تصویر وبلاگ زینب قهرمانی

 مرور کتاب قصه دلبری

شهید محمدحسین محمدخانی به روایت همسرشهید

یه شهید هیئتی و امام حسینی

 

تو پیج اینستاگرامی میثم سعیدی با اسم دلبرجان آشنا شدم که ذوقش رو از این کتاب رسونده بود

پیامکی از نشرشهید کاظمی تهیه اش کردم
اولاش برام خسته کننده بود مخصوصا صفحه ۴۰ اش بیشتر اذیت کننده بود اخه حساب کنید اقا بعد هئیت با لیوان چای روی سکوی وسط خیابان منتظر خانمش می موند و کلی هم تحویلش می گرفته، نظر بقیه هم براش مهم نبوده بعد اون وقت ولی خودش از زن و مردهای جوانی که در خیابان دست در دست هم راه می رفتن بدش می اومده و نظر می داده که مگه اینا خونه و زندگی ندارن !؟ درست مثل بعضی ندید بدیدهایی که دور و برمون می تونیم ببینیم و کم هم نیستن

اما درست از مصیبتی که سر مریضی بچه به دنیا نیومده شون و بعد فوتش کشیدن باهاشون تونستم همراه بشم

به نظرم اوج این کتاب این جاش بود: ص۹۶ و ۹۷
خیلی تکرار می کرد: اگه شهید نشی می میری! ولی نه به این زودی. غبطه خوردم. آخرین پیامهایش فرق می کرد. نمی دانم به خاطر ایام محرم بود یا چیز دیگری:
هئیت سیار دارم، روضه های گوشی ام …
این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است
سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت
وقتی می میرم هیچ کسی به داد
من نمی رسد الا حسین
ای مهربان تر از پدر و مادرم حسین

پیامم به دستش نمی رسید. نمی دانستم گوشی اش کجاست، ولی برایش نوشتم: ((نوش جونت! دیگه ارباب خریدت، دیدی اخر مارک دار شدی))!

 

 

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.