خانه شلوغ بود، شب حنابندان خواهر کوچکتر بود، دختر اما مثل همه مواقع مراسمات خیلی سرحال نیست. یک گوشه نشسته که صدای تلفن خانه بلند می شود، میداند الان همه دنبال کاری هستند و او باید تلفن را جواب دهد. پشت خط از دوستان خواهرش است، خواهرش را  صدا می کند و خودش می رود به بقیه سر بزند.

فردایش باید به همراه خواهرش برود آرایشگاه، از زیر این یکی نمی تواند شانه خالی کند. مادرش دوست دارد او فعال تر نقش خواهر بزرگ عروس را بازی کند و از فعال نبودنش شاکی است. شب که مراسم حنابندان تمام می شود، زود می خوابد که فردا توی آرایشگاه و بعدش توی خانه سرحال باشد.

توی آرایشگاه وسط کار خواهرش آرایشگر که فامیل دورشان است بهشان استراحتی می دهد که نمازی بخوانند و ناهاری بخورند، نمازش را که می خواند و می آید پیش خواهرش برای ناهار خوردن می بیند اصلا روی مود نیست. ناراحت و درهم است.  می پرسد:تو چته، این همه گرفته ای؟ عروسیته ها، حالا درسته عروس باید سر سنگین باشد اما غمگین که نباید باشد، بخند. خواهرش که انگاری منتظر یک تلنگر بود اشکش در می آید،  دختر دستپاچه می پرسد:- اِ اِ  چت شد؟ خب بگو چت شده ببینم. خواهرش کمی آرام گریه می کند، حواسش است صدایشان از این اتاق خلوت آرایشگاه به سالن نرود. شروع می کند:- دیشب یادته تلفن من رو خواست؟

دختر: آره

  • سمیه بود، زنگ زده بود تبریک بگه

دختر: خب اینکه بد نیست، دستش درد نکنه دعوتش می کردی می اومد مراسم

  • براش کارت فرستاده بودم، مثلا زنگ زده بود عذرخواهی کنه که نتونست بیاد

دختر: خب باز این گریه نداره ، دستش درد نکنه که زنگ زده هم برای تبریک هم اینکه عذرخواهی کنه که نتونسته بیاد

  • ولی همش که این نبود

دختر: وای داری نگرانم می کنی بگو چی بود ماجرا دیگه

  • ببین زنگ زده بعد این که تبریک گفته و عذرخواهی کرده برگشته می گه فاطمه خواهرت زینب از اینکه تو زودتر از اون داری عروس می شی ناراحت نیست؟، حسودی نمی کنه؟، اذیتت نمی کنه؟

دختر: اوه من فکر کردم چی شده، خب برای مردم سواله، راحت می تونستی بگی خودش تشویقم کرد که به مورد ازدواجم جدی فکر کنم، می گفتی تازه آقا دامادم به خاطر برخورد خوب خواهرم پشت تلفن بیشتر مشتاق شده و جلو اومده بود.

  • آره، خدایی ولی من موندم به مردم چه که تو هر موضوعی باید نظر بدن

دختر: اینقدر سخت گیر نباش خب، ببین خود مام برای چیزهایی که برامون متفاوته خب نظر می دیم …

  • نمی دونم تازه همش این نیست ، ببین یکی از فامیلا پاشه بره خونه مادر آقا داماد که ای وای مواظب باشید که از کی دختر گرفتید، که خواهر بزرگتر دختر مریضه و نمی تونه راه بره، برای همین تو خونه موندگار شده، بازم می گی اشکال نداره؟

دختر کمی شوکه می شود، حدس قوی هم می زند کار کار عمه جان هست، دلخور می شود، با خودش فکر می کند عمه دارد عوض چی رو در می آد؟ یادش می افتد سر ازدواج فامیلی دختر عمه تنها کسی که نظر داده بود و گفته بود ازدواج فامیلی برای خانواده ما که بیماری توش هست خوب نیست، گفته بود الان هم برادرای عروس خانم بیماری دارن، هم از فامیلهای آقای داماد که فامیلمان هم هستند…. به فکر فرو می رود یعنی کارم درست نبود؟ خدایی من فقط نگران بودم، بعد فکر می کند شاید عمه جان هم مثل او فکر کرده، نگران شده، آهی می کشد و به خواهرش می گوید:- من اصلا نمی تونم قبول کنم عمه رو بدجنسی این کار رو کرده، غصه نخور، راستش ببخش همه اش دارم برات دردسر درست می کنم، راستش فکر می کنم به خاطر برخورد من تو قضیه دخترش این کار رو کرده، وای من چرا همش دارم براتون دردسر درست می کنم…

 

بعد فکر می کند عمه الان او را دوست دارد یا نه، او چی؟ او عمه را دوست دارد یا نه؟ چقدر این دو راهی دوست داشتن و نداشتن سخت است.

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

 

https://100dastan.com/19163/

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.