پری توی حیاط نشسته بود و داشت لباس می شست. دستهایش که با سردی آب کرخ می شد ها می کرد و باز مشغول چنگ زدن لباسها می شد. صدای ترمز موتور به خودش آورد. یعنی منصور بود آمده بود؟ الان که زود بود. چند تقه به در خورد. یادش آمد زنگ خراب شده و یادش رفته به منصور بگوید که درستش کند. دستی به زانویش گرفت و دست دیگرش را روی کمرش گذاشت و با گفتن آه از جا بلند شد.

سنی نداشت. 28 سالش بود. یک ماهی بود که پسر دومش دنیا آمده بود. در را که باز کرد. مردی سرش را انداخت پایین و من من کنان گفت:

منزل آقای محمدی؟

زن بله ای گفت.

 مرد مکث کرد و باز من من کنان گفت:

راستش آقا منصور رو کمیته ای ها گرفتن.

زن با صدای خفه ای گفت:

 خاک بر سرم، چرا کمیته گرفتتش اون که خودش کارمنده سپاهه؟

مرد گفت: می گن یک خانمی رو سوار موتورش کرده. حالا اگه شما می خواهید کاری کنید تا پس فردا که دادگاهشه باید کاری کنید. والا حالا حالا تو زندونه.

زن مکث طولانیتری کرد و گفت: من چیکار می تونم بکنم؟ چجوری از زندون بیرونش بیارم.

مرد عکسی نشان داد. زنی با چادری گلگلی پشت موتور منصور نشسته بود. آستین بلوز سبزی هم توی عکس دیده می شد. اما صورت زن خیلی واضح نبود. مرد گفت: باید ثابت کنید این زن خود شمایید.

 

پری کمد لباسهایش را به هم ریخت نه چادرش اون طرح را داشت. نه رنگ بلوزهایش سبزلجنی بود.

کمی فکر کرد یادش آمد که یکبار که با هم سوار موتور بودند جلوی یک خونه نگه داشته بود و یک بسته ای داده بود به خانمی که اومده بود در را باز کرده بود. شاید همان خانم باشد. پا شد چادرش را سرش کرد و راه افتاد. آدرس یادش مانده بود. همان محله خودشان چند خیابان آن طرفتر بود.

در خانه زن را زد. خودش را معرفی کرد. گفت همسرم رو گرفتن به اتهام اینکه خانمی را سوار ترک موتورش کرده. اگر اون خانم تو بودی چادرگلدارت و بلوز سبز لجنی ات رو بهم بده.

روز دادگاه پری با چادری که چند انگشت کوتاه تر بود رفت پشت جایگاه شاهد. گفت:

آقای قاضی همسرم رو آزاد کنید. یعنی همسرم اجازه نداره خانمش رو هم سوار ترک موتورش کنه؟ من بودم آه آه این چادرم. این هم بلوزم که از آستینش عکس گرفتید.

 

دادگاه تمام شد. پری بیرون اتاق قاضی نماند که منصور را ببیند. رفت خانه اش. اول شب صدای تق آرام در به گوشش رسید. خودش را به حیاط رساند. منصور بود. به استقبالش رفت و خوشآمد گفت. مثل همیشه. تا صدای در می آمد و کلید توی جا کلیدی می چرخید پری خودش را به حیاط می رساند و به منصور خوشآمد می گفت. منصور سرش پایین بود. تا پری را دید. با شرم به پری نگاه کرد و خواست چیزی بگوید. پری دستش را روی لب منصور گذاشت و گفت: هیس! اصلا نمی خوام چیزی بشنوم. من دوست داشتنت رو حتی از خودتم بیشتر دوست دارم.

 

#داستان_سازی

#گروه_من_وتو_مساوی_مای_خلاق

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.