فرخنده صبح زود بیدار می شود و نماز می خواند. کتابی را برمی دارد و مشغول خواندن می شود. بعد به آشپزخانه می رود. چایی دم می کند. همسرش را بیدار می کند. همسرش مهندس است و در شهرداری کار می کند. هنوز همسرش بازنشست نشده است.

بعد از اینکه صبحانه می خورند و همسرش به سرکار می رود، فرخنده سفره را جمع و جور می کند و استکانها را می شوید و بعد به اتاق خودش برمی گردد. کتاب را برمی دارد و این بار با صدای بلند می خواند. از طنین صدای خودش خوشش می آید.

گوشی موبایلش به صدا در می آید. گوشی را برمی دارد.

-بله بفرمایید.

+فرخنده جان خودتی؟

-آذر خانم  شمایید؟ چه عجب از شما؟ چی شده یادی از ما کردید؟

+ فرخنده جان ما تو این شبکه جدید اجتماعی که اومده اتاق زدیم، اسمش چی بود؟

-کلاب هوس رو می گید؟ منم اسمش رو شنیدم.

+آ قربون دهنت، آره من و چند تا از دوستان اونجا روم فرهنگیان زدیم و برنامه های مختلف داریم. می خواستم ازت خواهش کنم تو هم به ما بپیوندی.

-راستش عزیزم بدم نمی آد. ولی ظاهرا باید دعوت بشی. شما برام دعوتنامه می فرستی؟

+بله بله چرا که نه! برات دعوتنامه رو پیامک کردم.

-بله الان لینک دعوت رسید. چشم من نرم افزار رو نصب می کنم و در اولین فرصت به شما می پیوندم.

 

خب اینم نرم افزار کلاب هوس. اینم آذر خانم  و اینم کلوب فرهنگیان. اوه چه افرادی عضو هستند. اسم بعضی ها را شنیده بودم.

ساعت 18 روم فرهنگیان:

+ فرخنده جون خوش آمدی من دعوت نامه فرستادم بیا رو استیج.

  • سلام ممنون از دعوتتون آذر خانم عزیز.

+ خب دوستان خوش آمدید امشب قصد داریم در مورد حافظ وشعرش صحبت کنیم. اول از فرخنده جان می خوام که با صدای خوبشون شعری از جناب حافظ رو برامون بخونند.

  • آذر خانم دوستان دیگه بخونند من بیشتر دوست دارم قصه و داستان بخونم.

+ خواهش می کنم فرخنده جان. دوستان،  فرخنده جان از داستان و قصه گفتند من یادم افتاد ازروم نقطه سر خط نام ببرم. آقای دکتر سرشار از فامیلهای محمد رضا سرشار که دبیر هستند اون روم رو راه انداختن. جمعه ها ساعت 11 و 30 توش قصه گویی میشه. فرخنده جون لینک رو تو بک چنل برات فرستادم. دوست داشتی حتما اونجام عضو شو.

  • ممنون آذر خانم عزیز چشم.

دو هفته بعد

گوشی اش زنگ می خورد. فرخنده گوشی را برمی دارد. شماره ناشناس است. فرخنده می گوید:

  • بله

+ خانم مهری؟

  • بله خودم هستم شما؟

+ من دکتر سرشار هستم. پیشاپیش عذر خواهی می کنم . بی اجازه و بی خبر بهتون زنگ زدم. راستش اگر کارم فوری نبود اسائه ادب نمی کردم.

  • دکتر سرشار مدیر روم نقطه سر خط؟

+ بله. با افتخار.

  • منم خوشبختم که توی روم شما هستم. فرمایشتون رو بفرمایید؟

+ ما داریم روی یک کتاب صوتی کار می کنیم. یکی از همکارامون گرفتاری براشون پیش اومده و نمی تونه متنی را که قرار بود بخواند را برامون بفرسته و کسی نیست نقش ایشون رو بخونه. من تو واتساب فایل رو خدمتتون فرستادم لطفا قسمتهایی رو که مشخص کردم را بخوانید و برام بفرستید. فایلهای قسمتهای جدا لازم نیست جدا ضبط شه. فقط بین قسمتها چند ثانیه فرصت بدید.

  • بله چشم می خونم و براتون می فرستم.

+ فقط همین امروز لطفا بخوانید و برام بفرستیدش.

  • بله سعی ام رو می کنم.

خب شماره رو سیو کنم. اینم واتساب. اینم پیامهای آقای دکتر سرشاری. اینم فایل پی دی اف. حالا تو لپ تاپم سیوش می کنم. تا راحتتر بخونمش.

چه داستان جذابی بود. گوشی ام رو کجا گذاشتم. بیارم این قسمتها رو بخونم و صدامو ضبط کنم و بفرستم براشون.

 

اینم گوشی. ای وای منوچهر چیکارم داشته این همه زنگ زده.

  • الو منوچهر؟

+ خانم معلومه کجایی؟ یک ساعته چند بار زنگ زدم.

  • وای آره گوشی پیشم نبود. شرمنده. حالا چیکارم داشتی.

+ زنگ زدم بگم سریع آماده شو بیام با هم بریم بیمارستان.

  • بیمارستان برای چی؟

+ مامان من افتاده از پله، پاش شکسته. منیر مدرسه داره و نمی تونه پیشش باشه. دارن می برنش اتاق عمل باید یکی مون پیشش باشیم. منم نمی تونم بیمارستان بمونم. الان دو ساعتی هست که بیرون از اداره ام باید برگردم اداره.

  • منوچهر، نمی شه از نادر کمک بگیری؟ من کار فوری برام پیش اومده الان برام مقدور نیست بیام پیش مادرت بمونم.

+ کار مهم؟ چه کاری هست که مهمتر از مادر منه؟

  • الان پشت گوشی نمی تونم توضیح بدم منوچهر. شب که اومدی بهت توضیح می دم.

+ گمون نکنم نادر هم بتونه الان بیاد. فرخنده جان کارت رو چند ساعت عقب بنداز خواهش می کنم خودت رو برسون و پیش مادرم بمون.

  • منوچهر جان ببین یک موقعیت کاری است، یادته من چقدر تولید پادکست و کتاب صوتی رو دوست داشتم؟

+ آره یادمه

  • خب امروز آقای دکتر سرشار زنگ زد و یک کار فرستاد تا اجرا کنم و براشون بفرستم.

+ فرخنده جان خواهش می کنم، پا شو بیا پیش مامان. اون کار رو ول کن. لطفا. باز برات کار پیش می اد.

  • آه ….باشه …. می آم الان.

+ پس من می رم اداره. آژانس بگیر سریع خودتو برسون باشه؟

  • باشه …. باشه….

 

آقای دکتر سرشار مهری هستم براتون پیام می ذارم. راستش روم نشد  زنگ بزنم. متاسفانه گرفتاری برام پیش اومد. کاری رو که فرستادید امروز نمی تونم انجام بدم. من خیلی شرمنده ام و ازتون پوزش می خوام.

 

سلام مادرخوبید؟ اصلا نگران نباشید. می رید اتاق عمل. پاتون پین می ذارن می آیید بیرون. اصلا نگران نباشید. ببخشید کمی دیرخودمو رسوندم.

خانم بزرگ توی اتاق عمل است. مهری از کیفش گوشی اش را در می آورد می بیند آقای دکتر سرشار زنگ زده. با دکتر سرشار تماس می گیرد. تا آقای دکتر می گوید بله.

فرخنده با شرمندگی عذر خواهی می کند. آقای دکتر سرشار می گوید:- نه خانم مهری مشکلی نیست. خود خانم میرزایی مشکلشون رو حل کردند و بخش را خوندند و برامون فرستادند.

  • خانم میرزایی؟ منیر میرزایی؟

+ بله می شناسیدشون؟

  • بله خواهر همسرم هستند. خوشحالم که کارتون زمین نموند.

فرخنده آهی می کشد و تخت خانم بزرگ را مرتب می کند. الان است که خانم بزرگ را از اتاق عمل بیاورند.

این داستان کوتاه در جلسه چهارم  هفتمین کارگاه تولید محتوای آقای شاهین کلانتری نگارش شد.

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.