صد داستان

مرد  میانسال برادر زاده کوچکش را در بغلش، روی زانویش می نشاند و روی سرش دست می کشد و از سرش می بوسد. دختر با حسرت نگاهی به پدرش می کند و بغض می کند. بچه نیست ولی حسرت اینکه الان بچه بود ولش نمی کند. درگیر است، با خودش فکر می کند یعنی الان اگر بچه بودم پدرم مثل مسعود من را بغل می گرفت و می بوسید؟

این خود درگیری فوران می کند و وقتی پدرش صدایش می کند با جواب تند به پدر خودش را نشان می دهد. پدر متعجب نگاهش می کند  و می گوید:- باز چی شد، قاتی کردی و تند شدی؟ دختر با اشک چشم  و بغض در گلو می گوید:- مسعود رو خیلی دوست داری مگه نه؟ خیلی خیلی بیشتر از من و بقیه بچه های خودت؟ هیچ وقت ما رو توی بغلت ننشوندی، دست رو سرمون نکشیدی، ترس ازت برای ما بود، محبتت برای برادرزاده هات …..

پدرش سکوت می کند، چشمانش تر می شود، تری که دختر تا به آن روز سابقه نداشته که دیده باشد، حتی پدرش توی مرگ عزیزانش هم گریه و بغض نکرده و نمونه کامل و جامع مرد هرگز گریه نمی کند بوده، یعنی من چی گفتم که چشماش ترشد؟

بعد پدر سکوتش را می شکند و می گوید:- من همیشه دوستتون داشتم، برای همین همیشه سگ دو زدم تا شما تو رفاه و راحتی بزرگ بشید، حتی جبهه رفتن رو ول کردم و همراه دوستام نرفتم و اونا رفتن شهید شدن که بالای سر شما باشم، بماند که تو همین رو هم تو سرم کوبیدی که چرا جبهه نرفتی و شهید نشدی، من فکر می کردم همینها محبتم به شماست، من یه آدم قدیمیم محبتهای امروزی رو بلد نبودم هیچ وقت…

شنیدن  این حرفها  دختر را خوشحال می کند، حس بدی که از بچگی به خاطر دعوای پدر و مادرش نسبت به پدر داشت کمی ترک برمی دارد، با خود فکر می کند:- راست می گوید چقدر بیچاره پدر این در آن در زد که من خوب شوم، درد پاهایم از بین برود، من را این شهر و آن شهر دکتر برد. حتی رشته ام رو هم به خاطر خوب شدنم زورکی گفت باید بری تجربی خانم دکتر بشی و بتونی دردهات رو خودت درمون کنی، همیشه هم که پشتم بوده ، اون دفعه ای که به سرم زده بود با یه جانباز قطع نخاعی ازدواج کنم و داشتم می رفتم با آقای جانباز صحبت کنم یادت نیست دختره خیره سر؟ با اینکه مخالف بود و کلی باهات صحبت کرد که دخترم تو شرایط زندگی خودت برای خودت سخته، شرایط رو برای خودت سختتر نکن تو از عهده اداره زندگی با یه جانباز قطع نخاع با وجود مشکلات جسمی زیاد خودت بر نمی آی، بعد که سکوتت رو دیده بود بهت توپیده بود که باز هر غلطی بکنی پشتتم …. بماند توی قدر نشناس دست رد آن آقا را هم از چشم ترساندنهای پدرت دیدی و فکر کردی اگر محکم جلو رفته بودی آن طور نمی شد….

 

حالا که پدر این روزها نیست چقدر دختر دلش برای این حرف پدر تنگ می شود:- هر غلطی بکنی بازم پشتتم

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.