من تو خونه بودم عزت خان شهر بود. اومد دیدم همچین سگرمه هاش تو همه و اخم کرده، فوری ازش پرسیدم عزت خان چی شده چرا ناراحتی؟ کشتیات غرق شدن؟ عزت خان گفت: زن طوران خانم فوت کرده. منم که یادم نبود طوران خانم کیه، نه برداشتم نه گذاشتم گفتم فوت کرده که کرده تو چرا ناراحتی؟ که یه هو عزت خان یکی خوابوند تو گوشم که فوت کرده که کرده! با سیلی  که خوردم برق از چشمام پرید و یادم اومد توران خانم همون دخترعمه بوده که عزت خان عاشقش بوده، برای همین گفتم ای وای عزت خان دختر عمه رو می گی حالا چرا فوت کرده، عزت خان که دید یادم رفته بوده که توران خانم کیه، صداش رو آروم کرد و با شرمندگی گفت مثل اینکه خونشون کسی نبوده توی حیاط غش می کنه و می افته تو حوض و خفه می شه.

نوه ننه سلمه برای اینکه ننه سلمه نشنود توی دلش می گوید: آخی بابابزرگ هنوز نتونسته بوده عشقش رو فراموش کنه…. بعد نفس عمیقی می کشه و می گه خوش به حال قدیمی ها با این همه عاشقانه های ناب شون . 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.