سلام بر امام مهربانی ها

مادر عاشق قران خواندن بود. ابتدایی که بودم می آمد پیشم می نشست و می گفت: ((میشه قرآن بخونی من گوش بدم؟))
من 4 سال سواد را خیلی می دانستم و طاقچه بالا می گذاشتم و می گفتم: ((نه مامان حوصله ام نمی کشه.))
همت مادر ولی قصد نشستن و دست روی دست گذاشتن نداشت. رفت دنبال خواندن و نوشتن. تا خواندن ونوشتن را یاد گرفت، انواع کلاسهای قرآن را رفت. حالا دیگر من جرأت نداشتم پیش مادر با صدای بلند قرآن بخوانم. تا جایی را اشتباه می خواندم مچم را می گرفت.
گهگاهی برای نوشتن انشاءهایش در خواست می کردم که اجازه بدهد من بنویسم.
متن زیر که نامه ای به امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف است از انشاهایی هست که من از زبان مادر در آن سالها نوشته ام:
آقا سلام!
آقا خیلی ممنون، خیلی خیلی ممنون.
آن شب که دخترکم در تب می سوخت، من درمانده و بی پناه از زور خستگی خوابم برده بود. نمی دانم خواب بود، رویا بود، الهام بود. خلاصه نمی دانم چی بود. صدای شما را شنیدم که دلداری ام دادید و گفتید نگران نباش و این دخترک را به ما بسپار.
چشمانم را باز کردم، دیدم دخترم بالای سرم ایستاده و لبخند می زند.
تب دخترم کاملا از بین رفته بود….
آقا ممنون! دخترم بزرگ شده، کار می کند با همه ی سختیهایش! ممنونم آقا! که مواظب دخترم هستید، او هم شما را دوست دارد. وقتی جوان تر بود و شلوغ تر؛ این ماجرا را برایش تعریف کردم. تصمیم گرفته، اگر بتواند خوب باشد، تا خودش نزد من؛ و من و او نزد شما شرمنده نشویم. آقا بازم ممنون!
امیدوارم زودتر بیایید و ما بتوانیم لذت ظهور شما را درک کنیم.
ولی آقا از این بالاتر، امیدوارم وقتی شما تشریف می آورید ما از دوستداران شما باشیم و در صف دوستانتان.
پس آقا زودتر بیایید.
آقای مهربان، امام مهربان تولدتان مبارک.
#تجربه_نگاری

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.