احسان خان مدیر چالش نویسندگی گروه هنری ویدار اولین  اطلاعیه چالش نویسندگی را در سال 1400 صادر می کند که ای نویسندگان گروه چه نشسته اید که چالش داریم چالش. دختر فکر می کند وای چیکار کنم هفتاد و ششمین داستان چهارمین دوره حرکت صد داستان رو هم که ننوشتم چیکار کنم. نفسی عمیقی می کشد و اندک اکسیژنی را وارد ریه دی اکسید شده اش در اثر زدن ماسک و تنفس پی در پی co2 می کند و می گوید حالا برای نگارش صد داستان وقت دارد برویم سر وقت چالش داستان نویسی احسان خان ببینیم چه می توانیم بکنیم. احسان خان در اطلاعیه اش آورده:

چالش این هفته: تکمیل داستان

چند خط اول داستان یکی از نویسندگان طنز معاصر رو داریم و بقیه اش با شرکت کننده هاست.(از جمله خود بنده!!!)

نکته اول: داستان از ۵۰۰ کلمه بیشتر نشه.

نکته دوم: ادامه داستان با چند سطر اولش همخوانی داشته باشه، طوری که اگه کسی داستان رو بخونه به راحتی متوجه نشه که کار دو نفره.

نکته سوم: انتخاب نام مناسب برای داستانه که تو چالش قبلی بعضی از دوستان‌ فراموش کرده بودن.

نکته چهارم: متن اولیه و ادبی داستان به درخواست چند نفر از بچه ها، با عذرخواهی از نویسنده اصلی به متن‌ امروزی تبدیل شده.‌

و حالا داستان:

“”””””””ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه ما یه ایستگاه اتوبوس خاصه. نه به این خاطر که تو منطقه خاصی از شمال شهر یا مرکز شهر واقع شده و یا مثلا به چند تا خیابون اصلی راه داره.‌ اتفاقا مثل خیلی از ایستگاه های دیگه، ایستگاه آخر خطه و اگه اتوبوسی در کار باشه، میشه بالاخره سوار اتوبوس شد.‌ منتها مساله جالب توجه توی این ایستگاه………………””””””””””””

نویسندگان عزیز می تونن فرداشب از ساعت ۲۱ الی ۲۳ آثارشون رو توی گروه یا هر ساعتی از شبانه روز به پی وی بنده ارسال کنن.

 

گروه هنری ویدار

 

دختر از صبح که سرکار است مدام مفهوم داستان چالش را توی ذهنش حلاجی می کند که آخر در مورد ایستگاه اتوبوس چی بنویسم که هم خودم خوشم بیاد هم جناب احسان که مدیر چالش مربوطه است داستانم را منتخب ببیند. یک لحظه زیر دوش یادش می اید که برود داستان را پیدا کند و ببیند اصلا قصه داستان چی بود، یادش می آید توی داستان اسم نویسنده طناز داستان نیامده، هر چی جستجو می کند داستان را پیدا نمی کند که نمی کند. حتی چند داستان کوتاه دیگر در مورد اتوبوس می خواند. به خودش می گوید برم یه بار دیگه متن چالش رو ببینم چی بود، و می بیند متن چالش ویرایش شده و اسم نویسنده (زنده یاد منوچهر صفا یا همون غ.داود) اضافه شده است. خوش حال می رود بار دیگر به گوگل خان التماس می کند که کمک کن داستان را گیر بیارم و ببینم ماجرای داستان چیه تا بلکم بتونم این چالش حیاتی رو از دست ندم، کیمیاگری در خیابان و ماجرای بلیط فروش می شود موضوع داستان مرحوم صفا.

سر نماز دختر در حین صحبت با خدای نازنین از رگ گردن نزدیکترش کلی سوژه پیدا می کند. نماز را تمام می کند و سوره قمر را هم بدرقه راه نمازش می کند و  تا سوژه ها از ذهنش نپریده اند مناجات شعبانیه اش را به آخر وقت موکول می کند و می نویسد:

 

پا در کفش کیمیاگر عمو صفا

ایستگاه اتوبوس نزدیک خونه ما یه ایستگاه اتوبوس خاصه. نه به این خاطر که تو منطقه خاصی از شمال شهر یا مرکز شهر واقع شده و یا مثلا به چند تا خیابون اصلی راه داره.‌ اتفاقا مثل خیلی از ایستگاه های دیگه، ایستگاه آخر خطه و اگه اتوبوسی در کار باشه، میشه بالاخره سوار اتوبوس شد.‌ منتها مساله جالب توجه توی این ایستگاه بقالی آقا ماشالاهه. آقا ماشالا تو مغازش همه چی پیدا میشه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. نشده تا حالا زری خانم  بیاد دنبال نون دست خالی برگرده، فاطی خانم سبزی بخواد آقا ماشالا بگه نداریم شرمنده، رژُی خانم رنگ مو بخواد و نباشه، آقا یدی برا درد مفاصلش دنبال قرص آسکار باشه و تو بقالی ماشالا خان پیدا نکنه، حتی پا تو کفش بلیط فروش کیمیاگر ایستگاه اتوبوس  هم می کنه و وقتایی که پیرمرد نیست یا حواسش نیست بلیط اتوبوس هم می فروشه. همین میشه که بلیط فروش و قصاب و پارچه فروش از دست آقا ماشالا دلشون خونه. یکی دیگه که حسابی دلش از دست آقا ماشالا خونه صغرا خانومه. صغرا خانوم مباشر محله است، از کار همه سر در می آره و برای درد گردن خواهر زری خانم، نازایی عروس فاطی خانم، چین و چروک پوست دور چشم رژی خانم، کمر درد زن آقا یدی هم یک راه حلی تو آستینش داره. حتی صغرا خانم می تونه بگه عروس فلان محله که خودش هم خبر نداره بچه یی تو راه داره هشت ماه دیگه پسر به دنیا خواهد آورد یا دختر. آقا ماشالا با لبخند خاصی که بر لب داره اکثرا در همون مشغولیت به حرفه خود، اهالی رو تخلیه اطلاعات می کنه و علاوه بر اون یه موقع هایی که مغازه اش خلوته می اد تو ایستگاه اتوبو س کنار منتظرین اتوبوس می شینه و از تازه واردینی که آمدن مهمونی و حالا دارن برمی گردن به شیوه ای که حتی ماموران MI6 و ک گ ب به گرد پاش نمی رسن تخلیه اطلاعات می کنه و تو مشت مشتریاش که می ان مغازش می ذاره و باعث می شه اطلاعات صغری خانم تازه و دست اول نباشه، مخصوصا روزایی که صغری خانم چند روزی چادر چاق چول کرده  و به سفر زیارتی رفته.

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.