ماه رمضان است که ظهری کاری برایش توی جای شلوغ شهر پیش می آید. از همین ظهری احساس ضعف می کند. چاره ای ندارد باید برود و کارش را راه بیندازد. سوار ماشینش می شود و یک بسم اللهی می گوید و راه می افتد. بیشتر از یک سال است که ماشینش را تحویل گرفته و رانندگی می کند. چشمتان روز بد نبیند انواع بلاها توی این مدت سر ماشینش آورده، از کوبیدن ماشینش به دیوار بتونی موقع پارک و افتادن سپر جلوی ماشینش بگیرید تا رانندگی تو هوا.

رانندگی توی هوا؟ بله درست شنیدید. ماجرایش از این قرار بود. ظهر از بیمارستان خودش را می رساند دانشکده، توی حیاط دانشکده ماشینش را کنار ساختمان پارک می کند، یک ساعت بعد که ساعت کارش تمام شده و می خواهد برود، دنده عقب می گیرد که دور بزند، یک هو چرخهای عقب ماشینش می  رود  روی بلندی، از آینه پهلوی ماشین نگاه می کند، چیزی متوجه نمی شود، با خودش می گوید:- خدایا این چیه زیر گرفتم؟ نکنه گربه ای چیزی بود؟ دوستش که کنارش نشسته از ماشین پیاده می شود که اوضاع را بررسی کند، می آید و می گوید بیا پایین ببین چیکار کردی؟ پیاده می شود می بیند در حین دنده عقب گرفتن آمده موتور شاگرد آشپزرا انداخته و چرخهای عقب روی موتور ایستاده. خلاصه خود شاگرد آشپز می آید و موتورش را از زیر ماشین در می آورد.

دختر که یاد این خاطراتش می افتد، خنده اش می گیرد و به خودش می گوید ولی خدا رو شکر تا حالا به ماشینی یا آدمی نزدم. گذشتن این فکر از ذهنش همان و بلند شدن صدای شترق ماشین جلویی همان. توی شلوغی چهارراه  که مجبور به ترمز ناگهانی شده ، کوبیده به ماشین جلویی. غوغایی می شود. ماشینش را ملت دوره می کنند. صدای نچ نچ خانما را چه به رانندگی، و نچ نچ ماشین بابا را زد داغون کرد، کلافه اش می کند، برایش سخت است از ماشین پیاده شود، شیشه ماشین را پایین می دهد، راننده اما مثل مردمی که نچ نچ می کنند،  ناراحت نیست. خیلی آرام می گوید چیکار کنیم خانم؟ زنگ بزنم پلیس بیاید؟ دختر که ترسیده و ضعفش بدتر شده می گوید:- خب معلومه مقصر منم، لازم نیست پلیس بیاد، فقط برید جلوتر تا راه بندان باز بشه، بعد نگه دارید تا صحبت کنیم.

راننده می رود و می نشیند توی ماشینش و ماشینش را جلوتر پارک می کند و دختر هم پشت سر ماشین مرد نگه می دارد، مرد پیاده می شود، دختر شیشه کناری را پایین می دهد. مرد با دیدن رنگ پریده دختر می گوید حالا خیلی هم چیزی نشده یه تصادف کوچیک بوده، دختر لبخند کم رنگی بر لبش می نشاند و می گوید:- آقا شما شماره من را یادداشت کنید، ماشینتون را بدید تعمیر، بعد مبلغش هر چی شد، پرداخت می کنم.

مرد شماره دختر را یادداشت می کند و یک تک زنگ می زند که شماره خودش هم بیفتد و راهی می شود و می رود. دختر نفس راحتی می کشد و می گوید:- اینم از اولین تصادفم. ولی خدایی طرف آدم مودبی بود.

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.