آقای استاد شاهین کلانتری در سایتش جریانی را به اسم «گزارش نیک» راه انداخته است. خود هدف این جریان را این گونه توضیح میدهد: « جریان «گزارش نیک»را با این هدف راه انداختیم که پایهای فراهم بیاوریم برای ژورنال نویسی (نوشتن یادداشت روزانه). هدف «گزارش نیک» آن است که تشویقمان کند در آغاز هر روز فهرستی بنویسیم از کارهایمان و در پایان روز، با نگاه به آن، فهرست کارهای انجامشده را، در صفحهی «گزارش نیک» همان روز، همرسان کنیم.»
من هم از «همسفران ثابتقدم گزارش نیک» هستم. از نوشتن گزارش نیک حتی در روزهایی که تحت عمل جراحی بزرگم قرار گرفتم دست نکشیدم. مدتها بود از روزانهنویسی دست کشیده بودم. حوصلهام نمیکشید. اما با پیوستن به این جریان، حالا هر روز مینویسم. در ادامه چند نمونه از گزارش نیکهای خود را منتشر میکنم.
گزارش نیک و غرغرهای قبل از عمل جراحی
اگر فکر میکنید عمل جراحی پیچیده و ۴-۳ ساعت طول کشیده باعث شود من ننویسم سخت در اشتباهید. مخاطبین عزیز اصلاً همش شما در اشتباهید. حالا طولش نمیدهم و بخشی از گاهشمارم، زیباترین تمرین نوشتن مدرسه نویسندگی، را همین جا کپی میکنم.
ساعت 6 تا 7: نشستیم تو نوبت.ظرفیت بیمه تکمیلی پر شده بود ۳۳ تومن بیشتر تو حسابم پول نبود. داداشم ۲۷ تومن هم از کارتهای مادر کشید. حقوق نجومیبگیری که ۶۰ تومن پول جراحی نداشت. خاک بر سر اقتصاد این مملکت. که نجومیبگیرش اوضاش اینه. تف البته گمونم بهتره. اونم هیئت علمی که نهایت خرجش دورههای ۵۰۰ هزار تومنی شاهین کلانتری و الهه علیزاده است و چند تا کتاب از طاقچه و فیدیو و کتابراه. ممنون که داداشم صادق و مامانم بودن. جا خالیه بابای حامیه برام پرمیکنن.
ساعت 7 تا8: اومدیم بخش رضایت عمل قطع عضو رحم و تخمدانها رو گرفتند دکتر درباره برداشتن تخمدانها چیزی نگفته بود. شایدم تقصیر خودمه که نپرسیدم. تختم ۳۵۲ هست همان تخت قبلی.
ساعت 8 تا 9: خانم پرستارم مهری هست واقعا مهر بود. به حرفم گوش داد جای خوبی از دستم رگ گرفت. داشتن میبردنم عمل که هی انما انما کردم اومدن انما دادن چقدرم شیک دیگه وسایل قدیم و اون شلنگ کلفت که تو پراتیک دیده بودم لازم نبود با سرم و ست سرم کارمو ردیف کرد.
ساعت 9 تا 10: دارم آهنگ تولد معین رو میخونم.
برای روز میلاد تن من، نمیخوام جام خوشبختی بنوشی و عوضش میکنم و از قول خود اعضا و جوارم که امروز از دست میدمشون میخونم. از رحم جان بابت اینکه بهش گفتم بیخاصیت عذر خواهی میکنم و قبلش به اساتید دکتر ازخوش و دکتر جعفری فایلا رو تو بله و ایتا فرستادم.
و بلاخره ۱۰ و نیم رفتم اتاق عمل.
25 مرداد 1405
یا شافی
امروز سوند و درنم رو درآوردند. زخمم گویی التهاب داره. دیروز تو اتاق عمل یکی همینطور با کفش از بیرون میاومد اتاق عمل و با همون وضعم میرفت. پرسیدم ایشون کیان همینطور میره بیرون اتاق عمل و میاد؟ گفتن دکترا استریلن. خلاصه گوی آتشینم میگوید وای به حالتان اگر زخمم عفونی شود (گرچه واقعا چکار میشه کرد؟)
صبح به پادکست مرور پروژه معماری دستگاه فکری با صدای الهه علیزاده گوش دادم.
ناهید جان و دکتر نرگس احوالپرسم بودند. از همکاران هم خانم اسکندری و خانم قربانی به عیادتم آمدند و شرمنده کردند. خواهرم وسطی یعنی زهرا و دخترش میناجان هم سری زدند. رضوانه رو دعوا کردم ازش امروز خبری نبود.
با کمی مطالعه از هنر پرسشگری، طاقچه را از خودم خوشنود کردم. تازه آن روز که استاد کتاب هنر پرسشگری سقراطی را نشان دادند و الهه علیزاده گفت که این دو تا متفاوتند متوجه شدم که من هم هنر پرسشگری را با هنر پرسشگری سقراطی اشتباه گرفتم. شاید از ولی دیوانهوار ارسطویی هم بخوانم.
امشب نتوانستم در وبینارها شرکت کنم. دعا کنید زخمم عفونی نشود. حوصلهام سر میرود. از مادرت قرض کنی و بیایی بیمارستان خصوصی که خوب درمان بشوی باز جای زخمت عفونت کند خیلی درد دارد.
دکتر ساعت ۲۲ آمد ویزیت کرد و مرخصم کرد.
26 مرداد 1405
اصول موضوعه پنهان
اصل موضوعه آنچیزی است که پس فکرمان وجود دارد و روی اندیشه و به تبع آن روی فکرمان تاثیر دارد.
حالا اصول پنهان موضوعه چیست؟ از کجا کشفشان کنیم؟
به نظرم اصول پنهان موضوعه آن فکرهایی هستند که خودمان از آن بیخبریم ولی روی رفتارمان با دیگران تاثیر میگذارد.
مثلاً من چرا برخوردم با دیگران تند است؟
شاید اولش حواسم نباشد چرا؟ ولی از خودمان بپرسیم قبل از اینکه با فلانی تند برخورد کنم، احساسم چه چیزی بود؟ و این احساس از چه فکرم ناشی شد؟ احتمالاً به جوابهای زیر برسیم:
من احساس خشم کردم چون فلانی میخواست ار من سواستفاده کند.
من احساس خشم کردم چون فلانی زحمات من را نمیبیند.
من احساس خشم کردم چون فلانی بین من و فلانی تبعیض قائل است.
این چونهایی که اولش نمیبینیم مثل مورد سوءاستفاده واقع شدن، مثل دیده نشدن، مثل مورد تبعیض واقع شدن؛ گمانم همان اصول پنهان موضوعهمان باشند که برای رفتار درست لازم است بشناسیمشان، ازشان حساسیتزدایی کنیم و واقعیت پایهاش را دربیاوریم. اگر این طوری چند بار مچمان را بگیریم هم خودمان از دست خودمان راحتیم، هم تکلیف دیگران با ما مشخص میشود. البته که این به معنای آن نیست که اجازه بدهیم فلانی سوءاستفاده کند، فلانی نبیند و فلانی تبعیض بگذارد. بلکه میتوانیم مرزگذاری کنیم و شفاف خواستهمان را به زبان بیاوریم تا فلانیها هم سرجایشان بنشینند.
27 مرداد 1405
یا لطیف
آنقدر که رودههایم اذیت میکند و دارادار است جای زخم و خود زخم معلوم نیست. بیشعور چتجیپیتی دارو تجویز نکرد و گفت انسداد روده است و باید بری اورژانس. یک قَرَمَه (🖐️) برایش گرفتم و گفتم حتماً. به عرقیات ترکیبی ساخت آبجی کوچیکه پناه بردم. صبح که شد نماز خواندم و خوابیدم.
برای مطالعه از کتاب هنر پرسشگری خواندم. چقدر جملاتش را میفهمم. چون توی سرزبان الهه هر بخش را برایمان شکافته. فصل ۲۰ کتاب ولی دیوانهوار را خواندم. این جمله را از این فصل دوست داشتم: هیچ مسکّنی تسکین نبود دردشان را. میدانم باید این جمله را داخل گیومه میگذاشتم، چون با نت گوشی مینویسم و گیومهاش را دوست ندارم، بیخیالش میشوم.
تمرین پادکست دوم مروری سرزبان را به صورت یادداشتی نوشتم و منتشر کردم. گاهشمار را هم نوشتهام. ساعت ۱۶ تا ۱۸ برق نداشتیم که آنلاین بروم وبینار. نسخه آفلاینش را گوش دادم. عقل جن هم نمیرسه را ادامه نویسی کردند. تو آفلاین حس نوشتن نداری. گرچه تمرین قدردانی نوشتاردرمانی را انجام دادم. تمرین جالبی بود تاییدی شد برنقل قول استاد: بدبینی شناختی مانع خوشبینی ارادهها نمیشود.
جواب احوالپرسی همکار دانشکده بغلی، همکاران دانشکده خودم خانم قاسمی، خانم اقوامی، خانم مهندس حاجیلو، خانم احمدی و خانم مرادی را دادم. از همهشان سپاسگزارم. همین طور از ریحانه، رضوانه، محمدهادی، محمدحسن و کوثر. از خواهرم فاطمه و دخترش سحر و از زنداداش مهربانم میناخانم هم سپاسگزارم. از دکتر نرگس هم سپاسگزارم. هر روز جویای احوالم است. از پزشکم و منشی مهربانش هم سپاسگزارم که کارم را پیامکی راه انداختند. ارادهی مهربانی اینهاست که جلوی درک سختی زندگی را میگیرد.
خدا را هم همیشه سپاس.
تا این گزارش به اینجا برسد. چند بار عق زدهام، بالاآوردهام، جای نگرانی نیست از عوارض مترونیدازول است. ده روز که بگذرد داروهایم تمام شود، حال من هم خوب میشود.
شبتان پر از نیکی
28 مرداد 1405
از کجا معلوم قرمزی محل زخم عملت کار دل و رودهی خودت نباشد؟
آخر وقت دیشب هماتاقی و همکارم زهراجان حسنی ضمن احوالپرسی از یک حقیقت علمی پرده برداشت که تحقیقات ثابت کردهاند روکش پلاستیک کفش روی عفونت اتاق عمل تاثیر ندارد، (باشد ولی چرا حتی برایم ویلچر عوض کردند و دمپایی و… )، دکتر خوش اخلاقم هم آنروز که قرمزی دور زخم جراحیام ترسانده بودتش و من گفتم چرا آقای دکتر اطفال با همان کفش بیرون اتاق عمل میدوید تو گفته بود وقتی کد میخورد و نجات جان یک نوزاد درمیان است وقت فکر کردن به این مسائل نیست، بعد هم وقتی از چسبندگی در فضای شکمیام پرسیدم و علت چند بار ایاکیجی و این مراقبتها، گفت چسبندگی در کار نبود ولی رودههای پرگازت مشکلآفرین بود و جلوی دید محل عمل را میگرفت. پس علت گمانم برگردد به عللالامراض (معده و روده 😡) خودم. گرچه دو هفته پیشترش توی دکتر ساینا (مشاوره آنلاین پژشکی) ویزیت شدم. گویا خوب شرححال ندادم یا دکتر دقت نکرد مسئله نفخ و گاز روده کامل فراموش شد.
امروز با واکر چند قدمی راهرفتهام. دیروز و پریروز فقط چهاردست و پا راه میرفتم. به مدد روغن بادام مادر، تهوعام کمتر شده و چُسانکی هم دفع داشتهام. برای همین حالم بهتر است. اشتهایم هم به نظر خودم بهتر شده گرچه مادر راضی نیست. مادر است دیگر.
باز برقمان ساعت ۱۶ تا ۱۸ رفت. نتوانستم آنلاین در وبینار نویسندهساز شرکت کنم. عوضش خودم را رساندم جریان قصهقصه و از صحبتهای استاد بهره بردم. استاد حالم را پرسید، ارادهام را ستود و برایم طلب عافیت کرد.
امروز با دانشجویان تحت مشاورهام سر نمره یکی از درسهایشان گفتگو داشتیم. دانشجو نمرهاش کم شده بود، با اینکه زیاد تلاش کرده بود. نتیجه میگرفت که تلاش فایده ندارد. شروع درماندگی آموخته شده. کاش به افسردگی نینجامد. نقل قول دیروز استاد کلانتری را برایش گفتم. بدبینی شناختی مانع خوشبینی اراده نمیشود.
امروز خانم فرهادی، همسایهمان، برایم چای و شربت روضه فرستاده بود. طبقه پایین خانهمان مینشینند. دوست و همسایهی خوبی برای مادرم است. بسیار هم دست و دلباز. چون دعوایش کردم دیگر مادر که مسافرت میرود برایم غذا نمیفرستد. دکتر نرگس مهربان هم زنگ زد و توصیه کرد شربت عسل بخورم. خانم حسنی عزیز امروز هم حالم را پرسید. پروین جان هم از گروه ورزش و کاردرمانی هم در پیوی و هم در گروه حالم را پرسید. کوثربانو و آقا محمدحسن جان هم سری زدهاند. از خواهر کوچکم خبری نیست. آنشب جای مادر چند ساعتی ماند و ضعف کرد. زنگ را فشردم و خانم رحیمی مامای مهربان را احضار کردم فشارش را گرفت. دراز به دراز خواباندش و زیر پایش پتو گذاشت. از همراه بیمار کنار دستی که بنده خدا از ترس عوارض زخم باز لاپاراسکوپی شده بود و حالا رودههایش کار نمیکرد، یک لیوان شربت گرفت ریخت دهان خواهرم، تا خواهرجان کمکم سرحال شد. من نه اینکه اخلاقم خیلی خوش است 😀 دعوایش کردم که چرا به خودش نمیرسد و مراقب سلامتیاش نیست. حالا ازم دلخور است. زنگ خواهم زد و از دلش در خواهم آورد.
امروز دو تا پست غیر مرتبط با نویسندگی و حتی غیر مرتبط با هم خواندهام و خوشم آمده فورواردشان کردهام کانال تلگرامم. من یک جنبه ندارم. پس دوستان ببخشید که نظمی که شما دنبالش هستید در کانال من یافت نمیشود. به طاقچه، فیدیبو و کتابراه سری خواهم زد و کتابها را ورق خواهم زد. شاد شدن روح طاقچه هم خوب است. سپس هیچکاک و آغاباجی را شروع خواهم کرد. استاد کلانتری زنده باشد برای معرفی مجموعههای باحال در دورههای گوناگون.
دیگر رودهدرازی بس است (رودهی فضول اینجا هم کارهای است).
29 مرداد 1405
مَحکِ کافی یا هدف پنهان شما چیست؟
صبح به پادکست شمارهی چهارِ مروری بر پروژهی «معماری دستگاه فکری» 🌻 مدرسهی سرزبانِ الهه علیزاده، گوش میدهم؛ آنهم دوبار. صحبت از پرسش از اهداف در هنر پرسشگری است. الهه البته آن نیمصفحه را شکافته و انواع اهداف را هم گفته و تمرینمان را اینطور مشخص کرده است: «هدف پنهان و ناخودآگاه خودتان را میشناسید؟»
بالاخره پس از چند روز لپتاپ را باز میکنم تا سامانهی همآوا را بیاورم و نمرهی دانشجویان را تغییر بدهم؛ نامهای هم بنویسم برای گزارش کار استاد مشاور تحصیلیام، دربارهی نمرهی درس دیگرِ دانشجویانم.
عصر، داستان «هیچکاک و آغاباجی»، از مجموعه داستان این هفتهی جریان قصهقصه را میخوانم.
سؤال این است: «به نظر شما پسره برای چه استخوانهای بیبیاش را قایم کرده بوده؟» پسره جواب میدهد: «آغاباجی، استخوانهای مادر مکگافیناند.»
آغاباجی میگوید: «من هم یک مَحکِ کافی دارم.» آغاباجی میمیرد و کنار خودش، به وصیتش، جعبهی حاوی مَحکِ کافیاش، احتمالاً دست بزن شوهرش، دفن میشود.
مَحکِ کافی یا هدف پنهان؟
برمیگردم به درگیری ده روز پیشم دربارهی امتحانی که گرفتهام. خوشم نمیآید دانشجویی در درسم بیفتد؛ گمانم این هدف خودآگاهم است. پس طول ترم، دو تا کوئیز، تکلیف طراحی سؤال توسط دانشجو، شرکت در گفتوگوی کلاسی بهصورت نمرهی کلاسی و امتحان پایانترمِ مشارکتی میگذارم تا دانشجوها نیفتند. بیشتر سالها هم دانشجویانم در درسم نمیافتند و حسابی درگیر میشوند.
امسال اما دانشجویی خارج از کلاس این واحد را برداشته، کوئیزها را نداده، تکلیف را نیمهنصفه فرستاده و ندانسته که امتحان پایانترم هم مشارکتی است، نمره را نرسانده. از طریق استاد مشاورش پیگیرم دانشجو را گیر بیندازم، بلکه بتوانم نمرهاش را تا ده برسانم. دانشجو شاید الدرمبلدرمِ آنروزم را شنیده که نمره غیرقابلتغییر است و این را خیلی جدی گرفته که پیاش را نمیگیرد. با اینکه همیشه سرِ هفتادودو ساعت ثبت نمره، نهاییاش میکنم، این بار منتظرم تا بتوانم حرکتی بزنم.
دانشجویی زنگ میزند و خواهش میکند نمره ارفاق کنم تا توی همین ترم یک مشروط نشود. میدانم بیشترشان توی یکی از درسهای پایه کم آوردهاند. بعد از اینکه قول الکی میگیرم که آخرین امتحانش را خوب بخواند ــ چون آن هم امتحان سختی است که در روزهای آرامش و مطالعهی سختِ طول ترم و کار با اسکلت و مولاژ، هجده بیشتر نمیشد بشوم ــ با خودم میگویم حالا اینها توی شرایط جنگی و درس مجازی چطور نمرهی خوب بگیرند؟ همین که پاسش کنند، شانس آوردهاند.
خوشحال میشوم. اضافهنمره، به بهانهی این دانشجو، به همهی دانشجوها میشود هدف پنهانم؛ که شاید دوست نداشته باشم آموزش بداند. به هدف آشکارم، که آن دانشجوی ناامید هم نیفتد، میرسم. اما هدف ناخودآگاهم چیست؟
گمانم به کودکیام و سال اول مدرسه رفتنم برمیگردد؛ که نه اسم شناسنامهای را میدانستم، نه جسم سالمی داشتم و نه زبان فارسی بلد بودم؛ برای همین کتک میخوردم. حتی در تنبلخانه هم حبس شدم. آنقدر اضطرابی پیدا کردم که یکیاش همین است: خودم را به آبوآتش میزنم و دوست ندارم دانشجویی در درسم بیفتد.
مَحکِ کافی یا هدف پنهان شما چیست؟
30 مرداد 1405
اوشگونتو درماخ کن زینب
امروز پانسمان زخمم را در حمام باز کردهام. زخمم را با کمک مامان سشوار کشیدهام. داروهایم را خوردهام.
امروز سعی کردهام پذیرای همسایهمان باشم که عیادتم آمده بود. دوست ندارم وقتی بیمارم کسی به عیادتم بیاید. گرچه از احوالپرسی پیامکی، تلفنی و مجازی بدم نمیآید 😄.
امروز به چهارمین پادکست مروری سرزبان گوش دادهام.
امروز با واکر تا آشپزخانه رفتهام و ناهارم را پشت میز خوردهام. احتمالاً شام را هم.
امروز یکساعت پشت لپتاپ نشستهام و نامهای اداری را تنظیم کردهام. شنبه ارسالش میکنم.
امروز داستانِ هیچکاک و آغاباجی را خواندهام.
امروز یادداشت نوشته و منتشر کردهام.
امروز به سالواژهام که روایت است اندیشیدهام. همچنان که یاد اعضای قطعشدهام افتادهام.
امروز وبینار نویسندهساز را شنیدهام.
امروز در گزارش نیک ۱۰۰ شرکت میکنم، گرچه صدمین گزارش نیکم نیست. من از یکسوم پیوستگانم.
امروز تا بخوابم خواهم خواند، به زخمم باز خواهم رسید و دارویم را خواهم خورد.
امروز با خداجان هم بیشتر صحبت کردهام.
اضافهنوشت:
میتونم بپرسم انگیزهات برا این همه امروز کردنت چیه؟
من انگیزه منگیزه نمیدونم چیه والا، برا فرار از جنگهای بحثی گوناگون حقوقی، نجومی، طبقاتی، ملی، جهانی و… به صلحکدهی نوشتن کارهایم در امروز پناه آوردهام.
31 مرداد 1405
تلاش برای بهبودی
با همراهی و مدیریت مادرم بیشتر امروز را درگیر اعضا و جوارح دیگر متاثر از جراحی یا آنتیبیوتیکها بودم، طعم تلخ دهان، حساسیت مثانه، صاف کردن دردناک گلو و… بیچاره زخم عمل دارد از یادم میرود.
جشن روز مردم را از مجموعه هیچکاک و آغاباجی خواندم. کمال را و خجالتش را فهمیدم. سخت است شاشت جلوی چشم بقیه بریزد.
فیدیبو هم دست به کار دعوت به مطالعهی ده دقیقهای شده بود. ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری را ادامه دادم.
در کتابراه کتاب تصمیم را به سفارش الهه علیزادهی عزیز دانلود کردم. با اینکه نویسنده و مترجم یکیان ولی شروعش با نسخهی طاقچه فرق دارد. در کتاب ذهن فریبکار من این جمله عالی بود: «واقعیت چیزی است که وقتی از باور به آن دست بکشید، از بین نرود.فیلیپ کی. دیک.»
در طاقچه هم ویتگنشتاین و رواندرمانی و هنر پرسشگری را ورق زدم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم استاد چالش و کتاب جدید خود را آغازید: «ژورنالینگ»
جلسه سوم کارگاه دستور زبان تصمیم را بگوش بودم. آخرش مثانه بازی درآورد، زود جلسه را ترک کردم.
حالا هم میروم مراقبت از زخم محل جراحی و آرام کردن مثانهی رمکرده. حیف که از دست این اعضا نمیشود خلاص شد. بیچاره آن اعضای قطععضو شدهام.
از دکتر نرگس و زهرا سادات خانم و دیگر دوستان و خانواده برا احوالپرسی ممنون.
شبتان خوش با رویاهای طلایی.
داشت یادم میرفت اولین مطالعهام جستار پرسش چیست؟ الهه علیزاده بود.
1 شهریور 1405
ادامهی این گزارش نیکها را میتوانید در کانالهای تلگرامم، بلهام و ایتایم بخوانید.

بدون دیدگاه