صد داستان

مدیر مدرسه مان مرد همسن و سال پدر بود. شور و هیجان جبهه و دفاع را داشت. پدر می گفت توی جبهه دیدتش و می شناسدش.  من هم از وقتی یادم می آمد تا کسی را با لباس سبز بسیج و سپاه می دیدم، ذوق زده جلو می رفتم و می گفتم:- عمو سلام. اکثر روزها موقعی که توی صف به سمت کلاس می رفتیم، کلاهش را در  می آورد و جلویمان می گرفت که هر کس دوست دارد کمکی بکند. کلاهش زود از تک تومنی های پول  تو جیبی مان پر می شد. گویا کسی رویش نمی شد کمک نکند و فقط به فکر هله هوله خریدن خود باشد. یک روز سر صف گفتند:- بچه ها گوش کنید چهارشنبه بعد از ظهر از مدرسه می خواهیم بریم بدرقه رزمندگان، هر کی دوست داره بیاد، رضایتنمامه بیاره ساعت دو و نیم هم مدرسه باشه. آن روز دوشنبه بود و وقت داشتم مادرم را راضی کنم.

عصری به مادر می گویم: مامان از مدرسه می خوان ببرن بدرقه رزمندگان، می ذاری منم برم؟

می پرسد:- کجا می خوان برین؟

جواب می دهم:- سالن امجدیه.

می گوید:- با مینی بوس می برن و می آرن تون دیگه؟ برا تو دوره نمی تونی پیاده بری برگردیا.

راستش در مورد اینکه چطوری می خواهند ببرندمان سوال نپرسیدم ولی برای اینکه خیال مادر را راحت کنم می گویم:- بله گمونم با مینی بوس ببرن بیارن.

ذوقم برای رفتن را که می بیند دلش نمی آید نه بگوید، می گوید شب به پدرت می گویم تا رضایتنامه بنویسد و امضا کند. راه راضی کردن پدرم ، راضی کردن مادرم بود.

فردا صبح رضایتنامه امضا شده را می برم مدرسه و چهارشنبه ظهر از مدرسه می آیم ناهارم را می خورم و آماده می شوم دوباره برمی گردم مدرسه. در حیاط مدرسه چند نفری هستیم که آمدیم. بهمان سربند یا حسین و یا زهرا می دهند. سوار مینی بوسمان می کنند و می برندمان استادیوم امجدیه. استادیوم شلوغ است. چند تا اتوبوس نگه داشته، دور و بر هر رزمنده ای را چند نفر گرفته. کمی که می گذرد انها هم به صف می شوند، مثل ما که از مینی بوس پیاده شده ایم و یک گوشه به صف شدیم. ازبلندگو صدای قرآن می آید و سپس یک حاج آقایی کمی سخنرانی می کند. رزمندگان بعدش از زیر قرآن رد می شوند و می روند طرف اتوبوسها. ما توی صف پرچمهایمان را تکان می دهیم و صلوات می فرستیم.البته  از ما مدیرمان پذیرایی هم می کند، توی همان کلاه معروفش گز ریخته و کلاهش را جلوی مان می گیرد، ما هر کداممان گزی برمی داریم. من گزم را می گذارم جیبم. بعد اتوبوسها راه می افتند. ما باز برایشان پرچمهای ایرانمان را تکان می دهیم. رزمندگان که می روند. مدیرمان می گوید بچه ها بلدید از اینجا برگردید خانه هایتان. اکثر بچه ها با صدای بلند بله ای می گویند. من نگران می شوم که آیا می توانم این ده دقیقه راه به حساب بقیه را  پای پیاده برگردم.

صفمان پراکنده می شود. راه می افتیم. اولش فاصله ام با بقیه بچه ها کم است، اما رفته رفته فاصله ام زیاد می شود و یواش یواش گمشان می کنم. نفس نفس می زنم. عرق از پشتم سرازیر می شود. پاهایم به زور به دنبالم می آید. جاهایی می ایستم نفسی تازه می کنم و دوباره لنگان لنگان راه می افتم. یکجاهایی هم از دیوار می گیرم تا بتوانم قدم از قدم بردارم. بلاخره به سر کوچه مان می رسم. مادرم را می بینم که سر کوچه منتظر است. تا مرا می بیند سراغم می آید. از حال و روزم می فهمد که پیاده برگشتم. دستم را می گیرد و کمک می کند چند قدم مانده را با کمکش طی کنم. مادرم تا مرا با آن وضع می بیند، آهی می کشد و می گوید:- چقدر دیر کردی، چند بار اومدم سر کوچه، داشتم دیگه نگرانت می شدم. مگه قرار نبود با مینی بوس برگردید؟! پس چی شد.

ولو می شوم کف اتاق، بغض می کنم. مادر که بغضم را می بیند دیگر ادامه نمی ندهد و من فکر می کنم چرا یک بدرقه کردن ساده که برای بقیه کاری ندارد، برای من باید مصیبت باشد. …

 

 

 

پ.ن: نوشته های من در دوره آموزشی حرکت صد داستان آقای شاهین کلانتری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.