صد داستان

گوشی تلفن زنگ می خورد دختر منتظر می شود اگر مادر هست خودش گوشی را بردارد از مادر خبری نمی شود، سراغ تلفن می رود و گوشی را برمی دارد، صدای آقای جوانی آن طرف تلفن می گوید:- سلام خانم قهرمانی هستند؟ دختر می گوید:- با خواهرم حتما فرمایش دارید، یکی دو روز دیگر می رسند، حتما برای کتابهاتون زنگ زدید، بهشون میگم باهاتون تماس بگیرن.

مرد جوان با تشکری تلفن را قطع می کند.

خواهرش تعریف کرده بود که توی سمیناری  که شرکت کرده بود استاد جلسه کتابهای یکی از دانشجوهایش را گرفته و بهش داده.

خواهرش که شهر دیگر دانشجو هست آخر هفته برمی گردد و دختر ماجرای تلفن آقای جوان را با آب و تاب تعریف می کند. خواهرش به لحن دختر می خندد و می گوید تو چرا این طور حالا تعریف می کنی؟ دختر به خواهرش نمی گوید که یه حسهایی کرده، با هیممم همینطوری قضیه را قبل سوتی دادن تمام می کند.

یک ماه بعد مجدد تلفن خانه شان زنگ می زند و ماجرای قبل تکرار می شود، دختر گوشی را که برمی دارد و می بیند باز آن آقای جوان است می گوید:- ببخشید خواهرم مگه کتابهاتون رو نیاورد؟ آقای جوان می گوید:- چرا چرا زنگ زده بودم ایشان را برای  یک سمینار دعوت کنم و دختر می گوید خواهرم امروز برمی گردند خانه حتما بهشان اطلاع می دهم با شما تماس بگیرند. مرد جوان تشکری می کند و گوشی را قطع می کند. دختر گوشی را که می گذارد سرجایش زیر لب بادا بادا مبارک بادایی می گوید. مادرش که به خانه برگشته متوجه ذوق دختر می شود و می پرسد کی بود، دختر با گفتن اینکه زنگ زده بودن فاطمه رو برای سمینار دعوت کنند از دست مادر خلاص می شود. باید مواظب سوتی هایش باشد. شب خواهرش را صدا می کند و آرام می گوید:- فاطمه امروز اون آقاهه دوباره زنگ زد  و برای سمینار دعوتت کرد. بعد باز شروع به بادا بادا مبارک بادا خواندن می کند. خواهرش می گوید:- وایسا ببینم تو چرا این طوری می کنی؟ می گوید: -گمونم خواستگاره، حسم اینو می گه، فاطمه می گوید: – بیخود اصلا نمی رم. دختر که فکر می کند خرابکاری کرده با دستپاچگی می گوید:- بابا شوخی کردم تو چه جدی گرفتی، زشته برو ببین چیکار داره. نری زشت میشه ها گفته باشم. مادر فردایش می گوید شما دو تا دیشب چی پچ پچ می کردید؟ با خنده می گوید: مامان گیر دادیا چی می خواست باشه، مگه هفته پیش نمی گفتی پسر یکی از هم ولایتی هاتون  به اسم جلال خواستگارش بوده ، داشتم براش تعریف می کردم که مامان جلال تو بخشمون بستری بود و جلال هم اومده بود همین. مادر نگاهی به دختر کرد و گفت خلاصه خیال نکن که متوجه کارات نیستما. دختر هیممی می کند و می گوید: آره بابا می دونم من با تو ، یک روح هستیم توی یک بدن، ممکن نیست من کاری بکنم شما خبردار نشی.

عصری که از سر کار به خانه می رود، خواهرش برگشته و توی خودش است، دختر احساس می کند که حدسش درست بوده ولی برای اینکه خواهرش را حساس نکند چیزی نمی گوید.

چند ماهی هست که خواهر  کوچکتر چند خواستگار دور یا نزدیک دارد، او اولین بار که متوجه ماجرای خواستگارهای خواهرش شد، از ترس اینکه به خاطر او که دختر بزرگ خانه بود، خواستگارهای خواهرش را رد کنند، سر حرف را با پدرش با همه سختی هایش باز کرد و گفت:- آقا جان نکند به خاطر من خواستگارهای بقیه را رد کنی، پدر با خنده گفت:- نه دخترم هر کی زود شوهر گیر بیاره زودم شوهر می کنه. با شنیدن این حرف پدرش حالش بهتر شده بود، همین طوری اینکه به خاطر درد پاهایت و راه رفتنت زندگی سختی را تجربه کنی یک روی داستان است و اینکه بقیه احساس کنند مزاحم زندگی شان هستی یک روی دیگر داستان.

حالا اما احساس می کند ماجرای این خواستگار خواهرش جدی است و او فکر می کند که خودش را باید برای چه چیزهایی آماده کند؟

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.