چالش نوشتن چالش عشق ورزی


عطر صدا- عطر قلم
چالش نویسندگی و خلق موقعیت
اولی:

تصور کنید در دوراهی انتخاب بین یک نفز از دونفری که هردو برای شما عزیز و دوست داشتنی هستند قرار گرفته اید این حس و موقعیت را بازسازی کنید.

 

سر سفره شام نشسته ایم. مشغول خوردن هستیم که صدای مادربزرگ بلند می شود که می گوید: (( مردم هم عروس دارند من هم عروس دارم، خدا بده شانس، عروس مردم جرات نداره به مادر شوهر و شوهر یک کلمه حرف بزنه عروس ما برا خودش دکون وا کرده و خیاطی می کنه و یه قرون از پولی که در می آره رو به من نمی ده)). مادر هم سر سفره ساکت نمی نشیند و در جواب می گوید: (( به تو نمی دم خرج کی می کنم؟ خرج خونه می کنم دیگه، خرج بچه هام که نوه های توان… عروس بقیه اگه می تونست مثل من کار کنه مطمئن باش همه رو خرج خودش می کرد)). بابا نگاهی به طرفین دعوا می کند و می گوید: ((من از صبح کله سحر تا الان سرکار بودم ساکت باشید یک لقمه غذا کوفت کنیم)). مادر بزرگ ولی کماکان با صدای آرامتر به غرولند خود ادامه می دهد. مادر هم زیر زبانی در جواب هر تک مادر بزرگ یک پاتکی می فرستد. بابا تحمل نمی کند و گوشت کوب را داخل ظرف پرت می کند و سفره را به هم می ریزد و یک سیلی به مادر می زند و بعد از سفره کنار می کشد و گوشه ای کز می کند. من عاشق مادرم هستم برای همین با نفرت اول به مادر بزرگ و بعد به پدر نگاهی می اندازم و با بغض لقمه ای که در دهانم بزرگ شده را قورت می دهم. این خاطره توی ذهنم می ماند.
چند سال بعد پدرم نشسته و پسرعموی کوچکم را در بغلش گرفته و نوازشش می کند. با نفرت به پدر نگاه می کنم. در همین حین پدر صدایم می کند و آب می خواهد. می روم با اخم و تخم لیوان آب را دستش می دهم و می گویم: ((خوب می تونی به پسر برادرت محبت کنی، اما به ما که می رسید دریغ می کردی)). خودم هم اما باورم نشده بود که توانسته باشم این جمله را بگویم. بابا نگاهی به من می کند و چشمهایش پر از اشک می شود و با صدای پر از غصه می گوید: (( من دوستتون نداشتم؟ چرا این طور فکر می کنی؟ من که هر چی لازم داشتید براتون فراهم می کردم و نمی ذاشتم تو دلتون آب از آب تکون بخوره، بعنی اونا دوست داشتن من نبود؟)). به پسر عمویم که هنوز در بغل بابا جا خوش کرده نگاه می کنم. انگار می خواهم بگویم: ((کاش ولی به زبان می آوردی که دوستمون داری)).
چند سال بعد هم می گذرد. دیروقت کارهایم را تمام کرده و خوابیده ام. صبح هم باید بروم سرکار. تازه چشمانم روی هم رفته که مادر صدایم می کند. هراسان بیدار می شوم و می گویم: ((ها، چی شده؟ من کجام؟ بابا…بابا طوریش شده؟)). مامان می گوید: (( نه بابات مثل قبله فقط خیلی داغ کرده و درد داره اگه می شه آمپولش رو بزن تا بلکه کمی درد و التهابش آروم بشه)). گیج می نشینم و فکرهای گوناگون به مغزم هجوم می آورد. کتک خوردن مادر. صدای بلند پدر. نفرت ریشه دار خودم. چشمهای نم دار پدر وقتی مصداقهای عشقش را به من و خواهران و برادرم را توضیح می داد. حس مبهمی در درونم شروع به رشد کرده. حس دوست داشتنی که فرصتی برایش نیست. حس کم آوردن، حس ضایع شدن. کاش هیچ وقت وارد دعواهای پدر و مادرم نشده بودم. کاش محبتهای بی دریغ و فراوان پدر را دیده بودم . کاش آن روز که با اینکه مخالف تصمیمی بود که گرفته بودم و گفته بود : ((هر غلطی که بکنی باز پشتتم))، متوجه عمق علاقه پدرم به خودم شده بودم. خلاصه سرکار خانم یا جناب آقای عطر صدا- عطر قلم فرصت دوست داشتن بعضا خیلی کم هست و فرصتی برای انتخاب نیست. بهتر است همه دوست داشتنی ها را تا وقت هست دوست داشت.

#زینب_قهرمانی

🌹۱۴۰۰/۹/۲۷
#چالش_نویسندگی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *