چند روزی است که خانه است. رادیو باز است، از رادیو آهنگ حزینی  پخش می شود. دختر که از صبح احساس سنگینی مبهمی دارد و خودش هم نمی داند چه مرگش است، گوشش را تیز می کند و پیام تسلیتی را  می شنود:

 

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

در گذشت عالم ربانی و عبد صالح آیت الله آقای حاج میرزا حسنعلی مروارید (طاب‌ثراه) را به حضرت بقیةالله ارواحنا فداه و نیز به علماء اعلام و حوزه‌ی علمیه و عموم مردم متدین و وفادار مشهد مقدس و به‌ویژه به فرزندان مکرم و معزز و دیگر افراد خاندان محترم ایشان صمیمانه تسلیت عرض می‌کنم.

 

اسم آیت الله مروارید برایش آشنا می آید، تمرکز می کند یادش می آید چند سال پیش که با بچه های موسسه فرهنگی به اردو رفته بود، آقای مسئول اردو یک شب آمد و گفت: فردا دیدار با یک عالم عارفی فراهم شده که خودمون هم متعجبیم، آیت الله مرواردیدی یک عالم وارسته دائم البکاء، ایشون معمولا اردوهای خانمها را نمی پذیرند، شاید لطف شهدا شامل شما و ما شده که ما هم توفیق پیدا کردیم که به محضر این عالم برسیم. فردا حواستون رو جمع کنید و از محضرشون استفاده ببرید.

 

بعد جلسه یکی از بچه های کوچکتر از مسئول خانم  اردو می پرسد:- خانم جعفری دائم البکاء یعنی چی؟ خانم جعفری  جواب می دهد:-  یعنی به خاطر حضرت سیدالشهدا علیه السلام مدام گریانند و چشماشون نم داره، حتی من شنیدم این قدر در فراق امام حسین گریه کردند گوشه چشمهایشان زخم شده.

زینب با خودش فکر می کند و با حسرت می گوید: وای خوش به حالش که این قدر تونسته به خدا و ائمه نزدیک باشه، فردا می رسد و می روند خانه آیت الله مرواریدی که یک خانه قدیمی است. سادگی خانه حس خوبی به دختر می دهد. می روند  توی اتاق و  پشت سر هم ردیفی  روی فرشهای کهنه می نشینند و منتظرند تا آیت الله مرواریدی بیاید. کمی طول می کشد و آیت الله مرواریدی می آید. یک پیرمرد متوسط الجثه ای که آرامش خاصی در صورتش موج می زند و گوشه چشمهایش هم قرمز است. مسئول اردو با سلام و صلوات شروع به صحبت می کند و تشکر می کند که بچه های اردو را پذیرفته و خواهش می کند که حاج آقا به بچه های اردو توصیه هایی بکند. حاج آقا خیلی کوتاه و دلنشین کمی صحبت می کند و به این اشاره می کند که خانمها توی خانه بجز همسرداری خیلی وظیفه ندارند البته محبت دارند که توی امور خانه هم خانواده را کمک می کنند.  از توصیه های حاج آقا با وضو بودن یادش هست، یکی هم دعای خروج از منزل که حاج آقا توصیه کرد موقع خروج از خانه آن را بخوانند. زینب احساس سبکی عجیبی می کند. اول دعا  و حسبی الله را که حاج آقا می گوید،  درگوشه دفتر یادداشتش که اکثرا همراه دارد می نویسد. شب شروع می کند تکمیل کردن دعا و حفظ کردن دعا. همین حسبی الله اش یادش می آید. از مسئول اردو  با ذوق و شوق می پرسد خانم جعفری اون دعا که حاج آقا گفتند چی بود اونی که با حسبی الله شروع می شد. مسئول اردو با بی تفاوتی که توی ذوق و شوق دختر می خورد می گوید: – من حفظ نیستم، ولی بگردی تو مفاتیح پیداش می کنی، از همین دعاهای معمولی بود که اومده. دختر تشکر سردی می کند و می رود سراغ مفاتیح و توی فهرستها دنبال دعای خروج از منزل می گردد و پیدا می کند. خوشحال دعا را در دفترش یادداشت می کند و با خود عهد می کند که با این دعا انس بگیرد.

حالا که خبر وفات آیت الله مرواریدی را می شنود شروع به زمزمه دعایی می کند که توی این سالها اکثر مواقعی که از خانه بیرون آمده خوانده است: بِسم الله الرحمن الرحيم حَسْبي اللهُ تَوَكَّلْتُ عَلَي اللهِ اللهمَّ إنّي أسئلُكَ خَيْرَ اُموُري كُلّها و اعوذُ بِكَ مِنْ خِزْي الدّنْيا و عَذابِ الاخِرَةِ. چشمهایش تر می شود و با خود زمزمه می کند پس این بود که دلم گرفته بود،  خوش به حالت حاج آقا. به امام حسین سلام برسون.

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.