صد داستان

مدرسه اش نزدیک خانه عمه معظمه هست که عمه مزی صدایش می کنند. از مدرسه که بیرون می آید تپش قلب دارد نکند عمه را ببیند .عمه سر اینکه مادرش را از قول بچه های دایی اش عمه صدا می کند دعوایش می کند که من عمه تو هستم رباب، نه مادرت. تو باید منو عمه صدا کنی.به مادرت باید بگی مامان.رباب اما توی کتش نمی رود که نمی رود. عمه به حرف زدنش هم گیر می دهد که چرا ر را ی می گویی. خلاصه انگاری عمه با ۵ بچه ای که دارد باز بجز گیر دادن به او کاری ندارد.
از مدرسه که می زند بیرون با همه نوک پا راه رفتنش و زانوهای فاصله دار و خمش که باعث لنگان لنگان رفتنش می شود سعی می کند با عجله از سر کوچه عمه رد شود و از دو کوچه بعد به خانه شان برود تا به عمه اش بر نخورد.
انقدر هول راه می رود که چند باری سکندری می خورد اما به خیر می گذرد. داخل کوچه دوم شده است، صدای اذان می اید کمی جلوتر گلدسته ها و گنبد مسجد را می بیند، خیالش از دیدن عمه راحت شده هست و با بازیگوشی مشغول تماشای مسجد است. یک هو صدای آشنایی می شنود که او را صدا می زند:- رباب رباب قیزا بیردا نمیلی رن*
میخکوب میشود، سرش را برمی گرداند، صدای تپش قلبش را می شنود که به قفسه سینه اش کوبیده میشود مثل پرنده ای که توی قفسی افتاده باشد و دنبال رها شدن از قفس باشد و خود را به در و دیوار بکوبد، دهانش خشک شده، عمه به او می رسد و او به تلاش بیهوده ای که کشیده تا عمه را نبیند، فکر می کند .حالا به عمه چه بگوید که اینجا چه می کند !؟

ترجمه عبارت بالا: *رباب رباب دختر اینجا چی می کنه

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.