صد داستان

دوم راهنمایی بودند، معلم ریاضی نداشتند، نه اینکه از اولش نداشته باشند، اولها  معلمشان می آمد اما بعد عید دیگر نیامد. می گفتند رفته مرخصی. معلم دیگری هم برایشان نیامد. نمی شد و اجازه نداشتند که زنگهای ریاضی مدرسه نروند، آنها هم نشستند، فکر کردند، نقشه ریختند که چکار کنند، با خودشان توپ آوردند و زنگهای ریاضی بدون معلم تبدیل شد به زنگهای ورزش بدون معلم. چند نفرشان  دو تیم می شدند و والیبال بازی می کردند و بقیه هم نقش تماشاچی را داشتند.

یک روز که داشتند توی حیاط مدرسه بازی می کردند، توپ رفت پشت بام، رفتند سراغ بابای مدرسه که برود توپشان را بیاورد، بابای مدرسه که یک آقای اخمو و بداخلاقی بود و با خانواده اش در ساختمان گوشه حیاط مدرسه زندگی می کرد، برای شکایت راهی دفتر مدرسه شد و این طور بود که  مدیر و ناظم آمدند سر وقتشان و توپشان را گرفتند و دستور دادند که همه به کلاس بروند. توی کلاس همه را با خط کش تنبیه کردند. بعد تهدید کردند که شلوغ نکنید، بقیه کلاسها درس دارند و کلاس را ترک کردند.

مدیر و ناظم که از کلاس بیرون رفتند، پچ پچ ها شروع شد دستهایشان را به هم می مالیدند ، با لبخند آخ و اوخی می کردند، بعد سر اینکه کی محکمتر کتک خورده کی آرام دستهایشان را به هم نشان می دادند ، باز همهمه شروع شد، یکی از بچه ها هم رفت پای تخته و شروع کرد شعار نوشتن روی تخته، توی همین اوضاع در کلاس باز شد و ناظم آمد توی کلاس.

بچه هایی که سرپا بودند به سرعت خودشان را رساندند سرجایشان، مبصر سریع رفت جلوی تخته سیاه و برپا داد، ناظم گفت بشینید و شروع کرد به دعوا که چند بار باید بهتون بگیم ساکت کلاسهای دیگه درس دارند، کی می خواهید این حرفا رو متوجه بشید، بشینید اون قسمتهایی رو که خوندید رو مرور کنید، چند روز دیگه  امتحانات شروع می شه ،

در حین حرفهای معلم چشم بچه های کلاس روی تخته ثابت شده بود، چند تا از بچه ها به مبصر اشاره می کردند و تخته را نشان می دادند که تخته را پاک کند، ناظم ایما و اشاره های بچه ها را گرفت وبه  حرکت دستشان دقت کرد و  مشکوک برگشت طرف مبصر که نگاهش روی نوشته های تخته سیاه افتاد، یک آن  شعارهای روی تخته را که دید، قرمز قرمز شد، با عصبانیت از کلاس بیرون رفت، نفسها در سینه حبس شده بود، چند لحظه نگذشت که در باز شد و ناظم و مدیر دوتایشان وارد کلاس شدند، ناظم به مبصر که هنوز  پای تخته ایستاده بود دستور داد بشین. بعد شروع کرد به زدن توی دست بچه ها و داد و بیداد که یالا بگید کی شعارها را روی تخته نوشته . کی نوشته “ای ناظم تو با کتک کاریت و ما با شلوغ کاریمان بیا بجنگیم”، یالا  بگید بگید ببینم این ها رو کی نوشته، پس “جنگ جنگ تا پیروزی”، یه جنگی نشانتان بدهم، تا بفهمید جنگ یعنی چه؟

وقتی خط کش ناظم محکم روی دست بچه ها می خورد قیافه ها جمع می شد و آخ آرامی شنیده می شد، اما کلاسهای ریاضی بدون معلم اینقدر بچه ها را به هم نزدیک کرده بود که کسی نخواهد خود شیرینی کند و فرد شعار نویس را معرفی کند. کتک خوردن هم با صدای زنگ اخر مدرسه به پایان رسید و بچه ها در حالی که داشتند دستشان را به هم می مالیدند یا هایی می کردند و دستشان را زیر بغلشان می گذاشتند مدرسه را ترک کردند …..

 

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.