دکتر کمیسیون پزشکی نامه نوشته برای رئیس دانشگاه و قائم مقام وزیر تا او تکلیف استخدام این دختر مبتلا به فلج مغزی را مشخص کند.

خسته وارد ساختمان می شود می رود طبقه دوم که دفتر رئیس آنجا بود، نامه را به منشی رئیس نشان می دهد، منشی می گوید: آقای دکتر رفتند بیمارستان بازدید، معلومم نیست کی برگرده، می خواهید برید زنگ بزنید جواب رو بهتون بگم، می خواهید هم منتشر بشینید.

دختر گفت: منتظر می نشینم.

نیم ساعت است که نشسته مدام صلوات است که می فرستد، دلشوره دارد، اگر کارم درست نشه چیکار کنم، به خودش می گوید، خودش هم جواب خودش را می دهد: هر وقت نه قطعی گرفتی آبغوره بریز.

بماند که خیلی اهل آبغوره ریختن نبود، تا یادش می آمد با شرایط جنگ می کرد و جنگ می کرد. وقتی حسابی خسته می شد، ناخودآگاه جایی که اصلا هم مهم نبود اشکش می ریخت و حالا حالا هم بند نمی آمد.

در باز می شود آقای رئیس وارد می شود. دختر با ترس و یا خدایی که زیر لب می گوید می ایستد و آرام سلام می کند. آقای دکتر بدون اینکه به دور و اطراف و کسانی که تو انتطار دیدن او نشسته اند توجهی کند وارد اتاق خودش می شود. آقای دکتر رئیس بخش قلب هم بود، بخشی که دختر دو سال طرحش را آنجا گذرانده است. دکتر سختگیری که خبر آمدنش به بخش نفس را در سینه کادر و کارکنان حبس می کرد، اگر کوچکترین خطایی از مریض می دید از سمت هر کسی، دکتر، پرستار، دانشجو، خدمات برخورد درست و حسابی می کرد. دختر البته تو مدت دو سال طرحش سابقه چالشی با دکتر نداشت و یک بار بیشتر دکتر را توی بخش ندیده بود. اول صبحی بود دختر داشت علایم حیاتی را توی پرونده وارد می کرد و آماده می شد که همکارانش بیایند و بخش را تحویل بدهد و برود که سایه ای را دیده بود که وارد اتاق شده بود، شک کرده بود که چقدر شبیه آقای دکتر رئیس بخش بود. پا شده بود و رفته بود دم در اتاق و دیده بود که بله خود آقای دکتر هست. سریع پرونده های بیماران آقای دکتر را برداشته و با خود برده بود و بالای سر بیماران گذاشته بود. گزارش مختصری از حال بیماران دکتر و اقدامات انجام شده و آخرین وضعیت علایم حیاتی بیماران را هم به اطلاع رسانده بود. دکتر لبخند کم رنگی از سر رضایت زده بود و پرسیده بود استخدامی؟ دختر جواب داده بود: نه دکتر پرسیده بود: دانشجویی؟ باز دختر جواب منفی داده بود. دکتر یک نگاهی کرده بود و دختر قبل سوال دکتر گفته بود نیروی طرحی هستم آقای دکتر. دکتر از محل تحصیلش پرسیده بود:- کجا درس خوندی ؟ دختر گفته بود: همین جا دکتر پرسیده بود: آزاد؟ یا سراسری؟ دختر گفته بود: سراسری. دکتر با رضایت سری تکان داده بود و گفته بود: پس از بچه های دانشگاه خودمونی.

یادش هست همکارانش که امده بودند، ماجرا را با آب و تاب تعریف کرده بود و کلی پز داده بود که دکتر من رو بچه دانشگاه خودش خطاب کرد. از یادآوری این خاطره حالش کمی بهتر می شود، ولی به خودش تشر می زند این فقط خاطره توئه، دکتر هیچی از این اتفاق و خاطره که برای تو خوب بوده یادش نیست. منشی از اتاق دکتر بیرون می آید نامه را به دختر می دهد و می گوید:- دکتر ارجاع دادند به معاونت درمان که تو خیابان اون طرف میدان هست، تشریف ببرید اونجا.

دختر نامه را می گیرد و لنگان لنگان از پله ها پایین می آید، خیابان را رد می کند، میدان را رد می کند و به خیابان روبرو می رود و چند ساختمان را رد می کند و وارد ساختمان معاونت درمان و غذا و دارو می شود. دیگر چیزی به پایان وقت اداری نمانده، خدا کند معاون درمان باشد. می رود دفتر معاون درمان. نامه را به منشی می دهد، منشی نامه را نگاه می کند و می گوید: متاسفانه آقای دکتر این هفته را  رفتند ماموریت و نیستند، شما هفته بعد تشریف بیاورید. دختر نامه را می گیرد و خسته و خرد و خمیر و نگران  ساختمان را ترک می کند.

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.