صد داستان

شب چرا دردها شدت پیدا می کند؟ در حالی که دارد از یک پهلو به پهلوی دیگر می چرخد این سوال را از خود می کند. در همین حین احساس می کند مادرش دارد نزدیکش می شود فوری چشمهایش را می بندد و نفسش را حبس می کند تا مادر گمان کند خواب است و برود پی کارش.

باز درد اسپاستیک آمده سراغش و شبها شدت پیدا می کند و امانش را می برد و خواب را بر چشمانش حرام می کند. صبح که سر سفره نشسته تا صبحانه بخورد و بعد به دانشگاه برود مادرش می گوید:- عصری می ریم دکتر زودتر بیا. دختر می پرسد:- دکتر؟ خب خودت نمی ری؟ سابقه نداشته با من بخوای بری دکتر؟ مادر می گوید:- برای خودم نمی خوام تو باز درد پاهات شروع شده خودت رو به خواب می زنی فکر می کنی من متوجه نمی شم، خودت رو تو آینه ببین رنگی به روت نمونده.

دختر از این حس مادر ذوق زده میشود، و دارد فکر می کند نکند یک روح در دو جسم واقعا  وجود دارد، نشد من یه بار ناراحت باشم و مادر متوجه نشه ناراحتی ام به خاطر چیه، مثل اون دفعه که از دست آقایون کلاس که نوار کاست  درس استاد رو برده  بودند و یه طرفش را پر ترانه کرده بودند و بعد یک سال پس آورده بودن هم راست راست مامان سر سفره گفت :- دختر چته با پسرای کلاستون دعوات شده؟  وقتی از مادر  سوال می کند مامان تو از کجا می فهمی من چمه؟ مادرتوضیح می ده که حدس اینا که راحت نیستی  یا اینقدر عصبی هستی که تب خال می زنی زیاد برام سخت نیست حدس زدنش که اولی برای درد پاهاته و دومی مشکلی که نمی تونی توضیحش بدی و خب اولین حدسم دعوات با پسرای کلاستونه که با اخلاق خوشگلی هم که تو داری اصلا بعید نیست.

دختر به مادر لبخند می زند و می گوید:- آفرین مامان باهوش من، همونه که من باید خودم حرفام رو بذارم کف دستت تا تو نخوای ته توش رو درآری چشم می آم میریم پیش متخصص اعصاب.

عصری توی مطب هستند چند نفری قبل آنها هستند، دختر پایش را مدام تکان تکان می دهد تا کمتر درد بکشد. بلاخره نوبتشان می شود و می روند تو. آقای دکتر خودش هم لنگان لنگان راه می رود ولی راه رفتنش نشان می دهد که مشکلش در رفتگی مفصل ران است. دکتر که سرش پایین است، دختر با صدای بلند سلام می کند دکتر تا سرش را بلند می کند، دختر می گوید من مبتلا به فلج مغزی ام که باز درد پاهام شدت پیدا کرده و از زور درد شبا خواب ندارم آقای دکتر یه کاری بکنید؟

دکتر نگاه عاقل اندر سفیهی به دختر می کند و می گوید:- مشکل خواب پیدا کردی؟  قضیه چیه؟ نکنه عاشق شدی؟ می خوای مامانت بره بیرون در موردش صحبت کنی؟ آخه خواب ربطی به درد نداره، تو مسکن بخور دردت کم میشه بگیر بخواب، این که نمی تونی بخوابی یعنی سخت درگیری و داری فکر می کنی، حتما عاشق شدی.

دختر با  تعجب دکتر را نگاه می کند و با خود می گوید این دکتر امروز چش شده، انگار نه انگار که دکتر ساکت و دمغ همیشگی هست، بعد با حرص از تاکید دکتر روی کلمه عشق که ازش فکر می کند بیزار است، می گوید:- آقای دکتر لازم نیست مامانم بره بیرون اگه قرار بر عاشقی باشه عاشق مامانمم، عشق کیلویی چند، بعد سکوت می کند و می گوید البته آقای دکتر کتمان نمی کنم که به درد پاهایم و این که من آینده ام چی میشه فکر می کنم، نگرانم.

دکتر انگاری بخواهد به دختر بگوید ببین من رو، من مگه نتونستم موفق بشم ، تو هم می تونی، به دختر می گوید:- سعی کن منفی فکر  نکنی پا دردت با درس خوندنت که تضاد نداشت، با کارت و آینده ات هم مطمئنن تداخل نمی کنه، عاشق می شی، ازدواج می کنی و مادر میشی پس اینقدر ناراحت و نگران نباش تا خوابت به هم نریزه…

دکتر برای دختر ده جلسه ای فیزیوتراپی می نویسد و چند تایی هم بروفن و ژل پیروکسیکام تجویز می کند.

بعد از این ویزیت دکتر، دختر هر وقت با یک حمله عود مواجه می شود مادر با گفتن اینکه زینب من دوباره عاشق می شود، انگاری صدای زنگی می شود که دختر با شنیدن این جمله فرمان ایست را به نگرانی هایش بدهد و منتظر آینده بهتری باشد. فرمانی که دردش را کمتر و مشکل خوابش را کامل از بین می برد.

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.