ایمیلش را باز که می کند با ایمیل همکلاسی اش مواجه می شود. یک پاورپوینت موزیک دار با این شعر پابلو نرودا:

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی

اگر كتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نكنی

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

 

 به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سركش

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند

دوری كنی…

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی…

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری.

 

دختر چند بار کلیپ را می بیند. از شعرش خوشش می آید لبخندی می زند و می گوید امیرخان چرا این حرفها را خودت جدی نمی گیری. به  گیرندگان ایمیل که خودش هم جزو آنهاست دقت می کند، هر هفت  نفرکلاسشان گیرنده ایمیل هستند. کلاسشان ترکیب جالبی دارد، 4 دخترند و 4 پسر. دخترها همه سالها کار کرده اند و حالا برای ادامه تحصیل آمده اند، زینب کوچکترینشان است. پسرها همه کوچکتر از دخترها هستند. امیر بزرگترین پسرها با اختلاف سن 4 سال با زینب. امیر ناامید نشان می دهد، مدام حرفش با من می دونم این درست نمیشه تمام می شود. زینب چند روز بعد باز یک ایمیل دیگر دریافت می کند باز به شرح ایمیل قبلی و اینکه او یکی از گیرندگان ایمیل هاست. زینب حس عجیبی پیدا کرده، یک جورهایی دارد از امیر خوشش می آید. پسر صادقی به نظر می رسد. جنوبی است و خونگرم. یک حافظ رنگ و رو  رفته کنج قفسه کتابخانه اتاق خوابگاهشان جا خوش کرده، توی خوابگاه با پنج تا از بچه های کارشناسی مامایی هم اتاقی است. حافظ مال سمیه است. زینب از سمیه اجازه می گیرد و فالی برای خودش باز می کند، شعری با مطلع زیر برایش می آید:

 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش  /  بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

زینب لبخند غمگینانه ای می زند و به خودش می گوید اینم که از اولش برام هجران رقم زد ای بابا. بعد حافظ را می گذارد سر جایش و مشغول انجام تکالیفش می شود. امتحانات دارد شروع می شود. او نباید در امتحانات کم بیاورد. البته گرایش امیربا او یکی نیست. زینب، نسرین و زهرا گرایش پرستاری بهداشت روان را انتخاب کرده اند و بقیه از جمله امیر پرستاری داخلی جراحی می خوانند. ولی در کلاسهای عمومی  و کلاسهای مشترک تخصصی همدیگر را می بینند. زینب علاوه بر پناه بردن به حافظ، به موسیقی هم عادت پیدا کرده است، گوش می دهد و شعرهایی که می شنود را در دفترش می نویسد:

مستم اگر من مست نگاهت/ جز می عشقت باده نخواهم  از کاست هنگامه افتخاری، از همین مجموعه : ای وفادار تو بودم تا نفس بود/  دریغا همنشینت خار و خس بود/ دلم را بازگردان همین جان سوختن بس بود بس بود…

سمیه هم اتاقی اش جور خاصی زیر نظرش دارد، با طعنه و لبخند می گوید: زینب خانم خیلی موسیقی گوش می دی، خبریه؟ عاشق اینا شدی؟ حافظ ما رو هم که نصفه جون کردی از بس فال گرفتیJ البته تو این اتاق همه مون مبتلا به فال حافظی ما، حافظ نمی گه یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور… زینب نگاهش می کند و می گوید: نه سمیه جان عشق کیلو چند ، تازه ما بخواهیم و عشق نخواد چه فایده، در همین حین یک هو صدای نفرین مجتبی کبیری از محوطه خوابگاه به گوش می رسد: الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش

 

بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش

 

الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال

 

هیچی از اون روز نمونه بجز گلای پر پرش

سمیه به زینب نگاه می کنه و با خنده می گه: نفرین می کنی اگه عشق نخوادت بیخود کرده و با خنده با مجتبی کبیری هم آواز می شه و ادامه می ده :

قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا

 

خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش

 

من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی

 

بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش

 

عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه

 

زجرهایی که به من دادی بکشی تا آخرش

 

الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره

 

رسوای عالمت کنن اون چشای در به درش.

 

قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا

زینب نگاهی به سمیه می کند و می گوید: مثل اینکه خودتم عاشق دل باخته ورشکسته ای که ….

بعد دوتایی می خندند.

 

 

نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.