خودش را رساند به نمازخانه، دوستش هم همراهش بود. رو کرد به دوستش و گفت:- مریم جان شما دیگه برو دیرت می شه

مریم گفت: تا تو نمازت رو می خونی من برم برات بلیط بگیرم؟ گفت: نه عزیزم تو برو خودم نمازم رو بخونم می رم بلیط می گیرم و سوار اتوبوس می شم قربونت خیلی لطف کردی تا همین جام همراهی ام کردی ….

دوستش مریم خداحافظی کرد و رفت. دختر نشسته تند تند نماز مغرب و دو رکعت نماز شکسته عشایش را خواند. عصا زنان خودش را به جلوی بادجه بلیط فروشی شرکت مسافربری همسفر رساند. دستش را برد درون کیف دوشی اش تا کیف پولش را در آورد و بلیط بخرد. دستش به ته خالی کیف خورد. در کیف را باز کرد. با چشم هم داخلش را پایید اما چیزی پیدا نکرد. یعنی چی کیف پولش را که موقع سوار شدن به مترو همین تو گذاشته بود پس حالا کو؟ گشت ته کیفش کارت بانک قدیمی پیدا کرد رفت سراغ دستگاه خودپرداز، کارت را وارد کرد، پیام داد که کارت شما معتبر نیست. ناامید برگشت دم باجه، به آقای متصدی فروش بلیط گفت ببخشید آقا من کیف پولم رو گم کردم ممکن است من رو برسونید زنگ می زنم می آن پای اتوبوس کرایه تون رو می دن. آقای متصدی برای فرد دیگری که دورتر نشسته بود درخواست دختر را تکرار کرد، مرد که گویا راننده اتوبوس است اشکالی نداردی گفت. دختر سوار اتوبوس شد با راهنمایی شاگرد راننده توی صندلی پشت  صندلی راننده جا خوش کرد. گوشی اش را از کیفش در آورد همش 20 درصد از نیروی باتری مانده است.  سریع شماره پدرش را می گیرد مختصر از گم شدن کیفش می گوید و اینکه بیایند پای اتوبوس و کرایه را بدهند. پدرش شروع  می کند به سرزنشش که کجا بودی و چرا حواست رو جمع نکردی. دختر هم خسته است و هم حوصله سرزنش ندارد پس با بهانه اینکه گوشی ام الان خاموش می شود خداحافظی می کند و بعد گوشی اش را خاموش می کند و چشمهایش را روی هم می گذارد تا بلکه چرتی بزند. چشمهایش را که می بندد چشمهای اشک آلود زنی جلوی چشمهایش می آید. زن صدایش کرده بود، برگشته بود طرفش، زن نسخه مچاله شده ای را طرفش گرفته بود و گفته بود بیمار داریم کمک می کنی داروهایش را تهیه کنم؟ نسخه بسیار کهنه است و امکان خواندن نمی دهد. دختر یاد مرد معتادی افتاد که اکثر با یک نسخه می آمد محل کارش و می گفت که کمکم کنید تا نسخه ام را بپیچم. پس به زن می گوید خانم عضو کمیته امدادید؟ اونا داروهاتونو نمی گیرن؟ خودتون کار نمی کنید؟ سوال پشت سوال است که از دهانش خارج می شود. کیفش را باز کرده و پولهای تویش را برای خریدها و کارهایش قسمت می کند چند هزار تومانی می ماند، همان ها را در می آورد و به طرف زن می گیرد، زن ساکت و خسته و منتظر ایستاده تا سوالات قطاری دختر تمام شود، به دختر نگاه  می کند  و با اشکی که در چشمش حلقه زده می گوید: خانم اگه پولتو لازم داری کمک نکن ولی این همه هم سوال پیچ  نکن کسی ازت زوری پول نمی خواد که ….. دختر هول می کند و می گوید وای ببخشید نمی خواستم اذیتتون کنم …. فقط این روزا خیلی ها یه نسخه دستشونه و از این و اون پول می خوان …..

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.