بارها توی لایوهای آقای کلانتری شنیدم که ایشان اصرار دارند که تا صحبتی می شود فوری ننویسید و نگویید که می دانم. بشنوید و به آن فکر کنید.

 

در مطالعه مورچه وار کتاب چیرگی به کلیدهای دست یابی به چیرگیِ “فصل دوم: به واقعیت تن دهید: شاگردی ایدئال” رسیدم. یکی از کلیدهایی که در این بخش مطرح شده است این عنوان است: ((خودتان را از هر نوع پیش داوری کاملا خالی کنید)). دنیل اِوِرِت را مثال زده است که از طرف انیستیتو زبان شناسی سامر جهت ترجمه کتاب مقدس به زبان های بومی و محلی مامور می شود که زبان اهالی روستای پیراها را در دل آمازون یادبگیرد. زبان پیراهایی ها زبان سختی بود. دنیل هر طرفندی به کار برده بود موفق نشده بود که پیشرفتی بکند. تا اینکه یک روزدنیل در همسفری با مردان پیراهایی به دل جنگلها متوجه نوع متفاوت ارتباط در پیراها شد. اشتباه دنیل این بود که احساس برتری نسبت به این افراد و شیوه زندگی آن ها داشت. ولی زمانی که احساس کهتری و شاگردی کرد پیشرفتش در آموزش زبان این منطقه هم شروع شد. بعدها هم به عنوان یک زبان شناس پیشگام و نوآور مطرح شد.

 

نکته ای که دنیل متوجه اش شد: ((آنچه مانع یادگیری آدمها می شود، حتی یادگیری چیز سختی مثل زبان پیراهایی، دشوار بودن موضوع نیست- چرا که ظرفیت مغز انسان بی حد و مرز است؛ بلکه مسئله به ضعف ما در مهارت یادگیری برمی گردد. و این ضعفها با افزایش سن ریشه دار شده و در ما نهادینه می شوند. یکی از این ضعف ها داشتن نوعی حس خود برتربینی و احساس پر بودن به موضوعی است که بناست یادبگیریم. ضعف دیگری که ممکن است دچارش شویم داشتن ذهنیت ثابت و تغییرناپذیر درباره موضوعات است، انگار نسبت به درستی آنچه در ذهنمان است، یا آنچه از قبل می دانیم اطمینان و قطعیتی خدشه ناپذیر داریم. ))

 

((معمولاً کودکان دچار چنین اشکالاتی نیستند. آن ها برای بقاء به بزرگتر از خودشان متکی و وابسته اند و نوعی احساس حقارت و نیازمند بودن دارند. این حس نیازمندی و حقارت و کهتری آن ها را گرسنه یادگیری و آموختن می کند.))

 

((یکی از ویژگیهای ما انسان ها، در مقایسه با سایر حیوانات، این است که ما قادر به حفظ وضعیت نئوتِنی (ویژگیهای ظاهری یا صفتهای قبل از بلوغ) هستیم و قادریم در صورت نیاز آن ویژگی ها را فراخوانی کنیم. از این رو توانایی قابل توجهی در بازگشتن به همان روحیه کودکانه داریم؛ خصوصا زمانی که در حال یادگیری هستیم وباید چیز جدیدی یاد بگیریم.))

 

پس پیش به سوی خالی کردن ذهن از “من می دانم” و قدم گذاشتن در راه آموزش بیشتر با روحیه کودکانه به خود گرفتن و جان دادن به کودک و هنرمند درون.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.