پارچه را روی زمین می اندازد، آن طور که دست مادرش دیده برش می زند و بعد می دوزد. تویش را با کهنه پارچه پر می کند. برایش مو، چشم و ابرو هم می دوزد. لب کلفت غنچه ای را هم فراموش نمی کند. بعد چند تکه لباس هم برایش می دوزد. عروسکش که حاضر می شود می گذاردش کنار عروسکهای دیگرش توی دکورش.

دخترخاله اش عروسکش را می بیند و می گوید چرا این قدر زشت درست کردی؟ دختر جواب می دهد خودت چی، خودت چی درست کردی؟ دختر خاله از کیفش عروسکی را در می آرود که به کمک مادرش درست کرده عروسک مدل روسی بدون دهان و با موهای طلایی پیچ پیچ، انصافا قشنگ شده، دختر همانجا عروسکش را تکه تکه می کند و دور می ریزد. دختر خاله می گوید:- اه چرا همچین کردی، خب به من مامانم کمک کرده بود، تو هم دفعه بعد بهتر می تونستی درست کنی، دختر می گوید: دلم خواست خودم درستش کردم خودمم دلم خواست تیکه پاره اش کنم.

توی خواب می بیند خدا در کار خلقت است، کمی از گل را برمی دارد و شکل و فرم می دهد، احساس می کند خودش هست، بعد خدا یه هایی می کند و این گل که خودش باشد گوشت و پوست و استخوان دار می شود. حالا حسابی بزرگ و درشت شده، و دیگر در فضای پر آب رحم مادرش رها نیست. یک لحظه انگاری زلزله می شود افقی می شود و بعد سرو ته. دستش گیر می افتد و یک پایش آویزان می شود و یک پایش تا می خورد. صدای آه مادرش را می شنود که با ناله تکانی به خودش می دهد و از زمینی که ولو شده با دست می گیرد و پا می شود. بعد در خواب دنیا آمدنش را می بیند که زنها دور مادرش را حلقه کرده اند تا کمکش کنند بچه ای را که با یک پا دارد به دنیا می آید که سالم به دنیا بیاورد. بچه کبود به زمین می افتد. بعد می بیند سخت راه می رود. می افتد سرش و چانه اش می شکند. بعد می بیند زمین می خورد و دوستش آه می کشد و دستش را می گیرد و بلندش می کند و می گوید: خوش به حالت می روی به بهشت. دختر از زور دردها و حرفها به سینه مادرش می کوبد و می گوید من رو چرا به دنیا آوردی من نمی خواستم من نمی خواستم ، خدا صدایش در می اید که دلم خواست خودم درستش کردم خودمم دلم خواست تیکه پاره اش کنم.

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.