صد داستان

ننه کلثوم تو ساک دستی اش نان و پنیر و میوه گذاشت و حاضر بودن خودش را اعلام کرد. پدر هم لباسش را پوشیده و حاضر بود. به من تشری زد و گفت: – زود باش دختر  دیرمون می شه.

من دوست نداشتم با ننه این سفر را بروم. رویم هم نمی شد بگویم آقا بگذارید مامان بیاد. ننه مادر خرج خانه مان بود و تصمیم های سفر را او می گرفت. رفتیم ترمینال و سوار اتوبوس شدیم. حرکت اتوبوس حالم را بد می کرد، ننه هم مدام نان و پنیر یا میوه می داد دستم. خلاصه دهانم مدام در حال کار کردن بود.

رسیدیم تهران، پدر آدرسی را که روی برگه کاغذ نوشته شده بود را  موقع پیاده شدن نشان راننده داد. راننده توضیحاتی داد. سوار تاکسی شدیم، آپارتمانها و آسمان خراشها انگار جلوی نفسم را گرفته بودند. جریان هوا را حس نمی کردم، حالم بدتر شده بود. محکم لبم را روی لبم فشار می دادم که بالا نیاورم.

بلاخره به یک ساختمان بزرگ چند طبقه رسیدیم. توی طبقه اول دستشویی را تا دیدم دستم که توی دست ننه بود را کشیدم طرف دستشویی. تا رسیدم توی روشویی بالا آوردم. هر چه خورده بودم ریخت بیرون. راه رو  شویی گرفت. ننه مستاصل شروع کرد با دستش راه روشویی را باز کردن که خدمه ساختمان که از کنار دستشویی می گذشت صحنه را دید آمد توی دستشویی، غرولند کنان گفت ننه جا قطحی بود روشویی را به گند کشیدید. احساس خجالت کردم، دلم گرفت، بغض کردم . کاش مامان اینجا بود. شاید مامان پیشم بود این طور نمی شد. مرد روشویی را پاک کرد و شست و زمین را طی کشید. دهانم را شستم ولی مزه و بوی ترشی هنوز از دهانم می آمد. معده ام اما کمی سبک تر شده بود. از دستشویی که درآمدیم پدر را در سالن منتظر دیدیم. گفت مطب دکتر طبقه پنجم است. توی مطب خلوت بود. روی میز عکس پسری در کنار زن و مردی بود. پدر به منشی که همان زن توی عکس بود گفت ما از شهرستان آمدیم تا آقای دکتر دخترم را معاینه کند. منشی یک نگاهی به سر و وضعمان کرد و گفت: وقت گرفتید؟ پدرم گفت: نه. منشی نگاهی به دفتر جلویش کرد و گفت تا سه ماه وقت دکتر پر است، برای سه ماه دیگر می توانم به شما وقت بدم. پدر گفت: ما از شهرستان آمدیم نمی شود همین امروز کار ما را راه بیندازی؟ منشی می گوید:- اکثر بیماران ما شهرستانی اند و نمی توانم کاری برایتان بکنم.

یک شب شنیدم که پدرم به مامانم گفته بود آدرس یک دکتر را تهران گرفتم. می گن دکتر خوبیه، ببریم ببینیم این دکتره چی می گه.

از آن شب من توی فکر و خیال خودم را در حال دویدن دیده بودم. بازیهایم با بچه های محل جلوی چشمم می آمد. جرزنی دخترها و چلاخ چلاخ گفتنشان. لنگان دویدن با پسرها و تنه خوردن و زمین افتادن و زخمی شدن سر و دستم. به تقلید از بقیه روی لبه تیرآهنها راه رفتن و تعادل نداشتن و روی آهن افتادن و جر خوردن پوست چانه ام. مدام این خاطرات جلوی چشمم می آمد. با خودم می گفتم می رویم دکتر خوب می شوم صاف راه می روم، دیگر زمین نمی خورم. کفش پاشنه بلند می پوشم تا چشم دخترها در بیاید، با پسرها مسابقه دویدن می گذارم و همه شان را جا می گذارم. اگر خوب بشوم ننه آه نمی کشد و به مامنم طعنه نمی زند که اگه داداش تو شناسنامه زینب نگرفته بود دخترم این همه بلاکش نمی شد، عمه دیگر پز پسرها و دخترش را به مامانم نمی دهد. مامانم غصه نمی خورد.  فکر و خیالاتم که به جاهای خوب خوب می رسید، خوابم می گرفت نمی دانم در خواب هم توی رویا خواب دویدن می دیدم یا نه، ولی با حال خوب از خواب می پریدم.

حالا که منشی گفت باید سه ماه بعد بیاییم، بغض کردم، باید برای خوب شدنم سه ماه دیگر هم صبر کنم. آهی می کشم. از ساختمان بیرون می آییم  و سوار تاکسی می شویم. هیچ کدام حرفی نمی زنیم. ننه اهی می کشد و دستی به سرم می کشد و یک بلالی باش قیزیمی* می گوید. راننده تاکسی که متوجه لهجه ترکی پدرم می شود سر حرف را باز می کند و به ترکی با پدر مشغول صحبت می شود. چند خیابان نرفته ایم که ترمز می کند و از پدرم می پرسد پیش کدام دکتر، پدرم اسم دکتر را می گوید، راننده می گوید من دکتر را می شناسم، منشی خانمش هست، اکثر خریدهای بیرونشان را من انجام می دهم و برایشان می بردم. برگردیم با هم برویم ببینم وقت می دهد که امروز دکتر مریضتان را ببیند. دور می زند و راه رفته را برمی گردیم. جلوی ساختمان نگه می دارد. به پدرم می گوید حاج خانم و دخترت نیان بریم اگر وقت گرفتیم برگردیم و ببریمشان.

می روند چند دقیقه ای طول می کشد برمی گردند پدر کمی قیافه اش باز شده است، راننده می گوید:- حاج خانم گلن هفته یه وقت وردی**.

 

ننه لبخندی می زند به ترکی به جان آقای راننده دعا می کند. پدر با ننه صلاح مشورت می کنند و قرار می شود پدر ما را ببرد خانه فامیل دورمان بگذارد و خودش برگردد خانه و هفته بعد بیاید دنبالمان و ببردمان دکتر. فامیل دورمان دوست دوران کودکی اش هست. می رویم یک هفته به سرعت  با پذیراییهای خوب خانم عمو می گذرد، مهربان است، مدام در حال میوه آوردن و غذا دادن به من و ننه هست، یک بار با هم پارک هم می رویم، اما من خیلی بازی نمی کنم، توی فکر دکترم، کمی نگران شده ام، اگر حالم خوب نشود چه؟ اگر نتوانم بدوم چه؟ اگر نتوانم کفش پاشنه بلند بپوشم چه؟ ننه باز آه بکشد، عمه باز پز پسرها و دخترش را بدهد، مامانم غصه بخورد، خودم درد بکشم و زمین بخورم چه؟

بلاخره هفته بعد می رسد، دکتر اول می گوید راه برو، کج با زانوهای خمیده راه می روم، بعد دکتر سیمهایی را که سرشان سوزنی است را به چهار دست و پایم وصل می کند. سر سیمها سوزنی است و دردم می آید. دستگاه را روشن می کند و کاغذی که رویش سوزنها خطهای کج و کوله ای می کشند از دستگاه خارج می شود. دکتر کاغذ را به دقت چند بار نگاه می کند باز از من می خواهد که راه بروم. بعد به پدرم می گوید پدرجان دختر شما یک بیماری دارد که هیچ وقت خوب نمی شود، بدتر هم نمی شود. همین طوری می ماند. اگر دردهاش شدید شد و راه رفتنش بدتر شد فیزیوتراپی ببر. باید با دردهایش کنار بیاید و با همین وضع زندگی کند. پدرجان دخترت را این دکتر آن دکتر هم می بری مواظب باش، بعضی همکارای من پول براشون مهمه ممکنه بهت بگن بیار عملش کنیم تا بهتر راه بره. عمل برای این مثل راه رفتن لبه تیغ هست ممکنه هیچ وقت نتونه اصلا راه بره، ممکن هم هست مختصری بهتر شه، خلاصه به ریسکش نمی ارزه….

هر کلمه ای که از دهان دکتر خارج می شود مثل پتکی روی دویدن من ، روی کفش پاشنه بلند من ، روی درد نداشتن من، روی خیط شدن عمه، روی غصه نخوردن مامان ، روی تک تک آرزوهایم کوبیده می شود. بغض می کنم کاش مامانم کنارم بود….

 

 

*دختر بلا کشم

**حاج خانم برای هفته بعد وقت دادند

 

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.