تلویزیون باز است آگهی قبل از سریال پخش می شود. تبلیغات مسابقه خاطره نویسی است. آدرس  مسابقه را  گوشه کتابش یادداشت می کند. چند روز بعد با دیدن آدرس به فکر شرکت در مسابقه می افتد. زمانی که برای اوقات فراقتش به موسسه فرهنگی شهدایی می رفت، صوت خاطره ها را رو ی کاغذ پیاده می کرد. هنوز چکنویسهای خاطرات را دارد می رود سراغشان. می خواند و می خواند و شروع می کند به نوشتن بهترین فرمانده من. از روزی می نویسد که اولین دیدار خاطره گو با شهید شکل گرفته و آن هم در یک سوء تفاهم. اینکه آستینهای تا کرده اش تا پوتین های واکس زده و مرتب و ظاهرکمی خشنش اصلا او را شبیه سپاهی و بسیجی نمی کرده. وقتی که اولین دوره آموزشی شان می بیندش، وقتی که توی عملیات دو تا از بچه ها را که استتار را رعایت نکرده بودند، دعوا می کند و بعد هم می رود از دلشان در می آورد. خاطره که آماده می شود اول برای پدرش که این فرمانده را می شناخته می خواند، پدرش لبخند می زند و می گوید روحت شاد آقا رسول، موقع انتخابات بود به خاطر تبلیغات شهری جبهه ها خلوت شده بود. حسن آقا تنهایی این ور خط تا اون ور خط رو می دوید و شلیک می کرد تا خلوتی خط لو نره، پدرش اینجا که می رسد لبخند می زند و می گوید: دخترم یک بار هم یک عده روحانی برای بازدید جبهه آمده بودند به من گفت می بری اینا رو از تپه اینا عبور می دی طوری که بخورند زمین و روی تپه غلت بخورند و بفهمند که جبهه برای بازدید و خاله بازی نیست.

حالا سالهای سال است که وجودی در دختر شکل گرفته و بزرگ شده، یادش که می افتد او هم حضور دارد، توی خواب می اید و دلتنگی اش را نشان می دهد، پای درد دل و دعوای دختر می نشیند. غرغرهایش را می شنود و بی هیچ ادعایی روزهایی هم که دل خوش به زمینی هاست غیبش می زند.

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.